ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 1

بین دخترای کوچه  تک بود .  ده سالی رو ازش بزرگ تر بودم . فتانه خیلی زیبا بود . چشای درشت وسیاهش  به صورت درشت و سفید و لطیفش خیلی میومد . وقتی از خدمت بر گشتم و تازه رفتم به دانشگاه اون یازده سالش بود . از همون کودکی نشون می داد که خیلی خوشگل و خوش بدنه . تمام بچه های کوچه چششون به دنبال اون بود . پسرایی که دوسه سال و شایدم چهار پنج سالی ازش بزرگ تر بودند . ولی اون به کسی اعتنایی نمی کرد . راستش منم زیاد به اون توجهی نداشتم از این که یه روزی اونو به عنوان همسر خودم  انتخاب کنم . شاید  بزرگ ترین دلیلش اختلاف سن بین ما بود . ولی خیلی ها رو می دیدم که با همین تفاوت سنی با هم از دواج می کنن  .   تحصیلات دانشگاهی ام رو در شهر دیگه ای ادامه  دادم .  حتی ترم تابستونه هم می گرفتم . همین سبب شده بود که نتونم تا مدتها و حتی تا چند سال فتانه ای رو که هیچ پسری رو تحویل نمی گرفت ببینم . فوق لیسانسمو گرفتم و دست از پا دراز تر برگشتم به نزد خونواده . خواهر بزرگترم فریبا ازدواج کرده رفته بود خونه شوهر و من موندم و تشکیلات پدر . یه نمایشگاه بزرگ اتومبیل داشت و یکی دو تا بنگاه معاملات ملکی .. و یک سوپری هم داشت که اداره اونو به دست یکی از فامیلا سپرده بودیم . خلاصه وضع مالی ما عالی بود . و اگه منم رفتم تحصیل کردم فقط به این دلیل بود که بابا فرامرز من می خواست که پیش همه یه پزی بیاد که فرزند من تحصیل کرده هست . ولی مامان فرزانه دوست داشت که وقتی از خدمت برگشتم واسم زن بگیره ..یه بار فتانه رو وقتی که چهارده پونزده سالش بود دیده بودم . با این که از نظر بدنی رشد کرده بود ولی هنوز اثری از حال و هوا و طراوت کودکی رو در اون می دیدم . سه سال بعد از اون زمانی که فارغ التحصیل شده بودم و دیگه شده بودم همه کاره پدر در نمایشگاه اتومبیل و ترفند های کاری رو به خوبی یاد گرفته یه روز دیدم که یه زنی به اتفاق یه مردی وارد نمایشگاه شده دارن قیمت چند تا ماشین معمولی ترمدل متوسطو می پرسن . قیافه زنه واسم خیلی آشنا بود . مرده رو که شناختم  فریدون خان پدر فتانه بود ولی زنش خیلی خیلی جوون شده بود .. ولی  وقتی اون زن با بابام سلام علیک کرد و فهمیدم که اون همون فتانه دختر فریدونه از تعجب داشتم شاخ در می آوردم .  تمام تنم سست شده بود . از همون لحظه دلم می خواست که اون مال من باشه . فقط مال من .. راستش اصلا خوشم نمیومد از دواج کنم . تقریبا هر 6 ماه در میون یه دوست دختر عوض می کردم و با بعضی هاشون هم حال می کردم و در یکی دو مورد با هاشون آنال سکس هم داشتم و نمی دونم چرا دوست نداشتم خودمو اسیر ازدواج و پای  بند به زندگی زناشویی کنم . از تعهد خوشم نمیومد . با این که خودمم تیپ و هیکل درست و حسابی داشتم و خیلی هم خوش قیافه بودم ولی حس کردم در مقابل اون اراده ای ندارم .. به خونواده گفتم که تصمیم به ازدواج گرفتم به شرطی که همسرم فتانه دختر فریدون باشه . خلاصه  اون شب خواستگاری وقتی برای اولین بار من و اون کنار هم نشستیم حسابی دستپاچه شده بودم و نمی دونستم چی بگم ولی پس از لحظاتی تونستم خونسردی خودمو به دست بیارم . در مورد مسائل مختلفی صحبت کردیم -فتانه خانوم این صرفا یک خواستگاریه و عقاید شما برام اهمیت داره . اگه به خاطر بعضی مسائل  از جمله اختلاف سنی مخالف پیوند بین من و خودتون هستین من درکتون می کنم . -اتفاقا من بیشتر موافق اینم که مرد باید چند سالی رو از زن بزرگ تر باشه و اصولا در سن شما مردا اون حالت بچگونه و ناپختگی رو دیگه ندارن . من فقط به دهن غنچه ای و ظریفش نگاه می کردم .. صدای زیبای فتانه منو افسون کرده بود و محو چهره زیبا و مظلومش شده بودم . صداش به من آرامش می داد وهمراه با نگاهش جادوم می کرد . قبول کرد که زنم شه .. اون شب از خوشحالی تا صبح خوابم نبرد .. نصف شب بار ها و بار ها از خواب بیدار می شدم .  تنها در اتاق قدم می زدم و با خودم و به خودم می گفتم فتانه ! دنیا رو به پات می ریزم . دوستت دارم . دوستت دارم . چقدر با منطق و متانت حرف می زد . آدم فکر می کرد این دختر بیست ساله به اندازه بیست ساله که شوهر داری کرده . اون اصلا دوست نداشت که عروسی مون خیلی تجملاتی باشه .. مهریه رو سبک می خواست ولی من هر چی که اون می خواست چند برابرشو واسش انجام می دادم . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

1 نظرات:

ایرانی گفت...

با سلام ..این داستان در اصل جایگزین داستان خانوما ساکته که تا سه چهار قسمت دیگه تمومش می کنم و اگه یه دوسه هفته ای زود تر شروعش کردم علتش اینه که دیگه زیادی بد قول شده بودم . با همه کمبود وقت و مشکلات دور و برم بازم سعی می کنم تا اونجایی که بتونم رو حرفم باشم ولی شما دوستان معلوم نیست این روزا کجا غیبتون زده . با درود به همگی ..ایرانی