ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 95

رسید اون لحظه ای که باید از فتانه خداحافظی می کردم . این بار دیگه اون خیلی خودشو آراسته نکرده بود . در حالی که اگه می خواست خود خودش باشه هرروز یه حالت آرایش کرده و مرتب و آراسته ای واسم داشت . اما ظاهرا می خواست به من نشون بده که از رفتن من غمگینه و دلش به چیزی خوش نیست که بخواد خودشو واسه اون خوشگل کنه .
-عزیزم این قدر ناراحت نباش . مگه کجا می خوام برم .
 -آخه دیگه عادت کردم به این که تنم به تن تو بخوره و بخوابم فرهاد !  با بوی نفسهای تو .. نمی دونی چه کیفی داره وقتی که خودمو کاملا لخت توی بغلت حس می کنم . حس می کنم که دو تایی مون داریم در آسمون عشق و هوس اوج می گیریم . این دفعه یه کاری کن که منم باهات بیام . فربد رو هم می بریم .
 -باشه عزیزم . سعی می کنم  دفعه دیگه تو رو با خودم ببرم .
بغلم کرد .. نمی دونم چرا حس می کردم این آخرین  باریه که  در آغوش هم قرار گرفتیم . اونو به خودم فشردم . می خواستم بوی تنشو احساس کنم . بوی آشنایی رو .. بوی عشق سوخته رو ..  آیا این عشق هنوز ریشه ای داره که بشه بازم  جوونه بزنه و رشد کنه ؟ بازم شکوفه بده و شکوفا شه ؟ ولی جز بوی دود و دود شدن آرزوها و رویا هام چیزی حس نمی کردم . رفته بودم توی فکر .. چه سخت بود برای من حتی ریاکاری با ریاکاران .. حتی حالا که می خواستم به یک دروغگو دروغ بگم عذاب وجدان داشتم . به خیانتکاری که باورم کرده بود . خیانتکاری که فکر می کرد من نسبت به اون صادقم و باورش کردم . به این که فکر می کرد من به او اعتماد دارم . لبمو گذاشتم رو صورتش .. همون صورتی که بار ها و بار ها بوسیده بودمش . بوی گرم عشق و محبتو ازش احساس کرده بودم . خدایا به من بگو لحظه ها چیستند ؟ به من بگو  چرا باید یه لحظه امید وار باشیم و یه لحظه غمگین .. خدایا مگه تو شادیها رو خلق نکردی ؟ پس اونا رو چرا ازم دریغ می کنی ؟ خدایا این حق من نیست .. این حق من نیست .
 -فرهاد حالت خوب نیست ؟
 -نمی دونم چرا حس می کنم نمی تونم ازت دور باشم .
 -چیه دوست داری حالا من نازت رو بکشم ؟ مگه خودت نگفتی که یک سفر کوتاهه ؟
 -اما جدایی از تو برام مثل سفریه از سر دنیا تا ته دنیا .
 -نمی فهمم . طوری حرف می زنی که انگاری  می خوای ازم جدا شی .
 به خوداومده و حس کردم که نباید بیش از این سوتی بدم .
-نه عزیزم .  خیلی بهت عادت کردم . واسه همینه که نمی تونم حتی چند روز رو هم تحمل کنم .
  شک داشتم که اونو ببوسم یا نه . من از بوسیدنش نفرت داشتم.. ولی گاهی از خودم می پرسیدم چطور میشه طعم بوسه ای شیرین باشه ولی بعد یه زمانی تلخ شه .. ؟ ایا احساس و اندیشه و تعلق تا به این حد می تونه موثر باشه ؟ اونایی که عشقو با فریب ترکیبش می کنن عشق دیگه رنگشو از دست میده .. حتی لبخندشون اون لبخند همیشگی نیست .
-فتانه منو ببوس .. لباتو می خوام ..
و اون لبای سردشو گذاشت رو لبام .. حالا که نمی تونستم اون جور که می خوام راز دل اونو مو به مو بخونم کاش می شد نگاهشو به وقت بوسه می دیدم ولی نمیشه .. بوسه داغی نبود واسه همین دلم زیاد نسوخت . از پیشش رفتم . می دونستم که اونو بازم می بینم . چون بازم باید به این خونه بر می گشتم . لبخندی گوشه لباش نقش بسته بود .
 -فتانه ! چه لبخند زیبایی !
-لبخند من به فرداییه که تو از سفر برمی گردی و مثل حالا با نگات به من بگی که چقدر دوستم داری ..
 -فدای تو فتانه که این قدر خوب می تونی به راز درون آدما پی ببری . نگاهها رو می شناسی و اشتباه نمی کنی . راستی یادم باشه وقتی بر گشتم اون خونه ویلایی رو دوباره بزنم به اسم تو .
 یه لحظه برق شادی رو در صورت و تمام وجودش حس کردم .
-فرهاد من به خاطر مال باهات ازدواج نکردم .
-می دونم تو به خاطر من منو دوست داری . می خوام بهت نشون بدم که مشکلات پیش اومده یک حادثه بوده و ما هنوزم عاشق همیم .
-تو تا حالا اینو بار ها و بار ها به من نشون دادی .. و من برای فردا و فرداهایی لبخند می زنم که جدایی رو با عشق خودمون دفن کرده باشیم .
 -فتانه ما جدایی رو خیلی وقته که دفنش کردیم .
 خوشم میومد که داشتم با کلمات بازی می کردم و مخشو به کار می گرفتم .. بالاخره از خونه اومدم بیرون . دوست داشتم قدم بزنم .. ولی فکر کردم بهتره زیاد فکر نکنم . رفتم طرف خونه بیتا .. وقتی درو برام باز کرد یه چهره جدیدو می دیدم .
-ببخشید خانوم من اشتباهی اومدم ؟ شما ؟
 -من دکتر بیتا هستم .
 -ولی من مریض فرهاد نیستم .
-ببینم آقا یعنی من اینقدر زشتم که حالا با دو تا مداد و روژ این قدر قشنگ به نظر می رسم ؟
-کی گفته حالاشم خوشگل شدی ؟
-کسی نگفته .. من از چشات می خونم . آخه اون داره با من حرف می زنه . ولی تو صداشو نمی شنوی .. بیا داخل . مگه می خوای بری ؟
 یه نگاهی به دور و برم انداختم . کمی سختم بود . فکر می کردم که دارم راحتی این زنو بهم می زنم . دیگه نمی تونه راحت توی خونه بگرده .
 -ماتت برده . اگه مریضی معاینه ات کنم . بازم که گرفته ای ؟ سفرت چند روزه هست ؟
-سه روزه .
 -خب می گفتی یه هفته می خوای بری .
 -اون وقت یه هفته مزاحم تو می شدم ؟
 -آدم همنشین خوب داشته باشه حتی یه عمر هم مهمونش باشه خیالش نیست .
 بازم از اون حرفا زده بود . لباسش بلند و پوشیده بود . اما نخی و نازک .. به رنگ سرخ گیلاسی که به لبای سرخش خیلی میومد .
-بازم گرفته ای ..
-اگه یه عضوی از بدن آدم سرطانی باشه و بشه اونو درش آورد و قطعش کرد و به زندگی ادامه داد آدم  بازم حس می کنه که یه چیزی رو از دست داده داره . یه احساس خلامی کنه .
-ولی گاه پیوند اعضا چاره سازه .میگن روح آدما تیکه تیکه نمیشه ولی من میگم میشه یه جوری که بشه . وقتی که بین شادی و غم دست و پا می زنی وقتی اراده هات در میان تردید قرار می گیره .. وقتی واقعا نمی دونی چیکار کنی یک روح دو تیکه ای داری .. اما بالاخره باید یه تیکه اش کنی . یا باید شاد باشی یا غمگین ..اینو هم بگم حتی می تونی یه تیکه از روحت رو پیوند بزنی . مثل پیوند یه تیکه ازجسمت نیست .. پیوند همون یه تیکه تمام روحتو حتی جسمتو و بهتره بگم تمام وجودت رو از نو زنده می کنه .  گاهی درد ها درمان رو به سراغ آدم می فرسته .. تحمل کن عزیزم .
 نگاهش به نگاه من خیره شده بود . دست راستمو به طرفش دراز کردم و اونم دستشو به دست من سپرد .
-بیتا کمکم کن . برام حرف بزن .. بهم بگو که عشق می سوزونه ولی خودش نمی سوزه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی