ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 11

از اون طرف هم سامان لاپای دخترش سارا رو باز کرد و گفت پس از این که سهیل پسر گلم سد خواهرشو شکافت شما  مردای عزیز می تونین هر وقت که دلتون خواست با دخترم سارا رابطه جنسی داشته باشین . البته یک نکته رو نباید فراموش کنید که سالها تجربه زندگی در امریکا مهد دموکراسی و آزادی دنیا این رو برای ما ثابت کرده که  پیاده کردن کار و عملی به زور نوعی دیکتاتوری و منفور بوده و موجب پیگرد قانونیه .. سیامک پدر بزرگ سهیل و پدر سامان رو به پسرش کرد و گفت پسرم این دو تا جوون رو بذار با هم خوش باشن و بر نامه رو شروع کنن .. حالا اگه یکی از ما خلاف کرد و به زور خواست اون یکی رو بکنه و در گیری شد پیگرد قانونی اون چه جوریه ؟/؟ به حوزه علمیه قم باید شکایت کنیم ؟/؟ .. ستاره مادر زن سامان در حالی که لاپاشو باز کرده بود و کس درشتشو نشون بقیه می داد گفت نخیر سیامک خان به دفتر رهبری شکایت کن که همیشه بازه .. -یعنی این قدر گشاده .. دسته جمعی خنده شون گرفته بود هر چند سارا و سهیل در انتظار بودند و دیگه نزدیک بود خودشون دست به کار شن . دیگه همه اعضا کاملا بر هنه بوده و سکس پارتی شروع شده بود . با این که می تونستن با هم سکس کنن ولی تر جیح دادن که بشینن واین صحنه به یاد ماندنی رو ببینن . -سهیل اینا می خوان ما رو همین جوری نگاه کنن ؟/؟ -نمی دونم . از قرار معلوم همینه که میگی . -سهیل من سختمه . نمی تونم خودمو قانع کنم پیش اینا باهات سکس کنم -سارا مگه متوجه نشدی بابا چی گفت . وقتی به کست دست می زد و اونو برای حاضرین نشون می داد گفت که در خد مت همه شماست .. -یه چیزایی متوجه شدم ولی از اصول دموکراسی جامعه غرب و امریکا می گفت . اگه من دلم نخواد که کسی نمی تونه به زور با من حال کنه . -این که آره ولی راستش من خودم الان که این همه رنگ و وارنگ می بینم ... -داداش . یعنی به همین زودی داری بقیه رو به من تر جیح میدی ؟/؟ -سارا جون ما که با هم غریبه نیستیم و این حرفا رو نداریم . حالا چرا قهر می کنی . عیبی نداره . شاید این یه حکمتی باشه که من و تو بتونیم خجالت خودمونو بریزم . -چه خجالتی ! ولی من ندیدم او ن ور آب که بودیم از این بر نامه ها باشه . تمام این چیزا مال قصه هاست .. سامان : بچه ها مشکلی پیش اومده ؟/؟ سهیل : بابا بقیه نمی خوان کاری بکنن ؟/؟ -چرا پسرم ولی همه اونا هیجان زده اند . می خوان از نزدیک مراسم پرده زنی رو ببینن و معلوم نیست دفعه بعد کی بتونن این بر نامه ها رو از نزدیک بشه دید . این سلنا رو هم از بس تو گوشش خوندن اونم هیجان زده شده می خواد ببینه اینجا چه خبره . .........اون طرف در همسایگی اونا یه پسری با مادرش زندگی می کرد .. پسره دانشجو بود و مادرش هم توی خونه شون آرایشگاه زنونه داشت و کارش هم خیلی گرفته بود . شوهرش مرده بود و عرفان هم تنها فرزندش بود . با این که زن 47 سال سنش بود ولی خیلی جوون تر از اینا نشون می داد چون با تر فند های آرایشی خوب تونسته بود چهره شو جذاب و جوون نشون بده . گاه گاهی هم دور از چشم پسرش یه دوست پسری می گرفت و زیر آبی هایی می رفت . فیروزه خیلی قشنگ بود و خواستگار هم زیاد داشت ولی دوست نداشت خودشو مقید به شوهر و شوهر داری کنه .  اون شب سر و صدای آهنگ و موسیقی وجشن و چراغونی عرفانو سر مستش کرده بود . .. عرفان فقط می تونست یک قسمت از خونه سامان خانو ببینه .. یه راه باریکی بود که از جلوی یکی از ساختمونا به پشتش می رسید .. خونه کاملا چراغونی شده روشن تر از روز نشون می داد . یه لحظه که زل زده بود به همون مسیر باریک یهو  یک زن و مرد لخت رو دید که کاملا بر هنه دارن دست تو کمر هم میرن به قسمت پشت ساختمون و بعدش دیگه دید نداشت .. شگفت زده شده بود . فکر کرد داره خواب می بینه .. در همین افکار بود که لحظاتی بعد دید که همون دو نفر همون مسیر رو بر گشتن .. چقدر دلش می خواست بره به اون مسیر و ببینه که جریان از چه قراره .. ولی می ترسید .. دو سه روز اول صدای سگ و پارس اونا فضای خونه سامان رو پر کرده بود ولی ظاهرا چند روزی بود صدای سگ نمیومد و تقریبا مطمئن شده بود که سگ ندارن .. دقت عرفان بد نبود . چون سامان سگهای غول پیکر تر و درنده تری می خواست ولی از این می ترسید که همسایه ها رو بیدار کنه .. عرفان دلش می خواست بپره داخل ساختمون و ببینه چی به چیه ولی از این می ترسید که دور بین کار گذاشته باشن .. ..... و اما در سالنی که سهیل و سارا قرار بود با هم سکس کنن . خواهر برادر همو در آغوش کشیدن . صدای سوت زدنها و کف های ممتد بقیه گوش فلکو کرکرده بود . سهیل زیاد خیالش نبود ولی سارا دوست داشت که با هم خلوت کنن . ... ادامه  دارد ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم عالی بود فقط میشه دادشم بین دیوار خونه فیروزه وخانواده خوش خیال یه در باشه که مثلا رفتو امد کنن چون این خانواده سکسی هستن لخت میگردن مثلا زنا یا مردا میخوان برن اریشگاه فیروزه همینجوری لخت برن اونجا موهاشونو درست کنن بعد این فیروزه موهای مردا هم کوتاه کنه داداشم میشه مثلا اگه زنا میرن اریگاه فیروزه عرفان به بهونه های مختلف بره تو ارشگاه زنا رو دید بزنه وقتی هم مردا میرن پش فیروزهموهاشونو کوتاه کنن یا صورتشونو اصلاح کنن مثلا وقتی کارش تموم شد بگه یخورده از موی سرتون ریخته رو التتون بزارین تمیزش کنم به بهونه های مختلف به الت مردا دست بزنه دادشم اگه میشه کاری کن که فیروزه رو پسرش تسلط داشته باشه داداشم داستان بعدی بجای عجب بله برونی چیه

ایرانی گفت...

با سلام خدمت دلفین عزیز .. این که بین دو تا خونه در باشه در حال حاضر از مد افتاده .. البته سی سال پیش بین خونه مادر بزرگم که قدیمی بود با خونه همسایه شون یک در بود که گاهی به هم سر می زدند ولی الان در یک خونه ای که تازه ساخته شده شهرداری میگه باید چند متر فاصله بدی پنجره بگیری عجیب و غریبه .. البته خانواده سکسی ما اون قدر ماجرا های زیاد دارند که شاید بشه در بیست سی قسمت اینده و شاید هم زود تر به مسائل آرایشگاهی هم توجه کرد و طوری مطالب رو نوشت که طبیعی تر به نظر برسه . لخت رفتن بی مقدمه به آرایشگاه در ابتدا هم کمی عجیبه اتفاقا جالب میشه از مسائل آرایشگاهی هم گفت ولی سکس فامیلی فعلا حداقل ده قسمتی رو پوشش میده و این موش و گربه بازیهای عرفان و این که فیروزه هم یه جوری باید متوجه جریان بشه .. البته من قسمت 12 این داستانو که برای هفته بعد نوشتم در این قسمت عرفان از رو دیوار پریده وارد خونه سامان خان شده و در آخر کار از پشت پنجره یه دیدی به فضای تالار پذیرایی که همه بر هنه اند انداخته .. اون به هیچ نباید در این شرایط وارد جمع شه یا سکس کنه ..چون کسی اونو نمی شناسه و بقیه هم که نیازی ندارند و خیلی مسخره میشه در همون ساعت اول بدون هیچ شناختی اونو وارد سکس کنم .. اگه ببیننش به یک دزد بیشتر می خوره .. در هر حال عرفان در یک حالت فانتزی و تعجب انگیز برای خودش باید شاهد جریان باشه و مادرش هم به نحوی با خبر شه در قسمت های بعد با یک روال منطقی تر داستانو یه جوری ردیفش کنم و زمینه آشنایی اون و مادرش فیروزه با اعضای خانواده سامانو به روالی که قبلا در این مورد زیاد ننوشته باشم و تکراری و خسته کننده و کلیشه ای نباشه جورش کنم . . قصد دارم تا اون جایی که میشه بعضی از داستانها رو که تموم کردم جاش داستانی رو شروع نکنم و به بعضی داستانها مثل خانواده خوش خیال و لبخند سیاه و ...بیشتر برسم با تمرکز بیشتری اونا رو بنویسم . چون الان دارم هر داستانی که می نویسم فکرم پیش یه داستان دیگه هست .در هر حال ممنونم از راهنمایی ات .. از اون جایی که هسته اصلی داستان خاواده خوش خیال بود به آرایشگاه فکر نکرده بودم ممنونم از دقت و راهنمایی اتکه بهم گفتی .. با درود : ایرانی