ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 34

نفیسه : مهتاب هیچ اینو می دونی فرمانده واقعی این جا تویی نه من ؟  اگه تو نباشی این لات بازیهای اینا پدر منو در میاره . وقتی که به بعضی از دستورات توجه ندارن این تویی که اونا رو آروم می کنی . من می تونم از این جا برم و به جایی دیگه منتقل شم . هیشکی دوست نداره بیاد این جا . مرکز تا حالا باید جای منو عوض می کرد . اصلا بخشنامه داریم حتی با بخشنامه هم مقابله می کنن . من همین جا می مونم . می مونم تا وقتی که تو این جایی -یعنی باز نشسته نمیشی نفیسه ؟
-راستش من خیلی کم دیدم آدمایی رو که تا ابد در زندان باشن . خیلی دلم می خواد بازم یه قدم دیگه ای برات بر دارم . این ستمه که یه دختر خوب و مهربونی مثل تو که بد و خوب دوستش دارن  این جا بمونه . راستی از کاملیا چه خبر!
-هیچی اگه بهش نگاه کنی درست تیپ زنایی رو داره که تازه زایمان کرده باشه ولی خوشحاله . از این که تونسته بر اعتیاد خودش پیروز شه خیلی شاده  و احساس آرامش می کنه . همه اینا به خاطر جمع صمیمانه شما خانوماست و در راس اون تویی . ولی خیلی کار می کنی حریف چند تا از این لاتا میشی . با این که لات بازی بلد نیستی .
 -بیشتر آدما ظاهرشون لاته . درونشون شکلاته .
-تو که ظاهر و باطنت شکلاته .
چند روز گذشت و یه روز کاملیا هم به جمع ما پیوست . اولش سختش بود  . اما یواش یواش خودمو بهش نزدیک کردم ..
-اصلا بهت نمیاد این قدر خجالتی باشی .
-مهتاب تو که به ظاهر آدما نگاه نمی کنی . درونشون دنیایی درده . من که توی شکم مادرم معتاد نبودم . درد داشتم . مشکل داشتم . خیلی ها میگن چشم معتادا هشت تا شه کور شه نرن دنبال اعتیاد , سختی ها رو تحمل کنن . .. ولی باور کن همون آدما وقتی در مرحله عمل قرار بگیرن شاید کم مقاوم تر از همون معتادا شن . حالا که شده نباید اونا رو رها کرد . تو هم تنهام نذاشتی .. هیشکی تنهام نذاشت جز اون شوهر لعنتی من که دوست داشت منو به دام این و اون بندازه تا از شرم خلاص شه .. واسه این که مزاحمش بودم . نمی ذاشتم به کثافت کاریهای خودش ادامه بده .
-حالا ساکت باش . زیاد وقت موندن در حمومو نداریم . 
دستامو گذاشتم روی شورتش ..
-ببینم غسل اعتیاد کردی ؟..
طوری اونو به خنده آورده بودم که اصلا  نفهمید چه جوری شورتشو از پاش در آورده لختش کردم . چند تا از زنای دیگه داشتن می رفتن سمتش ولی افسانه جلوشونو گرفت و گفت هنوز زوده بذار اول دکتر مهتاب اقدامات در مانی خودشو انجام بده بعد نوبت به شما هم هم می رسه . زندانو کرده بودیم هتل آزادی . چه عشقی می کردیم ! کس کاملیا هم مثل صورت و گونه هاش یه حالت آب افتادگی پیدا کرده بود .تاحدودی پشمالو بود.  بیست سال بزرگ تر از سنش نشون می داد . شاید هنوز سی نمی شد . ولی زنای پنجاه ساله ای رو هم دیده بودم که خیلی شاداب و بشاش نشون می دادند .  با این حال سعی کردم با شور و حرارت زیادی خودمو به کاملیا بچسبونم . انگشتامو آروم آروم گذاشتم روی کس کاملیا.
-خیلی زشته .. نه ؟
-نه عزیزم .
 -دروغ نگو . واسه دلخوشی من میگی ؟
 -چه دلخوشی ! هرچی هست فعلا که دارم باهاش حال می کنم .فقط پشم و پیله اش زیاده .. الان اینا همه واسه تو جشن گرفتن . چند روز پیش هم که واسه رهایی من از اعدام جشن داشتیم . این جا دیگه غم و غصه معنا نداره . ما یه خونواده ای هستیم که باید شاد باشیم . دور هم .. بهترین ها رو واسه هم بخواهیم . این جا زندان نیست . سر زمین آزادی ماست . ببین کاملیا .. تو هم هوس داری . چقدر راحت با همون اشاره اول کست خیس کرده ؟ تو هم نجات پیدا کردی . تو دیگه معتاد نیستی . تو می تونی از زندگیت لذت ببری . از هوست لذت ببری . شوهرت ولت کرده .. نگران نباش بچه شو بچه تو رو که ول نکرده . یه روزی بر می گردی .. بچه هیچوقت مامانشو فراموش نمی کنه ..
 داشتم براش حرف می زدم که آرومش کنم .. در عالم خودم بودم و حس گرفته بودم . ولی حس کردم که دیگه نمی تونم حرف بزنم . اون طوری رام شده بود که لباشو رو لبای من قرار داده بود و می خواست که به حرکت خودم ادامه بدم . با سکوتش به من گفت که حرفام به دلش نشسته و می خواد که با من باشه و لذت ببره . لذت ببره و حال کنه . کاملیا رو کف حموم خوابوندم . دستاشو به دو طرف باز کردم .. دستامو رو دستاش و پاهامو رو پاهاش قرار دادم . لبامو که از لباش جدا شد یه بار دیگه انداختم رو لباش . کسم روی کس درشتش قرار گرفته بود . حالا خودمو رو تنش حرکت می دادم .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی