ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 91

-مامان ساناز امشب یه اشکالات درسی داره و ازم خواسته برم کمکش . منم قبول کردم.
 -درسای اون چه ربطی به تو داره .
-بعضی واحد های عمومی اونو با هم مشترکیم . یعنی من اون وقتا که دانشگاه بودم پاسش کردم . تازه زبان انگلیسی منم خوبه .
 -این دختره هم شده موی دماغ ما.
-مامان شیطونو لعنت کن . بابا هم که امشب هست . اگه بفهمه دیگه نمی تونیم با هم باشیم . از طرفی وضعیت من و ساناز هم که این جوریه ..
 خلاصه  سینا با این ترفند مجبور شد شرایط رو به گونه ای در بیاره که گند قضیه در نیاد و اگرم یه وقتی سارا اونو در اتاق ساناز دید یا متوجه شد که اونجاست   افکار منحرفانه ای نداشته اشه . هر چند هنوز سارا نسبت به آن دو بد بین نبود خلاف اون فکری که ساناز راجع به برادر و مادرش داشت . سینا دیگه سر سام گرفته بود . خیس عرق شده بود از این که بین مادر و خواهرش قرار گرفته و طوری باید رفتار می کرد که هیشکدوم نسبت به اون یکی شک نکنن . با این که به مادرش گفته بود که ممکنه با ساناز درس کار کنه ولی این شق رو هم در نظر گرفته بود که اگرم می تونست به اتاق خواهرش نره جلوی یک تابو شکنی دیگه هم گرفته می شد چون نمی تونست تصور کنه که چه اتفاقی ممکنه بیفته . شاید خواهرش  یه انتظارات خاصی از اون می داشت . .. ساناز هم به لحظاتی فکر می کرد که تونسته بود سینا رو حشری کنه . ..حالا دیگه می دونست که عشق اون به برادرش با هوس ادغام شده .. دستشو رو کسش می کشید .. سینا کجایی ببینی که ساناز در تب هوس تو داره می سوزه . مامان مزاحم .. تازه داشتیم حال می کردیم . تازه داشتم حس می کردم که اونم به دیدن من به هیجان میاد . تازه داشتم روش اثر می ذاشتم . داداش کجایی ؟ .. همه رفته بودن به اتاقاشون .. رفت طرف اتاق برادر .. با پشت دستش آروم به در زد.
 -سینا بیام داخل ؟
-بیا ساناز ..
 دختر می خواست به یه بهونه ای سر صحبتو باز کنه . مجبور شد از مادرش بگه و از این که شانس آوردن که تا اون برسه بالا سینا در رفته بود .
 -آره ساناز واقعا شانس آوردیم .. -کاری داشتی ؟ اومدی همینو بگی ؟
-نه . خواستم بگم امشبو میای یکی دو ساعتی رو با هم حرف بزنیم ؟
 -مثل یه ساعت پیش ؟
 -منظورت چیه . داری منو دست میندازی ؟
 -نه ساناز. من خواهر کوچولومو دوستش دارم .
-من از تو کوچیک ترم واون دفعه هم گفتم کوچولو نیستم .
-می دونم تو خیلی بزرگی .
-میای ؟
-بازم تنت درد می کنه ؟
 -آره آره ..می دونم خسته میشی .. ..
 ساناز این یه تیکه رو یادش نبود و سینا هم مخصوصا این موضوع رو پیش کشید تا یه بهونه ای به دستش داده باشه .
- اصلا از همین حالا میام . ولی اگه یه موقعی مامان بابا یه جورایی مشکوک شدن بر می گردم ..
 سینا حواسش نبود به این که داره چی میگه . اون چیزی رو که در ذهن داشت به خیالش که ساناز هم به این صورت فکر می کرد.
 -داداش منظورت چیه ؟ بابا مامان به چی می خوان مشکوک شن ؟
 -مشکوک ؟ من همچین حرفی زدم ؟ نمی دونم حواسم نبود .
 ساناز به خودش گفت ای داداش کلک .. من که خودم فهمیدم آب کیرتو توی شورتت خالی کردی و لذت بردی .. چرا ازم فاصله می گیری ؟ چون خواهرتم ؟ ازم می خوای که واست دوست دختر جور کنم تا باهاش حال کنی ؟ کور خوندی . می کشمت .  ساناز دوست داشت که سینا یه چند دقیقه ای رو ازش فاصله بگیره تا بیشتر به خودش برسه  خودشو خوشگل تر کنه .. همین طورم شد . موبایل سینا زنگ خورد . ساناز این بار دیگه توجهی نداشت به این که کی برای برادرش زنگ زده در عوض سریع خودشو به اتاقش رسوند و با لب و چشم و ابرو و گونه هاش ور رفت . موهاشو افشون کرد .. حالا این شد یه تیپی . یه تاپ چسبون و فانتزی و یه دامن کوتاه و فانتزی تر پاش کرد . .. وقتی سینا بر گشت و تغییر حالت اونو دید شگفت زده شد .
-ساناز یه لحظه فکر کردم یکی از دوستات رو می بینم .
 -کتک می خوای داداش ؟
-خیلی ناز و خوشگل شدی .
 -خب منو ببین کافیه .
 -سینا تنم خیلی درد می کنه ..
-عزیزم اگه می خوای ماساژموثری بهت بدم میشه 12 شب به بعد . اون موقع اثرش بیشتره . الان ممکنه مامان بابا پی در پی صدامون بزنن . هنوز شام نخوردیم ..
 -خوشم میاد داداشی من , حساب و کتاب همه چی رو داره . فقط پدرت رو در میارم دو تا چشتو از کاسه در میارم اگه بخوای به دوستام نظر بد داشته باشی .
-نه اتفاقا نظر خوب دارم . می خوام یه زن خوب بگیرم . 
-دیوونه ای .. دیوونه .
-دخترا دیوونه ترن .
-از دست شما پسرا..
سینا فقط می خندید .
 -چقدر خوشبو شدی .. منو به این هوس میندازی که برم دوست دختر بگیرم . اونم چند تا . هفت تا خوبه ؟ نه 6 تا عالیه . از شنبه تا پنجشنبه . اون وقت جمعه ها رو می تونم تعطیل باشم .
 بعد از شام و نیمه های شب بود   ساناز از سینا خواست که بر نامه مالوندنشو شروع کنه . پسر دیگه نتونست از زیر این کار شونه خالی کنه ولی بازم مثل دفعه قبل لذت می برد .
-سینا تاپمو درش بیار .. وقتی پسر این کارو برای خواهرش انجام داد و سوتینی هم اون زیر نبود دوزاریش افتاد که ساناز بازم این انتظارو داره که به اوج هیجان برسه و جز این هم از اول حدس دیگه ای نزده بود . سینا دو دل بود که به سینه های ساناز دست بزنه یا نه .. ولی این کارو کرد . 
-ساناز این گردو کوچولو شده اندازه یه انبه.
 -داداش زشته ..
-چیه دست زدن بهش زشته ؟
 -نه این که اونو تشبیه کنی به انبه . یعنی این قدر کروی و شبیه توب بیسباله ؟
 -اوووووههههههه آبجی ما رو باش . اصلا شبیه لیمو خوب شد ؟ منو ببخش شوخی کردم . قصد جسارت نداشتم .
سینا همین جور که داشت این جملاتو بر زبون می آورد دستش رو سینه های ساناز بود . دختر چشاشو بسته بود و رفته بود توی حس و حال هوس ولی سینا دیگه دستاشو بر داشت ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی