ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 89

سینا و خواهرش در قسمت بالای بدن بر هنه بودند . سینا یه شورت و ساناز هم یه دامن کشی پاش بود.
-ازم چی می خوای  ساناز .
-من چیزی نمی خوام چرا یه چیزی می خوام .
-چیه خواهر کوچولوی بزرگ من یا خواهر بزرگ کوچولوی من .
 -چقدر خوشم میاد از هر دو عبارتت .
-نگفتی ازم چی می خوای .
 -راستش سینا من در نگاهت در کارات یه چیزی رو حس می کنم .
-چی حس می کنی ؟
-این که خیلی به من علاقه مندی ..
-تو ازم چی می خوای .
- اجازه بده .. چقدر تو عجولی . یکی که میره خواستگاری طرف همون اول بله رو که نمیگه .
 -این جا فرق می کنه . مامان اگه الان بیاد ما رو در این شرایط ببینه خیال بد می کنه .
-بذار بکنه .
-به همین سادگی ؟
-مگه من اونو در اون شرایط بد دیدم خیال بد کردم ؟ ..
اینو گفت و با صدای بلند خندید و سینا رو هم به خندیدن واداشت .
-دختر تو دیگه کی هستی .
-راستش داداش من خواسته ام اینه که تو از من یه چیزی بخوای ..
 سینا منظور خواهرشو فهمید . ولی نمی خواست به جایی برسه که به معنای شکستن تابو ها باشه . اگه به مرزش هم می رسید بازم خطرناک بود . می دونست که زندگی خواهرشو به آتیش می کشه و ممکنه کار به جاهای باریک بکشه . ولی اینو هم باید در نظر می گرفت که ممکنه پای ساناز به خونه های فساد کشیده شه . این که پولی بده تا یه پسری باهاش حال کنه . هر چند اون در صحبت با رودابه گفته بود که از این پسرا و از این کارا خوشش نمیاد ولی عقیده آدما تحت تاثیر عقیده خودشون نیست . زمانه طوری شده که بیشتر آدمابه ایبن نگاه می کنن که بغل دستی یا اونی که بهش اعتقاد دارن  چیکار می کنه تا همون کارو انجام بدن .
-اگه دختر خوبی باشی و سرم داد نکشی می خوام بغلت بزنم . در اتاقو قفل می کنیم که اگه صدای درو شنیدیم من یکی بتونم خودمو از پنجره برسونم به حیاط که مامان منو نبینه .
 -همون کاری که تو و مامان یادتون رفت انجامش بدین ..
سینا دیگه کاملا متوجه شده بود خواهرش از چی داره حرف می زنه . هر قدر هم می خواست یه جوری آسمون ریسمونو به هم ببافه بازم خواهره به اون و مادرش مشکوک بود . .. رفت به سمت ساناز بغاش زد . سینه های ساناز با سینه های پسرونه سینا در تما س با هم بودن که اونا رو به خصوص دختره رو داغ کرده بود . ساناز سینه هاشو به بدن سینا فشار داده با حرکتی که  به بدنش می داد سینه هاش هم رو سینه های داداشه حرکت می کرد  . دستاشو دور گردن برادر حلقه زده فراموش کرده بود که چه سدی بین اونا قرار داره . لباشو رو لبای سینا قرار داد  . نمی دونست به بوسه فکر کنه یا به سینه های پر التهابش . لحظاتی بعد حرکت دیگه ای رو حس کرد که فقط به همون فکر می کرد . از روی دامن حرکت کیر سینا رو که داخل شورتش قایم شده بود حس می کرد . این یه تیکه رو خجالتش میومد که خودشو به  بدن و کیر محجبه داداشش بمالونه . اون از بس از بچگی و سینه و گردو و سر رسیدن مادرش گفته بود که می خواست همه اینها توجیهی باشه برای  که این تماس فعلی انجام شه و تا حدودی خودشونو گول بزنن که این هم نشانه صمیمیت و از طبیعی بودن رابطه خواهر برادریه . سینا با این که این روزا به اندازه کافی به کیرش رسیده بود و کلی هم پول و پله به جیب زده بود ولی حس و هوس تازه خواهرشو که دید خیلی داغ و حشری شده بود . متوجه شد که ممکنه کنترلش از دستش خارج شه ...
 ساناز هم  در افکاری سخت و رویایی غوطه ور بود .در عالم خیال وکلمات به خودش می گفت ..  دادادش داداش.. من که ورم و شقی کیرت رو حس می کنم .. بمالش رو بدنم . بمال .. بمال .. چرا این قدر اذیتم می کنی .. دستای سینا از رو گردن ساناز رفت پایین تر و به وسطای کمرش رسید .. بازم رفت پایین تر .. ساناز دلش می خواست دامنشو در بیاره . کاملا بر هنه خودشو در اختیار سینا قرار بده ولی نمی دونست بعدش چی میشه .. همین فکرو سینا هم می کرد . بیشتر ازخواهرش می ترسید . اون می تونست نهایت خواسته های جنسی خودشو در وجود کس دیگه ای جستجو کنه ولی خواهری که دستش به جایی بند نبود و می خواست که یک دختر پاک باشه و حداقل در خارج از محیط خونواده به کسی رو نده چطور می تونست با این شرایط کنار بیاد . دست سینا بازم رفت پایین تر . می تونست دامن سانازو خیلی راحت پایین بکشه ولی ترجیح داد دستشو رو قسمت باسن اون قرار بده و با اون ناحیه بازی کنه .. ساناز هم دستاشو در قسمت کمر سینا حلقه کرده و اونو به طرف خودش می فشرد تا از تماس کیر پوشیده پسر با قسمت بالای دامنش لذت ببره . این حرکاتش ادامه داشت . سینا حس کرد که دیگه نمی تونه .. نمی تونه آب کیرشو نگه داشته باشه . یه لذتی اومده بود سراغش که فقط می تونست حس کنه اگه با کیرش ازش خارج شه همون حالتی رو داره که در نخستین روزای بلوغ داشته با این تفاوت که یکی هست کنارش که حاضره با تمام وجود خودشو در اختیارش بذاره . پسر خودشو ول کرد و دخترپرشهای کیر برادرشو حس می کرد . به یه بهونه ای خودشو بالاتر کشید تا قسمت بر هنه زیر نافشو بمالونه به شورت سینا .. با این که در آتش هوس می سوخت ولی تری شورت سینا رو  که روی پوست بدنش احساس کرد حالتی بهش دست داد که گویی دنیا رو بهش داده باشن . به خودش افتخار می کرد که سینا هوسشو به خاطر اون خالی کرده ..
-ساناز مامان اومد .
-نههههههه نرو باش . من درو باز نمی کنم 
-می ترسم . اون بوی ما رو حس می کنه .
سینا لباسشو تنش کرد .
 -ببین ساناز تو سرشو گرم کن . من برم تو اتاق خودم خودمو مرتب کنم .فکر کنم وقت داشته باشم از درجلو برم . اون هنوز دم دره .عادتشو میدم اول با گلها ورمیره .
 -بازم میای ؟ 
-نمی دونم . اگه مامان باشه سخته ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی