ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هوس اینترنتی 100

من و آیدین واسه یکی دو ساعت بعدش هم با هم بودیم .  به اندازه کافی مهرداد رو بازی داده بودم . حقش بود که اونو این جوری دور بزنم و باهاش حال کنم . آدم صاف و ساده ای بود . با دنیایی از بیماری و مشکلات خاص خودش . به نظرم اون یک بیمار روحی بود . ولی من چرا این جوری شده بودم ؟ می تونم بگم تقصیر اون بود . به خاطر این که بار اول اون بود که با قرار دادن عکسای من در اینترنت غرور خاصی رو بهم داده بود که باعث شد با فرزاد آشنا شم و بعدشم چند تای دیگه .  چند روزی می شد که از تصاویر خودم در سایت خبری نداشتم . هنوز عکسهای زیادی بود که فرزاد اونا رو منتشر نکرده بود . ولی تقریبا می دونستم که شاید تماشای این عکسها مهرداد رو  مثل گذشته راضی نکنه . اون دلش خیلی بیشتر از اینا می خواست . می خواست که عملا منو با یکی دیگه ببینه و منم نمی خواستم در این خلاف با اون شریک شم . نمی خواستم اونو به آرزوش برسونم . تصاویری از خودم و فرزاد در سایت دیدم که برام تازگی داشت . اون شب از بس عکس و فیلم گرفته بود که دیگه در مورد همه شون حضور ذهن نداشتم . این تصاویر بازم یه حس و حالی رو در من ایجاد کرده بود ولی باید یواش یواش دور همه اینا رو قلم می کشیدم و به زندگی خودم می رسیدم . در واقع این اینترنت بود که منو تا به این جا رسونده بود و واقعی ترش این که مهرداد مسبب همه این حرکات من در دنیای مجازی شده که از اون به حقیقت هوسبازی هام رسیده بودم .. شاید بهتر این می بود که چشامو به روی مردای خوش تیپی که منو با نظر خریدارانه ای می نگریستند ببندم . .. یه روز که رفتم به محل کار مهرداد پشت پیشخوان یه مردی رو دیدم که تا حالا ندیده بودمش .  یه لحظه نگاهشو متوجه خودم دیدم . مثل این که نگاه زن طلب مردا در مورد من همچنان می خواست آتیشم برنه . سعی کردم از اون فضا فاصله بگیرم . چشم و ابروهای مشکی و صورت کشیده و مردونه اون جوون و لبای کوچولوش که اونو خیلی نازش کرده بود واسه یه لحظه طوری به  دلم نشسته بود که دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی به یادم اومد که با خودم عهد بستم که  باید دور این هوس بازیهامو قلم بگیرم . منی که شوهرمو دوست دارم و زیر بار حرف و کارای زورش نمیرم نباید این قدر به آسونی دم به تله بدم . در همین لحظه بود که فتانه اومد جلو ..
-سلام طناز جون . چه عجب ! بالاخره خانوم خانوما فرصت کردند یه سری به دوستان قدیمشون بزنن . دیگه اصلا یادت رفت یه فتانه ای داری .. حالا من بهت چی بگم دختر ..
 اون مرد به محض دیدن ما اومد جلو .
 -اوه یادم رفت داداش فرنودمو معرفی کنم . داداشم که از اون فیلمبردارا و فروشنده های درجه یکه . حسابی کارشو وارده .. اصلا دوست نداره کار یکجا نشینی رو . خودش هم کار به اندازه کافی داشته .. ولی اومده و تر جیح داده پیش مهرداد جون کار کنه.
 -یادم نمیاد قبلا در مورد دادشت با هام حرف زده باشی . من فکر می کردم تو تک فرزندی .
 من و فرنود با هم دست دادیم .  لبخندی گوشه لباش نقش بسته بود . ولی من سعی کردم بر خودم مسلط باشم و لبخندشو با لبخند جواب ندم ولی در عوض با رعایت ادب باهاش بر خورد کردم و خیلی معمولی باهاش سلام و احوالپرسی کردم . ولی دستامو برای ثانیه هایی در دستای خودش نگه داشت . بر شیطون لعنت . دستمو کشیدم و لبخندمو تحویل فتانه دادم . مهرداد دو سه تا فروشنده دختر هم استخدام کرده بود و کارش هم خیلی بالا گرفته بود . ولی هیشکی به اندازه فتانه نمی تونست کمک اون باشه . چون مدتهای زیادی بود که با اون کار می کرد و قلق فروشگاه و حتی خود مهر داد رو داشت و با مشتریان هم بر خوردش خوب بود .. .. گیج شده بودم .  من و فتانه رفتیم به گوشه ای .
 -داداش منو دیدی ؟ چطور بود ؟
 -دیدمش .. پسر خوش قیافه و مودبیه . یه چیزی در چهره اش وجود داره که می تونه دخترای زیادی رو بکشونه طرف خودش . زن داره ؟
-نه خوشبختانه مجرده .
-چرا خوشبختانه؟! مگه می خوای واسه دوستی آشنایی بری خواستگاری که مجرد بودنش خوشحالت می کنه .
-شاید واسه یه دوست بخوام برم خواستگاری . آره . اگه بگم اون از تو خوشش اومده شاید تعجب کنی .. اون فقط واسه تو .. واسه این که به مهرداد نزدیک شه اومده این جا تا با نشون دادن خودش به اون و صمیمیت با مهرداد همش یه حس نزدیکی با تو رو داشته باشه و هم این که بتونه یه جورایی شما رو دعوت کنه به خونه خودمون و زمینه آشنایی بیشتری با تو رو واسه خودش جور کنه .
-فتانه ! تو هم داری باهاش همکاری می کنی ؟
 -داداشم غکستو با من دید و دیگه نتونست خود نگه دار باشه . مثل آدمای عاشقی که لب به غذا نمی زنن تا به عشقشون برسن شده بود.
 -آخه من شوهر دارم .
-ولی من دیدم این چند وقتی تنوع بهت روحیه میده . مهرداد هم که اهل سختگیری نیست و تازه خوششم میاد که بقیه بدونن چه زن خوشگلی داره .. این شب جمعه ای می خوام تو و مهرداد رو دعوت کنم به خونه مون . داداش الان پیش منه .
-ولی اون جوری که منظورته من یکی نیستم .
 -ولی خب حالا دعوت ما رو رد نکن .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی