ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 99

 بیتا سکوت کرده بود . لحظاتی به من نگاه می کرد و برای لحظاتی سرشو مینداخت پایین . نمی دونستم داره لبخند می زنه یا این که غمگینه .
 -واسه چی اینو ازم پرسیدی .؟قبل از این که جواب تو رو بدم من ازت می پرسم تو فکر می کنی این طور باشه ؟ 
-نمی دونم در دنیای تو چه خبره ! دنیای  تو داره از چی میگه . برام خیلی چیزا تعریف کردی بیتا.. اما هر انسانی شرایط خودشو داره . حتی اگه ماجراها ی زندگیش مشابه با ماجراهای زندگی شخص دیگه ای باشه .
-برات چه اهمیتی داره که این فاصله باشه یا نباشه ..
 -برای من این مهمه که تو به چی فکر می کنی . چه چیزی تو رو آزار میده . و احساس و نگرش تو نسبت به زندگی چیه .. از این که فردای تو مثل امروزت باشه .. بخوابی  و بیدار شی تنها دلت به این خوش باشه که از عده ای که بهت منت می ذارن چرا از همسرت جدا شدی و می تونستی با هاش مدارا کنی دور باشی .
-پس تو هم نظرت اینه که من اشتباه کردم ؟
 -چرا حرف توی دهن  آدم میندازی . من اصلا همچه حرفی نزدم . بلکه موضوعی پیش اومد و داشتم مثال می زدم . ولی یه چیزی رو خوب فهمیدم بیتا . تو برای این که به سوالی جواب ندی خوب مغلطه کاری می کنی .
-خوب منو شناختی .شایدم حق با تو باشه . گاهی نمیشه  یه جواب درستی به بعضی پرسشها داد . شاید یه ناراحتی هایی ایجاد کنه . شاید اختلاف عقاید و نیاز ها و فاصله های طبقاتی مشخص شه  -منظور از این حرف آخری که زدی چی بود ؟
 -هیچی فر هاد موضوعی پیش اومده بود یه مثالی زدم ..
-خیلی کلکی حرف منو بهم پس میدی ؟
-اون جورام که فکر می کنی من از جواب دادن طفره نرفتم . شاید منتظرم ببینم اونی که اینو ازم پرسیده واقعا در کجای این جهان قرار داره .
-حالا چه تصوری داری ؟ اگه بخوای در یک کلمه خلاصه اش کنی .. آیا فاصله ای هست ؟ اون چیزی رو که در این لحظه حس می کنی و به نظرت درسته بگو .. من ناراحت نمیشم .
 -می دونم که میشی .. من درکت می کنم ..
 -ممنونم بیتا . من جوابمو گرفتم .. ولی کسی که کس دیگه ای رو درک می کنه اونو می شناسه .وکسی که کسی رو بشناسه پس می تونه در همون حسی قرار بگیره که طرف درش قرار داره . بدون هیچ ریا کاری . اون احساس فاصله ای نمی کنه و اگر هم می کنه می تونه این فاصله ها رو از بین ببره .
-فرهاد چی رو می خوای ثابت کنی ؟
 -هیچی بیتا ..
-به نظرت من آدم دورویی هستم ؟
-نه اگه این طور بود من کنارت نمی موندم .
-فرهاد شاید فاصله ها وجود داشته باشه .. اما این فاصله ها به معنای شکاف عمیق نیست . من و تو در دو دنیای متفاوت زندگی می کنیم . شرایط زندگی تو و بر خورداری از امکانات رفاهی تو با اون توانی که من دارم از زمین تا آسمون فرق می کنه . تو در یک کلاس دیگه ای زندگی می کنی .
 -من در کلاس چندم ؟ و سر کاردر کلاس چند ؟  آسمون سقف ماست و زمین بستر ما . استاد خورشید  و استاد خورشید برای همه مامی تابه .. اون بالاست که مشخص می کنه مادر کلاس چندیم . تو مشتی خاکی و منم از همونم . دنیای من دنیای توست .. همون جوری که دنیای اون زن بی وفا دنیای من بوده . میشه احساس کرد . میشه عاشق بود میشه زندگی کرد ..میشه عذاب کشید .. خداوند به آدمایی زیبا داده و به آدمایی زشتی . اگه یه چهره زشت و یه چهره زیبا رو کنار هم بنشونن و ازمون بپرسن کدومشون زشته و کدومشون زیبا .. اگه درمکتبی درس زشتی و زیبایی شناسی رو هم نخونده باشیم به راحتی می تونیم پاسخ این پرسشو بدیم ولی آن سوی چهره ها چهره درون آدما وجود داره . اون چهره ها رو اگه تونستی ببینی و دیدت اشتباه نباشه شاهکار کردی . وقتی که حس کنی بین اونی که تو رو آفریده و خودت فاصله ای نیست می تونی در آینه زندگی خودت رو زیبا ببینی حتی اگه زشت ترین چهره ها رو هم داشته باشی . دیگه اینجا نمی تونی عدالت رو محکوم کنی . فاصله ای اجتماعی و طبقاتی در نهایتش نوعی بی فاصلگیه .. ..... 
یکسره داشتم واسه بیتای زیبا حرف می زدم ولی نمی تونستم بگم بیتا برای چی فکر می کنی بین من و تو فاصله ای هست . چرا گاهی به من نزدیک شده و گاه غمگینانه حس می کنی که باید از من فاصله بگیری . پس اون احساس به هنگام بوسه ات چی میشه . می خواستم بگم این هیچ حس خاصی درت ایجاد نمی کنه ؟ وقتی در آغوشت می گیرم وقتی صدای نفسهای تو رو حس می کنم  طوری که  فکر می کنم تو منو همه چیز خودت می دونی و خودتو بعد از خدا سپردی به دست من .. یعنی بازم حس کنم فاصله ای هست ؟ و از خودم اینو بپرسم  چرا .. فر هاد چرا این موضوع تا این حد برات اهمیت داره که بین تو و اون چی باشه ؟
-حالا دیگه به فتانه فکر نمی کنی ؟
 -چرا به اونم فکر می کنم . به این که حالا بین اون و مهرام چی می گذره . شایدم یه روز زود تر از اونی که بهش گفتم برگردم خونه . نمی دونم .
 -اینجا حوصله ات سر رفته از من خسته شدی ؟
 -نه ار تباطی به تو نداره.
- فرهاد !اگه می خوای راحت باشی من حاضرم چند روزی رو برم پیش خونواده ام .
 -اگه می خواستم تنها باشم جا زیاد داشتم .
-شوهرم قدر منو ندونست . یعنی اصلا زن واسش معنا نداشت . زنو به چشم یک کالا و وسیله ای برای لذت بردن مرد می دونست . خیلی ها خیلی راحت فریبش می دادن . به خاطر پول باهاش بودن . اون واسه زنای بد و هرزه  به راحتی آب خوردن پول خرج می کرد اما به من که می رسید صرفه جو و نالان می شد .
-خب دیگه با مردی که ازش فاصله ها داشتی ازدواج کردی . همین درد سرا رو هم کشیدی ..
 -من یک زن بودم و هستم . با یکی ازدواج کردم که به هر حال باید زنشو تامین می کرد.
 خنده ام گرفته بود ..
-اگه من به جای شوهرت بودم  و کار به این جا می کشید و اگه می خواستی از خاطره های اون  روزت  به یکی بگی بازم از دنیای فاصله ها می گفتی ؟
-چی می خوای بگی فر هاد ! چرا اذیتم می کنی . منظورت چیه . چرا باهام بازی می کنی عذابم 
میدی ؟ چی رو می خوای بشنوی ؟ می خوای بهم بخندی ؟ می خوای مسخره ام کنی ؟می خوای یه چیزی واسه تفریح گیر بیاری و بهش بخندی ؟ .
-یواشتر بیتا !کجا با این عجله ؟! صبر کن منم باهات بیام می خوای تنها بری ؟
- فکر کردی بوسیدمت هر طورکه بخوای می تونی آزارم بدی و با احساسات من بازی کنی ؟
 -من کی خواستم همچین کاری بکنم ؟باشه بیتا .. این جا جای من نیست . مثل این که وجود من ناراحتت می کنه . من اگه بین خودم و تو فاصله ای حس می کردم خیلی راحت نمیومدم این جا ..حالا که تو حس می کنی بین من و تو دیواری به اسم دیوار فاصله کشیده شده میرم به همون خونه ای که فتانه درش نابودم کرد .. همون ویلایی که یه استخر بزرگ داره که به لجن کشیده شده .
لباسامو تنم کردم و در حال رفتن بودم که اون رفت و جلو در وایساد .
-نمیذارم بری .. اونم با دلی شکسته . مگر این که منو به یه گوشه ای پرتم کنی .. دلت می خواد بهت چی بگم ؟ می خوای با احساسم بازی کنی ؟ چی دوست داری بشنوی ؟ بشنوی که جراتشو ندارم که بهت بگم دوستت دارم ؟ بشنوی که سادگی و صداقت تو پاکی تو قلبمو لرزونده و نمی دونم چرا وقتی که از تو دورم  مثل آدمای فراری حتی از خودمم می خوام فرار کنم ؟ فرار کنم تا به تو برسم ؟ چی رو می خوای بشنوی ؟ این که هیچوقت نمی تونی دوستم داشته باشی ؟ این که هیچوقت نمی تونی عاشقم باشی ؟  از همون روزای اولی که دیدمت اون حس خاص در من شعله ور شد اما هرگز نخواستم زندگی تو و همسرت رو خراب کنم . همیشه واست دعا کردم چون دوستت داشتم چون دوستت دارم . و تو نمی تونی اینو درک کنی , نمی تونی اینو درک کنی که چرا من این حسمو در قفس سینه ام زندونی کردم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی