ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هر کی به هر کی 222

آهو خودشو به نزدیکی ما رسوند . می دونستم داره با ما شوخی می کنه  -خوب سر به سر شوهر ما میذاری آریا جون . آنی هم یه سلام سردی به دختر عموش کرد و خودشو بیشتر به من چسبوند . -ببینم بچه ها این تازه اول سفره مگه لحظه ها رو از شما گرفتن ؟/؟ این قدر عین ندید بدیدا نباشین . -آهو جون به دختر عموت حق بده . اون اولین باریه که پاش به این محفلها باز میشه  -حق با توست آریا جون . اون باید با همه مردا آشنا شه . فکر نکنه که تا آخرش فقط می تونه به داداشش بچسبه . باید شرایط بدون برادرشو تجربه کنه . ببینم آنی جون اگه راضی باشی من و تو جامونو عوض کنیم . تو برای تنوع هم که شده بیا و کنار آرمین پسر عموی گلت بشین که اونم خیلی ازت خوشش میاد و اونم جوونه و می تونه حال درست و حسابی هم بهت بده . در عوض ترس و خجالت تو هم می ریزه . آنی از حرف زدنهای آهو حرصش گرفته بود . قیافه اش نشون می داد که هر لحظه ممکنه منفجر بشه .. به زحمت بر خودش مسلط بود و اگه به خاطر من نبود میذاشت زیر گوش آهو .. این دختر عموی ما هم دست بر دار نبود .. به زحمت تونست حودشو کنترل کنه . -آهو خانوم من جام خیلی راحته . فعلا تا چند ساعتی رو از اینجا تکون نمی خورم . اون موقع که داداش تا صبح به خاطرت نمی خوابید نمی تونستی از این اصرار ها بکنی که با اون باشی ؟/؟ حالا فهمیدی چه گوهری رو از دست دادی ؟/؟ من هر موقع که خودم تشخیص دادم باید از جام پا شم بلند میشم و جامو عوض می کنم و دیگه نیاز به راهنمایی کسی ندارم . -چه پرمدعا ! با این اخلاقی که داری باید تو رو ترشی بذارن . .. -بهتر از اینه که یک شوهر ترش نصیبم شه که همه دستش میندازن . تاره قیافه هم نداره درضمن تو دلت واسه خودت بسوزه . نمی خواد واسه من دل بسوزونی . تو اگه آدم دلسوزی بودی دلت واسه داداش جونم میسوخت . دستشو گذاشت رو کیر من و اونو رو به صورت آهو گرفت و گفت نگاه کن . این حداقل دو برابر کلفتی و درازی کیر شوهرت رو داره من ندیدم ولی اون جوری که میگن و بهش می خندن دیگه همه عالم و آدم می دونن این افتضاح کاری تو رو . حقت بود .  . آهو خورد و دم نکشید . انتظار داشت که من روی خواهرم وایسم و ازش دفاع کنم ولی من از این کارا بلد نبودم و خوشم نمیومد  که خونواده ام رو ول کنم و بچسبم به اون . تازه اونم کسی که  در بد ترین شرایط تنهام گذاشته بود . آهو دید که من چیزی نمیگم یه تکونی به خودش داد و رفت . حرکت و رفتنش نشون می داد که خیلی دلخور شده ولی من باید اونو ادبش می کردم . آنی حق داشت . دوست داشت کنار داداشش بشینه . در سفر به انداه کافی وقت هست که هر کی با هر کی باشه . -آنیتا فکر نمی کنی که به اندازه کافی حال آهو رو گرفتی یعنی کمی هم تند با هاش بر خورد کردی . -میگی چیکار کنم برم ازش عذر بخوام ؟/؟ ولی داداش خطر از بیخ گوشت گذشت . شانس آوردی که با اون از دواج نکردی وگرنه کلاهت پس معرکه بود و اون پدرت رو در می آورد . اون اگه زنت می شد فکر نکنم دیگه  به ما این اجازه رو می داد که در این مجالس عمومی هم با هات باشیم . خیلی خود خواهه . -بس کن عزیزم . آرمیلا به اندازه کافی نسبت به اون حسادت می کنه . حالا تو بس کن . -چیه بهت بر خورده من به عشقت تو هین کردم .؟ -کی میگه . بیا رو .. بیا تا اون ببینه که من و تو داریم با هم حال می کنیم . اگه هیشکی دیگه از این لحظات استفاده نمی کنه من و تو این طلسم رو شکستیم .. اتوبوس ها به پیش می رفتند . ما مسیر حرکتمو نو به سمت غرب در نظر گرفته بودیم . یعنی باید از تبریز می گذشتیم و در بر گشت می خواستیم از جاده شمال حرکت کنیم . جا های زیادی بود برای اتراق کردن . چادر های مسافری رو هم با خودمون آورده بودیم . هر چند سکس در فضای باز رو تر جیح می دادیم ولی اونو دیگه برای احتیاط آورده بودیم که اگه یه وقتی بین راه هوس خوابیدن به سرمون زد بتونیم راحت باشیم . فصل گرما بود و نیمه شب ها هر قدر هم خنک می شد می تونستیم در آغوش هم گرم شیم . آنیتا لذت زیادی می برد از این که خودشو سپرده بود به من . اون خودشو با تمام وجودش تقدیم من کرده بود . -دختر تو چقدر هوس داری .. همین جور داره ازت می ریزه . مثل این که می خوای به خیلی ها نشون بدی که داری با من حال می کنی . -آره دلم می خواد همه بدونن که داداشی منو از همه بیشتر دوست داره .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی