ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرجایی 96

نیلوفر به شدت گریه می کرد . نمی تونست خودشو کنترل کنه -مامان من کشتمش .. اگه اون بد بود من از اون بد تر بودم . بابا وقتی که چشات باز بود منو چشم انتظار گذاشتی . وقتی که نمی دیدمت فریادت می زدم . صدامو نمی شنیدی . حالا که کنارمی . حالا که پیشمی . حالا که پیدات کردم . چرا می خوای بری و تنهام بذاری ؟/؟ . بابا دوستت دارم بیدار شو . چشاتو باز کن . منو ناز کن . بیدارشو . بازم می خوای چشم انتظارم بذاری ؟/؟ تا قیامت ؟/؟ . تا اونجا یی که من ازت بخوام که منو ببخشی ؟/؟ بابا بیدار شو -نیلوفر برو کمکش . چرا این جوری شدی .-مامان حالا باید از خدا کمک بخوایم . . چند پرستار اومدن کمک دخترم ..  درچهره نیلوفر احساس نا امیدی رو می خوندم . اون همه چیزشو از دست رفته می دید . رویا هاشو عشقشو .. هدفی رو که سالها  به خاطرش زنده بود . دلم واسش می سوخت . بعید می دونستم که رحیم از زیر این بیماری در ره . شاید هم همین حالاشم مرده بود ولی دخترم مدام به این و اون دستور می داد . لحظه به لحظه فشار پدر رو تحت کنترل داشت . از حرکاتش مشخص بود که هنوز پدرشو از دست نداده . به جای گریه تلاش می کرد ..پرستارا طوری به نیلوفر نگاه می کردند که انگار خانوم دکتر از اون ور کوهها اومده چون بیشتر به جای این که حواسشون به کار خودشون باشه به دست و بال دخترم توجه داشتند . راستش اون لحظه فقط نیلوفر واسم مهم بود و این که تا چه اندازه احساس آرامش می کنه . چون خودم نیازی به رحیم نداشتم .  سالهایی که ازم دور بود ولی می تونست پیشم باشه که دوباره اسیر فحشا نشم و حالا که بر گشته طوری باهام رفتار می کنه که انگاری من گناهکارم . شایدم باشم ولی اون نباید این جور با هام بر خورد می کرد . ازش این انتظارو نداشتم . صورت نیلوفر خیس عرق شده بود . گاه دستشو رو قفسه سینه پدر می ذاشت و چند فشار پشت سر هم برش وارد می کرد .. انگشتاشو گذاشته بود رو قسمتی از دستش که بتونه نبضشو بگیره .. -تموم شد .. -چی شد ؟/؟ ... چهره نیلوفر نشون نمی داد که غم زیادی داشته باشه -مرد ؟/؟ -مامان چی داری میگی .. باورم نمیشه فعلا نجات پیدا کرد .. فشاری که به خودمون آوردیم تموم شد . -شما می تونین تشریف ببرید من خودم بالا سرشم .. صورت نیلوفر شده بود شبیه به ابرای سیاه باران زا . تلنگری لازم بود تا سیل جاری شه . می دونستم که منتظره تا پرستارا برن بیرون ولی هنوز پاشونو بیرون نذاشته دیگه نیلوفر نتونست جلو خودشو بگیره .... -مامان باورم نمیشه .. باورم نمیشه .. خدا اونو بهم بر گردونده ..  می تونم اونو  بازم زنده ببینم . وقتی چشاشو باز کرد صداش می زنم پدر .. بهش میگم با همه بدیهاش دوستش دارم . بهش میگم با همه چشم انتظار گذشتناش بازم دوستش دارم ... از خود بی خود شده بود .. خودشو به زمین انداخته بود .. پرستارا و من رفتیم کمکش -خانوم دکتر خودتونو کنترل کنین .. -خواهش می کنم شما تشریف ببرین . اون پدرمه . من اینو تازه فهمیدم .  نمیشه که واقعیتو پنهون کرد . اون آدم سرشناسیه . من هم هویت خودمو پیدا کردم . اون فعلا نجات پیدا کرده اگه خدا بخواد و منو لایق بدونه که کمکش کنه حالا حالا ها زنده می مونه .  شما برین اگه کاری داشتم صداتون می زنم .  صدای نیلوفر در میان گریه هاش گنگ به نظر می رسید . -عزیزم ساکت باش . تو که نشون نمی داد این قدر باباتو دوست داشته باشی .. -نمی دونم .. آدم بعضی چیزا رو وقتی می فهمه که دیگه فرصتی برای فهمیدن نیست . خدا دوستم داشته . آره خدا دوستم داشته که وقتی من فرصت رو کشتم یه بار دیگه به من این فرصت رو داده . شاید بابام گناهکار نبوده .. شاید فقط سهل انگاری کرده . حالا دیگه فرقی نمی کنه . اون هر کاری کرده خدا بهم گفته که باید گذشت داشته باشم . گفته که باید بابامو دوست داشته باشم . اگه من دوستش نمی داشتم که این قدر رنج نمی کشیدم این قدر شکنجه رو واسش تحمل نمی کردم .. مامان باورم نمیشه اون به زندگی بر گشته باشه .. قلبم درد می کنه مامان . اون تا چند دقیقه دیگه بیدار میشه . چشاشو باز می کنه . شاید تا چند دقیقه ای یادش نیاد چی شده . شایدم اصلا به یادش نیاد که رفته به کما . ولی اینو یادش میاد که از من خواسته که صداش کنم بابا .. بهش بگم که دوستش دارم . ولی مامان هرچی که دوستش داشته باشم یادت باشه که  از روزی که به دنیا اومدم تا حالا تو تنهام نذاشتی . تو با من بودی . تو بابام بودی مامانم بودی . من هیچوقت زحمتای تو رو فراموش نمی کنم . ولی حالا شرایط این شده دیگه .. -عزیزم . این که منو بیشتر دوست داشته باشی یا باباتو این یه حسیه که در قلبت وجود داره . کسی نمی تونه ایرادی بگیره .  هر حسی داشته باشی در احساس من نسبت به تو تاثیری نداره . می تونی باباتو بیشتر از من بخوای .. ولی تو برای من همیشه نیلوفر کوچولوی پاک و مقدس و معصومی . همونی که سعی کردم درست تر بیتش کنم . همون جوری که مامان من برای من سعی می کرد . مادر بزرگ تو هم زن پاکی بود . اون خیلی خوب بود . منو با سختی بزرگ کرد . -می دونم مامان همه اینا رو واسم گفتی . گفتی که بابا بزرگ تاب بیماری اونو نیاورد و دو تایی شون به فاصله یه هفته مردند . نیلوفر من رو صندلی نشسته بود و به گوشه ای خیره شده همراه با سکوت اشک می ریخت .  هنوز آروم نشده بود . این دیگه باید اشک شوقش بوده باشه . اشک سپاس . اشک ناباوری . لحظه هایی هستند که دنیایی رنج و درد و حسرت رو آن سوی آن لحظه ها می بینی اما به ناگهان دیواری بین لحظه ها و آن سو کشیده می شه .. تو دیگه به اون سمت درد و رنج نمیری . همه چی در شرایط فعلی عادی میشه . انگاری به زندگی بر می گردی و می تونی خواسته هاتو بر مبنای لحظه هایی که درش قرار داری تنظیم کنی . -نیلوفر بابات تکون می خوره . فرشته من استرس زیادی داشت . .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی