ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 57

لبامو رو لبای داغ و خوش طعم الناز می گردوندم و بعد از لحظاتی این حرکت رو در حالتی ثابت قرار دادم .این جوری لذت زیادی می داد . بر جستگی سینه اونو کاملا حس می کردم گرمای تنش از اون طرف حوله به من رسیده بود . اینو به خوبی متوجه بودم . وقتی  لبام برای چند ثانیه حرکتی نکرد الناز به جای من لباشو حرکت می داد . لباش لبامو می سوزوند . انرژی داغ لبهای دختر گلم منو به حرکت در آورده بود . دستامو طوری زیر کمرش گذاشتم که اونو تاش کرده و به همون حالت بردمش روی تخت و روش دراز کشیدم . حس کردم که برای این که خودمو در دلش بیشتر جا کنم باید بیشتر بهش برسم . همون جوری که به اون سه تا خواهر می  رسم تا فکر نکنه که به اون توجهی ندارم . ولی با همه این شرایط و اوضاع و احوال هنوز نمی دونستم که اون تا چه حد می تونه با من راه بیاد و خودمن هم تا چه اندازه می تونم اون تا بو ها رو بشکنم . هنوز هضم این مسئله برای من سخت بود . از روی حوله به سینه هاش چنگ انداخته و باهاش بازی می کردم . اون اعتراضی نکرد و تازه بیشتر لباشو به لبام فشرد . بدنمو رو بدنش حرکت می دادم . کیرم شق کرده بود .. همچنان با سینه زیر حوله ور می رفتم . موهای سرش زده بود بیرون و روی تشکو خیس کرده بود اما می دونستم که اونم تا دقایقی دیگه از گرمای تن پر هوسش خشک میشه . چشای خمارشو باز کرد . به طرز عجیبی نگام می کرد . حس کردم که داره از خواب گران بیدار میشه . هر لحظه منتظر بودم بذاره زیر گوشم که خب باباش بودم و این کارو نمی کرد یا این که سرم داد بکشه .. ترس برم داشت .. حداقل انتظاری که ازش داشتم این بود که سر زنشم کنه ولی اون گفت -بابا .. منو. چیکارم کردی . نمی دونم چرا این جوری شدم .. درش بیار .. راحتم کن تا راحت باشی .. .. چرا این قدر به خودت سختی میدی . برای یه لحظه فکر کردم که به لباس من میگه که درش بیارم ولی  حالت حرف زدن و جمله بندی هاش طوری بود که متوجه شدم منظورش خودشه .. حوله رو از دو طرف تنش باز کرده و هیکل سفید و خوشگل ولی لاغرشو انداختم توی دید خودم . نههههههه ..نههههههههه .. هیچی اون زیر نبود . بدن یاس و بلوری اون یه ذره لک هم نداشت . اگه انگشت رو پوست سفیدش می ذاشتی حرکت خون و گردش اونو می دید ی . یه بار دیگه نگاهمو به چشای پر هوس و سرخش دوخته بودم . اون به لاپام زل زده بود . همون جایی که کیر داشت شلوارمو می ترکوند ولی نمی تونستم کاری کنم و اونو پایین بکشم . هنوز زود بود . باید الناز رو تا به آخرش می رسوندم تا خودش ازم بخواد که این کارو براش انجام بدم . هر چند اون هنوز یه دختر بود و من نمی تونستم بی احتیاطی کنم . وقتی لبامو به طرف نوک سینه الناز کشوندم اون چشاشو بسته بود . حالت صورتش طوری بود که علاوه بر حشری بودنش نشون می داد که داره خجالت می کشه . نوک سینه النازو بین دو تا لبام فشارش گرفته و میکش می زدم .. نمی دونم چرا با این که در اوج هوس بودم بازم دلم نمیومد که بیشتر از این پیشرفت کنم . دلم نمی خواست اون پرده شرم و حیای بین ما دریده شه .. نفس های هر دو ما تند شده بود .  برای لحظاتی لبام رو سینه دخترم متوقف شده بود . انگاری داشتم از یه خواب رویایی بیدار می شدم و تازه حس می کردم که این کاری که دارم می کنم آخر و عاقبت خوشی نداره . من در مورد اون سه تا تا این مرحله که می رسیدم این حسو نداشتم . نمی تونم بگم فقط برای این بوده که الناز دختر بوده اون سه تا نبودند . الناز هم لباشو گاز می گرفت  اما این گاز گرفتنها فقط از روی هوس نبود . شاید تاسف و تاثر هم با اونا بود . من اونو به خوبی می شناختم . شرایط طوری بود که رها کردن و نکردنش هر دو تا واسم مایه رنج و عذاب بود . ولی تر جیح دادم دست از سرش بر دارم . خواستم بدن برهنه شو با  همون حوله بپوشونم که از اونجایی که کمی نم داشت اونو انداختم به کناری و روی دختر خوشگلم  ملافه کشیدم . طوری باهاش حرف می زدم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .. -خیلی خسته ای عزیزم . باید فردا بری کلاس . اگه چیزی احتیاج داری بهم بگو . دستمو کشید و گفت مگه می خوای بری بابا؟/؟ -باید استراحت کنی .. نگفتی چیزی می خوای ؟/؟ -من الان فقط یه چیزی می خوام -چی می خوای عزیزم -تو رو .. نمی دونستم چی بگم . تازه خودمونو از این هیجان نجات داده بودیم .. -منظورت چیه -هیچی پدر . می خواستم بگم تنهام پیشم بمون .. اگه ایرادی نداره . اگه به کسی قولی ندادی .. -اگه خواهرات زنگ زدند نگو من اینجام .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی