ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مامان جون و خرید عید

بابام یک آخوند بود .. از اون روحانیونی که جانماز رو آب می کشن و دو آتیشه هستند .. از اونایی که واسه دیگران روضه می خونن و حواسشون به خودشون نیست . خلاصه دم عید شده بود و اون کاروان حج و زیارت رو برده بود به کشور باج بگیر سوریه .. من هنوز چهار سالم نشده بود .. مامان خوشگل و ناز و تپلم که بعد ها که بهش فکر می کردم نفهمیدم واسه چی زن آخوند شده چند شب مونده بود به عید . یکی از این شبها می خواست به زور خوابم کنه .. خیلی کم هستند آدمایی که خاطرات اون روزا شونو به یاد بیارن ولی این یک مورد خاص بود که هر سال وقتی که بزرگتر می شدم بهش فکر می کردم از یادم نمی رفت . اون شب لباس فروش سر کوچه که هیکل درشتی داشت وخیلی هم بد تر کیب بود با چند تا چمدون اومد خونه مون .. من خوابم نمی برد . می ترسیدم . دوست داشتم برم پیش مامانم . هر چند قیافه اون آقاهه خیلی ترسناک بود .. دیگه من بچه بودم و فقط بعضی از صحنه ها به خاطرم مونده . نمیشه انتظار داشت که مثل نابغه ها همه رو به یاد داشته باشم .. مامان به اون مرد می گفت بده .. پیش بچه .. -بزرگ میشه یادش میره .. این جمله شو یادم نمیره .. شاید اگه اون روز می دونستم که اونا دارن چیکار می کنن دقت بیشتری می کردم . مامان یه شورت پاش بود .. و بقیه تنش لخت لخت بود .. آقا صفدر تمام لباساشو در آورده بود . من از اون چیزی که لاپاش بود و خیلی گنده و کلفت می ترسیدم . .. یادم میاد رفتم به پا هاش چسبیدم . -عزیزم عمو واسه من جنس آورده .. می خواد اندازه بگیره .. دیگه یادم نمیاد چه حرفای دیگه ای زد . به نظرم میومد می خواد متوجهم کنه که ترس نداره .. نباید از اون چیز زشت و کلفت لاپای آقا ضفدر ترسید .. بارها تن لخت مامانو توی حموم  دیدم .. ولی مردا با هاش نبودند .. یادم نمیره من یه گوشه ای وایساده بودم . صفدر پنجه هاشو گذاشته بود رو کون مامان یه نعره ای زد که من رفتم طرف جلوی مامان .. اون چشاشو بسته بود .. بعد ها فهمیدم که داشت حال می کرد  .. اون مرد چشاشو در آورد و طوری گرد کرد که من ترسیدم و به نظرم گریه کردم .  نمی دونستم چرا مامان همش رو به جلو داره حرکت می کنه .. همش ازم می خواست که برم کنار .. برو کنار .. برو کنار .. رفتم یه گوشه ای قایم شدم .. پشت سر مامان یه سوراخ گنده داشت . اینو هم بعدا فهمیدم که اون سوراخ کسه .. فقط چند تا حرکت رفت و بر گشتی یادمه .. صفدر دستاشو گذاشته بود رو سینه های مامان .. سینه هاش می لرزیدند . کونش می لرزید . چقدر زشت بود این صفدر .. بدنش پشمالو بود .. می ترسیدم . منو به یاد دیو قصه ها مینداخت .. مامان جیغ می کشید .. من رفتم طرف صفدر و با دستای بچه گونه ام اونو می زدم . دو طرف صفدر دو تا چمدون باز بود . یکی یکی ازش جنس در می آورد و می داد به مامان . یه سوتین در آورد که  اون موقع بهش می گفتن کرست .. یه شورت  و یک پیر هن هم یادمه ولی خیلی چیزای دیگه ای هم بود .. یهویی دیدم مامان یه جیغی کشید و ساکت شد .. صفدر کیرشو کشید بیرون .. از کس مامان یه چیز سفیدی ریخت بیرون .. دم عید بود .. یادم میاد با این که خیلی کوچولو بودم ولی از پول نو خیلی خوشم میومد . صفدر دوباره کیرشو کرد توی کس مامان من .. یه اسکناس نو در آورد اونو لول کرد و فرو کرد توی یک سوراخ ریز بالای کس .. که همون سوراخ کون بود .. مامان جیغ می کشید کمه .. یه چیزایی توی ذهنمه که چند تا اسکنا س دیگه هم کنار همون فرو کرد توی کون مامان خوشگل و خوش گوشت من .. خیلی تپل و سفید و ناز بود یکی از اون اسکناسا رو در آورد داد دست من و .. مامان بقیه پولا رو از کونش در آورد و نگاش کرد .. صحنه بعدی که یادمه این بود که آقا صفدر کیرشو فرو کرد توی سوراخ کون مامانم .. طوری که مامان دو طرف گونه هاش باد کرده بود و صورتش عین بادمجون قرمز شده بود . جیغ می زد .. چاک خوردم .. جر خوردم .. من گریه می کردم سوراخ کون مامان یه چین های مخصوص داشت که وقتی کیر کلفت صفدر به طرف بیرون حرکت می کرد بیشتر مشخص می شد . .. یه بار که رفتم بودم نزدیک اونا صفدر که عصبی شده بود هلم داد و گفت این بچه رو می بردی یه جایی دیگه و می دادی به یکی دیگه  .. دیگه نفهمیدم چی شد فقط اینو هم یادمه که کیرشو که کشید بیرون از اونجا هم آب سفیدی ریخت بیرون . بعدش صفدر اون کیر رو توی دهن مامان فرو کرد ...تنها چیز دیگه ای که از اون شب یادمه اینه که مامان گفت عمو اومد اندازه بگیره .. من که حالیم نمی شد چی میگه .. اون روز خیلی با هام حرف زد .. حالا که فکرشو می کنم می ترسید از این که لو بره .. ولی من بچه بودم و خیلی راحت می تونست قلق منو بگیره .. احتمالاذهن منو طوری مشغول کرد که دیگه به طور غریزی هم چیزی نگم . حالا سالها از اون ایام می گذره .. حتما مامان  سارا پیش خودش فکر می کنه که از اون روز چیزی به یادم نمونده . بابام هم که در پی ارشاد خلق خداست ..ولی خب خونه مون یه آنتن گردون  گذاشته تا ماهواره رو در هر جهتی داشته باشیم . میگه می خواد مسائل روز رو بر رسی کنه .. یک مسلمان باید هوشیار باشه کلید میز رسیورشو داشتم .  هر بار که می رفت بیرون و پشت سرش  رسیور رو روشن می کردم کانالای مبتذل میومد جلو یعنی قبلش بابا داشته اونا رو می دیده . . حالا دیگه نمی دونم آیا مامان جونم که  به دیدن بابام از اون مومن های دو آتیشه میشه وقتی که بابا میره سفربازم  کس و کونشو خیرات می کنه یا نه ..... پایان ... نویسنده .... ایرانی 

6 نظرات:

ناشناس گفت...

سلام
یه پیشنهاد، داشتیم می گفتیم که زن حاجی داشته به صفدر میداده، میشد یه گریز بزنیم به خود حاجی که به اسلام کاروان برده سوریه و اونجا داره با زن های کاروانی و حتی زن های سوری حال می کنه و اون هم مثل زنش داره خیانت می کنه.

ایرانی گفت...

دلفین جان سلام .. بازم عیدت مبارک .. ممنونم از پیشنهاد های قشنگت . البته این داستان بسته شده.. این داستانو دیگه همین جوری کوتاه نوشتم که دست خالی نباشم . البته کار این حاجیا که مشخصه در داخل کشور اهل بر نامه ان وای به خارج از کشور ...ایرانی

ناشناس گفت...

من دلفین نیستم ایرانی جان، من رو می تونید نهنگ صدا کنی :D
از داستان خوم اومد و یهو ب ذهنم رسید میشد این جوری قشنگ تر بشه
راستی سال نو مبارک باشه به شما، می بینم که خدا رو شکر حسابی بهتون خوش میگذره...

ایرانی گفت...

سلام به آشنای گلم ! خسته نباشی .. این روز ها هشتاد درصد نظرات رو دلفین میده و بقیه هم بی خیال شدن .. پیام شما و دلفین رو با هم دیدم و به کلمه ناشناس دقت نکردم . در هر حال خوشحالم که به داستان های این مجموعه توجه داری و اگر اسم نهنگ رو انتخاب کرده باشی نهنگ مهربان هستی ..خیلی خیلی لطف داذی مجددا سال نو را به شماتبریک میگم . پنج شش دقیقه پیش از مهمونی بر گشتم در جا اومدم رو کامپیوتر .. ..شاد و پیروز باشی ...ایرانی

نويد گفت...

سلام
خيلي خوب بود.
مرسي كه نوشتي

ایرانی گفت...

ممنونم نوید جان از این که داستانها رو پیگیری می کنی . سال خوبی داشته باشی ....ایرانی