ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرکی به هرکی 223

خلاصه رسیدیم به یه جایی با لاتر از قزوین و حول و حوش زنجان . عجب منظره و دور نمایی داشت . چقدر هم با حال بود . یه رود و درخت و دور نمایی زیبا که خیلی دور دستها می شد آثاری از کوهستان رو هم دید . قرار شد برای چند ساعتی رو استراحت کنیم و یه پیشوازی هم بریم . راستش آنیتا از این شرایط خوشش نمیومد . چون همش از این هراس داشت که زنای دیگه بقاپن داداششو تور کنن . دیگه تصویب شده بود . بسیج همگانی انجام شده و عارف و عفت و چینگ هم که ناظم هر اتوبوس بودند پیاده شده یه نگاهی به اطراف انداخته و سه تایی شون منطقه رو امن تشخیص دادن . هر چند چینگ از این چیزا چیزی سرش نمی شد . با این حال تصمیم گرفتن که چند تا نگهبان هم این دور و اطراف بذارن . خونه ای هم این دور و برا نبود که بخوان مشکوک شن . -بچه ها فقط حواستون به این باشه که کسی بهمون نزدیک نشه . اگه کسی رو در فاصله صد متری خودتون دیدین بدون این که طرف مشکوک شه سریع بیایین و بهمون اطلاع بدین . دو ساعت این جا می مونیم و پس از یک ساعت نگهبان عوض میشه  . این اسامی یاد داشت میشه تا حقی از کسی ضایع نشه . حالا برای ساعت اول اگه کسی واسه نگهبانی داوطلب میشه بیاد جلو . اینا سخنان عفت بود که مثل یک شیرزن برای بقیه می غرید . مامان با خشم نگاش می کرد و هنوز هم ادعا داشت که خیلی خودشو می گیره . ..رو کردم به آنی و گفتم من می خوام برم نگهبان شم .. -هر وقت تو بخوای نگهبان شی منم  باهات میام . -آنی این چه بر نامه ایه که تو درست کردی . هر بار میرم یه کاری انجام بدم تو یه بازی در میاری . -خیلی بد جنسی -خواهرم تازه تو باید هم خوشحال باشی که از چشم من دور میشی و می تونی هر کاری بکنی . -فعلا تو رو می خوام . می خوام که زیر کیر داداشی خودم کنیزی کنم . -باشه اصلا خیرشو خوردم بار اول داوطلب نمیشم . ولی اینو یادت باشه اگه تعداد داوطلبان به ده نرسه قرعه کشی می کنن .-اوووووووو این جوری که شما تصمیم گرفتین فقط دو ساعت می کشه که نگهبان تعیین کنین . .. خلاصه یه ده نفری از پیر مردا و زنای  میانسال شدن نگهبان داوطلب بار اول .. که ظاهرا حال و حوصله سکس یا آمادگی اونو نداشتند و با هم جور شدن . پری رو کرد به اونا و گفت ببینم شما توان دویدن دارین ؟/؟ بی خود از شما تست هوازی نگرفتیم . یکی از اونا گفت اگه توان نداشتیم که دیگه واسه سکس داوطلب نمی شدیم . کسی که یک  روز و نصف بر نامه به این سنگینی رو می کشه براش چند دقیقه دویدن که کاری نداره .. بهترین ساعت بعد از ظهر برای عملیات بود . -داداش دلم می خواد بریم داخل چادر .. پنجره شو باز بذاریم از اونجا به طبیعت نگاه کنیم . -آنی بهمون می خندن . مگه الان می خواهیم بخوابیم که چادر بزنیم ؟/؟ تازه هوا هم خیلی دلپذیره .. گرمه .. نسیم ملایمی میاد . جون میده برای حال کردن . -به شرطی که کسی به من و تو کاری نداشته باشه . -من از دست خواهرم دق می کنم . باید خودمو بکشم تا هر دو تا مون راحت شیم . من یکی با چادر زدن موافق نیستم . ما رو مسخره می کنن . .. -باشه حالا بیا .. با این حال تا اونجایی که می تونست از دیگران فاصله گرفت به خیال خودش کسی مزاحم ما نمی شد .  یه زیر اندازی رو چمنهای نرم و خشک پهن کردیم و ملکه خواهر دستور داد که برم اون زیر . -غلومتیم آبجی . کشته مرده تن و بدنتیم . -من باید چیکار کنم تا کاری به کارمون نداشته باشن ؟/؟ -ببین عزیز دلم ما که نمی تونیم بد اخلاقی کنیم و مالک کسی باشیم . اونا همه شوق و ذوق دارن این جا کسی خودشو مالک کسی نمی دونه . باید مداراکرد . با همه بر خورد . اخلاق داشت . -ممنونم داداشی گلم که به من یاد آوری کردی . حالا بذار بیام روت که کسی نتونه تو رو ازم بگیره -بالاخره یکی پیدا میشه که منو با تو شریک شه آنی جون . این جوری که الان تو خودت رو انداختی رو من یکی از پشت میاد و می کنه توی کونت . -بهش اجازه نمیدم . من می خوام فقط با کیر داداشی خودم حال کنم . فعلا هیچ کیردیگه ای حسش نیست . مزه کیر داداش رو از زیر کس و کونم می کشه بیرون .. -فدات شم آبجی خوشگله ام . عاشقتم -من بیشتر . من بیشتر .. اومد رو کیرم قرار گرفت ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی