ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 33

-خسته ات کردم نفیسه .  فکر نمی کردم این قدر زود ارضا شم و تا این حد خوشم بیاد . شاید فکرم خیلی مشغول باشه ولی در عوضش یه آرامش خاصی دارم .
-می تونم حس تو رو درک کنم . که آدم قدر خیلی چیزا رو وقتی که داره از دست میده می فهمه .
 -ولی من حالا قدر همه چیزایی رو که در اختیار دارم می دونم و برای حفظ اون تلاش می کنم .
-و باید شکر گزار باشی ..
خنده ام گرفته بود . وقتی به بدن بر هنه خودم و نفیسه فکر می کردم . بغلش زدم و با بوسه ای بر لباش سعی کردم منم تا اونجایی که می تونم بهش حال بدم .. یه لحظاتی هست که آدم دلش نمی خواد تموم شه و یه شب ها و روزهایی که آدم دوست نداره به انتها برسه . اینم از اون شبایی بود که دوست نداشتم انتهایی داشته باشه . هنوزم خودمو در مرز بین مرگ و زندگی می دیدم  . با این تفاوت که این بار طرف زندگی قرار داشتم  و بهش لبخند می زدم . همه چی برام یه رنگ و بو و لذت دیگه ای داشت .  بوی عطر و در بعضی جا ها هم بوی نا و خفه بودن محیط واسم یه لذت خاصی داشت . دلم می خواست همه بدونن که چه حسی دارم . دلم می خواست همه رو شریک شادیهام بکنم و نفیسه و افسانه شاد تر از بقیه بودند .. نزدیکای صبح بود که برگشتم به سلولم .چند ساعتی رو خوابیدم که بهنام سراسیمه اومد .. من و اون بازم در اتاق نفیسه با هم ملاقات کردیم .. خیلی مضطرب بود
 -چی شده ؟ خانوم نفیسی چیزی بهم نگفته ؟ مهتاب .. تو چرا این جوری سرت رو انداختی پایین ؟
 راستش نمی تونستم خوشحالی خودمو پنهون کنم . واسه همین سعی می کردم که توی چشاش نگاه نکنم .
-بهنام من باید یه چیزی بهت بگم .. متاسفم برات .
-چرا چی شده ؟
- دیگه نمی تونی دلت رو خوش کنی .
-که چی ؟
-که عذاب وجدان نداشته باشی که بری با یکی دیگه ازدواج کنی .
سرمو بلند کردم و گفتم بازم باید این مسیرو بیای و بری . تا ابد . تا وقتی که زنده هستم و تا وقتی که اینجام . منو اعدامم نمی کنن ..
-تو که منو نصف جون کردی .. راست میگی ؟
-وااااییییی کمرمو خرد کردی بهنام  .. استخونام شکست . باید چند ساعت زیر دست و پای تو فعالیت داشته باشم . اونم مثل نفیسه نذاشت دست به سیاه و سفید بزنم .بعد از حال کردن با نفیسه سکس با شوهرم خیلی می چسبید . اون لحظه حس کردم که بهنام منو تا حد پرستش دوستم داره . دیگه واقعا حس یه زندونی رو نداشتم . هرچند آزادی برام یه رویایی شده بود .    دیگه  باید با این شرایط جدید کنار میومدم . حالا خیلی راحت می تونستم با بقیه هم کنار بیام . شرایط زندان به گونه ای شده بود که یه فرهنگ خاصی داشت برش حاکم می شد . فرهنگی که فرهنگ لات منشی و شاخ و شونه کشیدن بعضی زنا رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود . خیلی ها با هم مهربون شده بودن . دیگه چند دستگی ها می رفت جای خودشو به همبستگی بده . عشق می رفت جای کینه بشینه . یکی از زندانیا که اسمشم بود کاملیا  و معتاد بود دیگه اراده کرد که ترک کنه .. از نفیسه خواستیم که اونو بفرسته به یه کمپی و جایی ..  ولی کاملیا دوست داشت در کنار ما باشه .. دوست داشت که این ما باشیم که به اون امید میدیم .. بالا سرش بودم . چند روز تمام بر نامه های ما رو به حالت تعلیق در آورده بود ..
 نفیسه : ببین مهتاب اون اگه طوریش بشه مسئولیتش پای منه ها . تو  هم نذاشتی که اونو خارج از این محیط ردیفش کنیم .
-نه طوریش نمیشه .خودش خواست . من که حرفی نداشتم . من در نگاهش در وجودش یه حسی رو می خونم که اون حس باز گشت به زندگیه .
همسر کاملیا ازش جدا شده بود و با زن دیگه ای رفته بود .  اون یه پسر دو ساله هم داشت . آخرشم نفهمیدم شوهرش به خاطر اعتیاد کاملیا باهاش پیچید یا اون زن به این دلیل معتاد شد که شوهره رفت دنبال یه زن دیگه . درست  مطالبو بیان نمی کرد و ازگفتن خیلی چیزا طفره می رفت . فرقی هم نمی کرد . هر چه بود حالا ما با هم سر نوشت مشترکی داشتیم و باید با هم کنار می موندیم .
 -مهتاب فکر می کنی منم حالم طوری شه که مثل زنای دیگه از لز لذت ببرم ؟
-ببینم نکنه دوست داری واست مرد جور کنیم ؟
 اشک توی چشاش حلقه زده بود .. درد و لرزش و عرق امونش نمی داد .  بالاخره اونو هم به جمع خوبان اضافه اش کردیم . قیافه این خانوما خیلی خنده دار می شد وقتی در محضر آقا آخوند زندان می نشستند . نماز جماعت هم داشتیم که راستش  اوایل یه عده ای به اجبار شرکت می کردند ولی آخوند جماعت حالا راستی راستی دموکرات بود یا این که می خواست ما طرفدارش شیم بعد از مدتی گفت که هیچ اجباری ندارید که در جماعت شرکت کنید و به مسئولین زندان سفارش اکید کرد که بر ما سخت نگیرن . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی