ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 60

اون دو تا گماشته زنگ زدن برای ناصر .. -چی ؟/؟ یه بار دیگه آدرسو بهم بگین ؟/؟ .. اوههههههههه خدای من . اون اونجا چیکار می کنه . دنبال چی می گرده .. نههههههه نهههههههه .. -شما در این ناحیه کارش نداشته باشین . گمش نکنین . اگه امکان داره اونو چند تا خیابون دور از اینجا .. یا یه گوشه خلوتی با فاصله از اینجا گیرش بندازین و تا می خوره بزنینش . فقط طوری بزنین که نمیره .. اینجا نباید لت و پارش کنین .. -چشم ارباب .. ناصر می دونست که اگه در این نقطه تر تیب نادر رو بده بی تردید به گوش نوشین می رسه و اونم می فهمه که اجیر کردن این دو تا لات کار اون بوده . برای همین تر جیح داده بود که سوتی نده .. فقط داشت به این فکر می کرد که چرا باید شرایط به این صورت در اومده باشه . اینجا جایی نبود که نادر بخواد بیاد و از نزدیک بر رسی کنه . حتما قبلا هم به اینجا اومده . نمی تونسته با هیچیک از اهالی اینجا بر خورده باشه . آخه اون , همه این دور و بری ها رو می شناخت . می دونست کار و بارشون چیه . اون داشته جاسوسی اونو می کرده . چرا نوشین این کارو کرده . چرا بهش اجازه داده که این کارو انجام بده  . تا چه حد از خلوت کردنای اون و نلی با خبره .. نه نهههههه حالا چه بهونه ای بیارم . می تونم قبل از این که نوشین به روم بیاره خودم موضوع رو پیش بکشم بگم برای یه کاری می رفتیم اونجا . به نحوی موضوع رو پیش بکشم . یه دست سازی انجام بدم . مثلا نلی رو اونجا بکارم .. بعد با نوشین بیام این جا سراغ اون ... ناصر گیج شده بود . گیج و دستپاچه . حس می کرد عاشق زنشه . نمی خواد اون بفهمه که داره خیانت می کنه . شاید نلی رو طبق عادتش دوست داشت . برای تنوع . عشق دوران بچگی .. عشقی که نمی تونست براش وابستگی بیاره . چه احساس بدی داشت . دوست نداشت نوشین عذاب بکشه . نوشین تو باید قبول کنی که من بهت خیانت نکردم . من و نلی همه جا با همیم چون  یه مقدار از کارمون  به هم گره خورده . نه .. نههههههه .. نوشین چیزی نمی دونه . شایدم بدونه . پس تهدید های این روزای اون بی دلیل نبود . اون منو تعقیب کرده ؟/؟ نادر منو تعقیب کرده ؟/؟ اون عوضی آشغال که می خواد زنمو از چنگم در آره و واسه خود شیرینی داره خودشو بهش نزدیک می کنه به دنبال من بوده ؟/؟ مادر نزاده کسی رو که بخواد فریبم بده و این طور مفت از دستم در ره . کاش می تونستم بکشمش ولی حیف که آدمکش نیستم . .. در همین لحظه نلی واسه ناصر زنگ زد اما اون که حال و حوصله شو نداشت گوشی رو نگرفت . فقط به فاجعه ای فکر می کرد که انتظارشو می کشید . به آرامش قبل از طوفان . پس  نوشین بیکار ننشسته بود . .. حالا کارت رسیده که واسه من کار آگاه استخدام می کنی . طوری خدمتش می رسم که دیگه هوس نکنه که بیاد سراغ تو .. و بیاد سراغ من و فضول کارای من شه . آشغال عوضی .. خشم عجیبی بر اومستولی شده بود . نمی تونست خودشو کنترل کنه . اعصابش به شدت به هم ریخته بود . .. از اون طرف دقایقی بعد اون دوتا شر خرین نادر رو در جایی دنج و در کوچه ای خلوت به تله انداختن .. اون که از همه جا بی خبر بود از ماشین پیاده شد تا بفهمه چی شده دو تایی اونو انداختن  داخل ماشین نادر و همونجا دیگه بهش امون ندادند . در همون جای تنگ دست و پاشو می پیچوندن  . فقط می تونستن بهش مشت بزنن . جا واسه لگد زدن نداشتن . -ببین کمشه .. هنوز کمشه .. حواست باشه فقط نکشیش .. نادر دیگه حسی نداشت . درد رو در تمام وجودش حس می کرد . پهلو ها شکمش سرش به شدت درد گرفته بود .. . از پیشونیش خون می ریخت .. -چیکار می کنی  یه جوری بزن که دیگه بیهوش شه .. -من نمی دونم این چقدر سگ جونه . یکی از اونا دستشو جلو دهن نادر داشت و دیگه مجبور شدن با ماده بیهوشی اونو بیهوشش کنن .. وقتی نادر بهوش اومد نمی تونست تکون بخوره . گیج و وامونده شده یود .. چند تن از اهالی واسه آمبولانس زنگ زدند . تمام سر و صورتش کوفته بود . دستاشو نمی تونست حرکت بده . به پا هاش آسیبی نرسیده بود .  هنوز نمی دونست واسه چی کتک خورده .. نمی دونم .. نمی دونم من که کسی رو اذیت نکردم . با کسی دشمنی نداشتم . چرا باید با من این جور رفتار کنن . نمی خواست عمه شو نگران کنه .. اثر داروی بیهوشی  هم اذیتش می کرد . در همین حال نوشین هم براش زنگ زد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی