ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 60

تصور این که با همین بدن .. سکس کرده , سینا رو تا حدودی ناراحت کرده بود . هر چند لذتشو برده بود ولی دوست نداشت برای جلوگیری از به انحراف کشیده شدن مادرش اونو به مسیر دیگه ای هدایت کنه که از نظر اخلاقی درست نباشه . کنار مادرش نشست . -سینا تو امروز چته . چرا این قدر واسم دلسوزی می کنی -مادر تو یه عمره که خودت رو گرفتار کارای پدر کردی . دیگه باید عادت کرده باشی . تو بر گرد بچه هاتو ببین . حالا دیگه من و ساناز باید به اندازه کافی هواتو داشته باشیم -عزیزم سینا جان من زیاد اهمیتی نمیدم به خود بابات . ولی از دست حرف این و اون خسته شدم .  غرورم در هم شکسته شده .  احساس حقارت می کنم . - مامان به حرف دیگران کاری نداشته باش . تو که به خاطر حرف اونا زندگی نمی کنی . سعی کن یه جوری خودت رو با این شرایط عادت بدی . سینا همچنان به نوازش مادرش ادامه داد . سارا یه حس عجیبی داشت . شاید پس از سالها اولین باری بود که سینا این جور بغلش می زد . اما این آغوش و این حرارت براش  آشنا بود .. داشت به اون چه که چند ساعت پیش براش اتفاق افتاده بود فکر می کرد . یه حس شرم اونو گرفتار خودش کرده بود . بیشتر  در برابر پسرش احساس شرم می کرد .. اووووووووخخخخخخ نهههههههههه اگه سینا بفهمه .. من باید خودمو بکشم . اگه بفهمه که مادرش یه زن بد کاره هست ..نههههههههه اون نباید بویی ببره .. اون چه طور می تونه نیاز یه زنو حس کنه . عقده های یک زنو که بالاخره منم می تونم . منم باید تلافی کنم . حس غریب سارا اونو از این رو به اون رو کرده بود . شرمسار بود از این که می دید سینا اونو در آغوش کشیده با تمام حس و مظلومیت خودش داره نوازشش می کنه .. پسر دستشو رسونده بود به پشت مادر ..  آروم به کمر مادر دست کشیده و با پیراهن نرمش بازی می کرد . دستشو رسوند به قسمتهای بالاتر .. اونجا که قسمتی از کمرش لخت بود . یه حس غریبی بود .. سارا بازم دست اون پسر رو روی کمرش حس کرد .. نههههههه خدایا چرا من این جوری شدم . چرا این تو هم میاد سراغم . اگه من جنبه شو ندارم چرا این کارو می کنم .. ولی چه حس خوب و قشنگی بود ! یه حسی که آرومم کرد . حسی که به من به عنوان یک زن آرامش بخشید .. برای ساغاتی حس می کرد که دیگه نباید به غمها فکر کنه ولی وقتی سینا رو دید بیشتر یادش اومد که چیکار کرده .. -مامان چرا ناراحتی .. چرا رفتی توی خودت .. -نمی دونم . دلم می خواد یه مادر خوب برای بچه هام باشم .. -همسر خوب برای بابا چی .. -من باید سعی کنم که یک زن خوب باشم . برای پدرت فرق نمی کنه که خونه و زندگی ما در چه شرایطی باشه . من اگه بهش گیر ندم یک زن خوبم . اون از نظر مالی به من سختی نمیده ولی  این تمام نیاز های یک زن نیست -ویک انسان مادر .. -آره عزیزم . تا کی باید صبر کنم که سرش به سنگ بخوره . لبای سینا رو پیشونی مادر قرار گرفت .. سارا شدت ضربان قلبش زیاد تر شده بود .. حس کرد که داره به یک بحران روانی می رسه . سینا نمی خواست آزارش بده . ولی حس کرده بود که چرا سارا به این حالت دچار شده .  خود پسر هم می خواست این مسئله رو برای مادرش جا بندازه که نباید خیالاتی شه و خواست یه جوری با یاد آوری صحنه این امر رو یک مسئله طبیعی براش فرض کنه .. اما در یک آن سارا به سینا گفت عزیزم می تونم یه چیزی ازت بخوام -بخواه مامان .. -سختمه -بگو ..-من نمی دونم چم شده .. اگه  ناراحت نمیشی لبامو ببوس .. منو ببوس .. سارا می خواست در اون شرایط هم حس کنه که آیا این تو هم به سراغش میاد یا نه .. سینا نمی دونست چیکار کنه ولی با این حال تصمیم گرفت همون جوری که غروبی با عشق و هیجان و هوس اونو بوسیده ببوسه . لباشو گذاشت رو لبای مادرش ..  از همون اولش تپش قلب سارا زیاد شده بود . نه این که گرایشی به سینا داشته باشه ولی نیاز به این که این که خودشو در اختیار پسر غروبی بذاره درش قوت گرفته بود .. حس کرد که از شر مندگی وجدانش داره کاسته میشه . سینا مکش لبهاشو رو لبای مادرش زیاد تر کرده بود .. اونو با تمام وجودش می بوسید . دستشو دور کمر سارا حلقه کرده .. مادرشو به سینه اش فشرد .. .. سارا چشاشو بسته بود .. ولی یه لحظه به این فکر کرد  که در آغوش پسرشه .. یک آن خودشو کنار کشید .. میل عجیبی به هماغوشی با اون پسری که اونو نمی شناخت درش ریشه دوانده بود .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی