ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 59

شیرین با سینا تماس گرفت و بهش گفت که یک مشتری خوب اومده سراغش . ولی سینا دوست داشت در کنار مادرش بمونه و به اون روحیه بده . نگران اون بود . به شیرین گفت که حال مادرش خوب نیست و یکی دو روزی رو به اون مرخصی بده . .. زن هم خلاف خواسته اش پذیرفت . دوست نداشت پسر رو ناراحت کنه یا ناراحت ببینه .  با این حال از این نگران بود که نکنه پسر دوست پسر گرفته باشه یا این که خودش رفته باشه دنبال مشتری .. اون که شماره تلفن خونه سینا رو هم داشت یکی  دوبار به خونه شون زنگ زد و مطمئن شد که پسر خونه هست . ..  اون شب سیاوش خان نیومد خونه . ساناز هم خودشو به برادرش می چسبوند . و همش به این فکر می کرد که کاش باباش میومد خونه تا اون راحت تر پیش داداشش می بود . این جوری شاید مادرش به اون شک می کرد . -ساناز من دو روزی نمیرم آژانس تا بتونم راحت تر مراقب مادر و کارای اون باشم . نمی دونم چرا اون داره به یک حالت افسردگی می رسه . پس اجازه بده من امشبه رو بیشتر برم سمت اون  . -منم می تونم با هات بیام -عزیزم . خواهرم . اگه دو نفری بخواهیم درددل کنیم باهاش اون ناراحت میشه . اون سختشه . اون وقت پیش خودش حس می کنه که نکنه ما اونو بچه گیر آورده باشیم . ولی عزیزم ساناز جون من که نمی خوام تا صبح پیشش باشم . تازه مگه تو با هام چیکار داری . چقدر با هم درددل کنیم . من که دوست دخترت نیستم راز ها و خواسته ها تو با هاش  در میون بذاری . -حالا ما داداش خودمو نو دوست داریم و اونو محرم اسرار خودمون قرار دادیم گناه کردیم ؟/؟ -اوووووووههههههه کی میره این همه راه رو . تو یه الف بچه مگه چه رازی داری که بخوای با من در میون بذاری . ؟/؟ راز عروسک بازی ؟/؟ . سینا داشت سر به سر ساناز میذاشت ولی اون بهش بر خورده بود . لجش گرفته بود . -آخرش من تو رو می کشم داداش . عروسک بازی چیه ؟/؟ -همون چیزی که تو اونو خیلی دوست داری و می دونم هنوز هم عاشق این کارایی . .. خلاصه به هر کلکی بود از دست خواهرش خلاص شد و رفت سراغ مادرش . -مامان درو باز کن . باهات حرف دارم . -چیکار داری . بذار به حال خودم باشم . -این قدر به فکر پدر نباش یه طوری میشه . .. سارا درو باز کرد . اون سختش بود که به پسرش نگاه کنه . احساس شرم می کرد . یه نگاهی به قد و قواره سینا انداخت . تقریبا هم هیکل اون پسر لالی نشون می داد که اونو گاییده بود و بهش لذت داده بود . از این که سیاوش حس کنه که اون زن بد کاره ایه شاید این قدر در استرس نبود که اگه سینا می فهمید نمی تونست خودشو ببخشه . نگاهشو به لبخند سینا دو خته بود . -مامان خودت رو نگران نکن . من به تو افتخار می کنم . یک مادر خوب و صبور و شکیبا دارم که در مقابل کارای زشت پدر تونسته خودشو. حفظ کنه . نجابت خودشو حفظ کنه . همچنان زن پاک و پاکدامنی باشه . چند تا زنو سراغ دارم که اصلا تحمل این جور حرکات شوهره رو نداشتند و رفتند تلافی . اونم چند برابر تلافی اونم سر شوهره در آوردند . درسته اعصابشون آروم شدو لذت بردند و خودشونو در اختیار پسرای جوون تر از خودشون قرار دادند ولی این نمی تونه برای همیشه در مان درد ها باشه .. سارا شگفت زده شده بود از این که سابقه نداشت سینا تا این حد و به این گستردگی و عمق درمورد این مسائل با هاش حرف بزنه . همیشه مرزی بین خودش و مادر ش قائل بود . -مادر دوستت دارم . نمی تونم ناراحتی تو رو ببینم . سینا می دونست چیکار داره می کنه . اون برای اون شب و کلا این تصمیمو نداشت که با مادرش سکس کنه . فقط دلش می خواست کاری کنه که مامانش دیگه وارد اون خونه ها نشه . و اگه این امر اجتناب نا پذیر می بود حداقل دوست داشت که خودش این کار رو انجام بده . یعنی با همون چهره نا شناخته و چشم بندی که البته جای چشا باز باشه و ببینه که داره چیکار می کنه . این که بخواد اونوبه صورت آشکار و به عنوان یک پسر بکنه براش غیر قابل تصور بود . دستشو گذاشت رو صورت سارا تا اونو دلداری بده . خواست که به این فکر نکنه که چند ساعت پیش با اون سکس کرده .. ولی سارا حس کرد که دست پسرش با اون دستی که با بدنش ور رفته شباهت زیادی داره و تا حدودی داره اون احسااس رو درش تداعی می کنه . حس کرد که بدنش داره می لرزه . نمی دونست که برای احساس یک گناهه یا نیازی که بخواد یک بار دیگه با اون پسر باشه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی