ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

انتقام میسترس 50

دستام به شدت می لرزید .. باورم نمی شد که اونو کشته باشم . فقط مدیون پرش و جا خالی  دادن خودم بودم . و این که تیمور به خاطر انتقامجویی به طرف بهزاد شلیک نکرده بود . خدا بهم رحم کرده بود .. مامورا اومده بودن ..  ظاهرا کار تبهکارا تموم شده بود . هر چند , چند نفری از گوشه و کنار مقاومتهایی می کردند ولی یکی یکی در حال تسلیم شدن بودند . بیشترشون به درک واصل شده بودند . با این که از آدمکشی نفرت داشتم ولی  دیدن جنازه تیمور منو خوشحالم می کرد . از این که با مرگ اون جون بهزاد رو نجات داده به پلیس مبارزه با مواد مخدر کمک کرده بودم . انتقام خودم و خواهرمو هم گرفته بودم . ولی حالا دیگه نمی دونستم با این بد بختی جدید چیکار کنم . .. -جناب سروان این آقا خیلی کمکم کرده .. اون جزو تبهکارا نیست .. یه نگاهی به سر و وضع آشفته و بی حجاب خودم انداخته و یکی از اونا اونیفورم خودشو داد بهم که خودمو تا اونجابی که میشه بپوشونم . ولی نمی شد این موهای سرو پوشوند . در این شرایط کی به این چیزا فکر می کرد . می خواستم بهزادو بغلش کنم و نذارم که بره . -اونو نبرینش .. اون تبهکار نیست -خواهر ! ما به صداقت شما ایمان داریم . به این که اگه شما نبودین به هیچ وجه نمی تونستیم در این عملیات موفق شیم باید از شما تقدیر شه پاداش سنگینی در انتظار شماست .. در حالی که دست بهزاد در دست یکی از مامورین بود اومد نزدیک من . سرمو انداختم پایین . اون حالا می دونست که من همکار پلیس بودم .. -شیما تو یک پلیس بودی ؟/؟ مامور مبارزه با مواد بودی ؟/؟ -نه بهزاد .. منو ببخش بهت حقیقتو نگفتم .. من فقط با مامورا همکاری می کردم . ولی هر کاری می کنم تا نجاتت بدم . یکی از مامورین که سر هنگ کله گنده ای بود گفت نیروی انتظامی به همچین زنان دلاوری نیاز داره .. -من هیچی از شما نمی خوام .. نمی خوام اونو نابودش کنین .  اگه بدونین اون چند تا از این گانگسترا رو کشت ؟. تو رو خدا واسش درد سر درست نکنین . اونا بهزادو با خودشون بردند و من در گوشه ای نشسته اشک می ریختم . از جام تکون نمی خوردم . -خواهر شیما .. پاشین زشته .. این مانتو رو هم تنتون کنین . قول میدیم که تیر باران نشه .. می خوام ببینمش .. می خوام ببینمش ..  منو هم با اون باز داشت کنین . اون اگه نبود من نمی تونستم کاری بکنم . -شما هم اگه نبودین اون کاری نمی تونست بکنه .. نمی دونستم اون افسر چی داره میگه .. منو به زور چپوندن تو ماشین انتظامی تا از محل دور شیم . سراسر راه گریه می کردم . نمی تونستم با خودم کنار بیام . همش تقصیر منه . کاش می ذاشتم اون بره . اون چه طور می تونه نجات پیدا کنه . مگه قاضی حرف حالیشه . حتما فکر می کنن چون عاشقشم دارم شهادت دروغ میدم . حتما فکر می کنن من یه عوضی شار لاتانم که واسه رسیدن به عشقم هر کاری می کنم .. کابوس می دیدم .. این که طناب دار به گردن بهزاد آویخته شده و طنابو می کشن و زیر پاشو خالی کرده اون میره به آسمون .. یا شایدم به طرفش تیر اندازی می کنن . اون می میره . دیگه همه چی تموم میشه . تمام امید و آرزو هام . من دیگه عشقی نمی خوام . دیگه زندگی نمی خوام . منم می خوام با اون بمیرم . نه .. نههههههههه .. یک ریز فریاد می زدم . جیغ می کشیدم .. -خواهر .. ما طبق مقررات مجبوریم اونو باز داشت کنیم . تا قانون تکلیفشو مشخص کنه . -کدوم قانون ؟/؟ همون قانونی که تر و خشکو با هم می سوزونه ؟// -به عملکرد ما شک داری ؟/؟ نگران نباش من به شما قول میدم .. تا یک ساعت دیگه قول میدم یه کارایی در این زمینه انجام بدیم . -می خواین اونو محاکمه صحرایی کرده تر تیبشو بدین ؟/؟ .. -اصلا بهت نمیاد  که یک تنه کاری کرده باشی کارستون . -ما دو نفر بودیم . دو تنه بودیم . من و اون . اگه اون نبود من می مردم . -ما که دیدیم تو جون اونو نجات دادی . -چند بار هر دو تا به داد هم رسیدیم .. -ببینم اون شوهرتونه ؟/؟ .. سکوت کردم . حس کردم در حرفای اون افسر یه نکته ای هست  گیج کننده . سر در نمی آوردم چرا باهام این جور حرف می زنن . یک ساعت دیگه چه خبره .. وارد یه قرار گاه بزرگ شدم . مثل یه پاد گان بود ..ولی انگاری مرکز مبارزه با مواد مخدر بود .. -الان شما رو می بریم پیش یک سرداری که خیلی مهربونه . خیلی هم منطقیه . فقط وقتی دیدیش گریه و زاری نکن . اون کاملا در جریانه . بهت کمک می کنه . آدم مثبتیه . هر گزارشی رو که اون بده قبول می کنن . -یعنی ممکنه آزادش کنن ؟/؟ -آره .. از اون هر کاری بر میاد . حتی خودش ممکنه متهمو آزاد کنه . هنوز صورت جلسه ای که اسم اون تبهکار درش باشه تشکیل نشده .. سر در نمی آوردم چی داره میگه . تنم مثل سیر و سر که می جوشید .. در زدم و رفتم داخل سرم پایین بود آروم آروم سرمو بالا کردم .. چقدر قیافه این سر دار آشنا بود .. خیلی شبیه بهزاد بود انگاری  سیبی که از وسط نصف کرده باشن .. کلاهشو بر داشت .. اون خودش بود .. خود خودش ..چون اصلا و از اول فکرشو نمی کردم در نگاه اول حس نکردم که خودش باشه .. با این که اطمینان پیدا کرده بودم دیگه چیزی به نام اعدام برای عشقم وجود نداره ولی حس می کردم هر گز تا به این حد تحقیر نشدم .... ادامه دارد ...... نویسنده .... ایرانی