ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرجایی 97

نیلوفر خیلی آروم رفت بالا سر پدرش . انگاری تازه اونو دیده بود . با دنیایی از عشق و احساس به باباش نزدیک شد . با این که حسادت می کردم ولی اون لحظه برام لحظه پر شکوهی بود . حس می کردم یک عمر زحمتم به بار نشسته . حالا یکی دیگه مثل من هست که در مورد این دختر احساس مسئولیت کنه . رحیم چشاشو آروم باز کرد . می دونستم تا چند دقیقه ای مات و مبهوته .. یه اشاره ای به نیلوفر زده رفتم بالا سر رحیم . -آقا رحیم بیداری ؟/؟ صدامو می شنوی ؟/؟ .. سرشو تکون داد . -این دخترو می شناسی ؟/؟ نیلوفر دخترت رو می شناسی .. سرشو تکون داد . برای چند لحظه ای به او خیره شده بود . و دقایقی بعد  دو قطره اشک از چشاش جاری شد .  دلم سوخت . -بابا فدات شم و اشکتو نبینم . نیلوفر من لباشو گذاشت رو یه طرف صورت باباش . رو صورت خیسش . بابا ! دوستت دارم . عیبی نداره . دوستم نداشته باش . ولی من دوستت دارم . می خوام تازنده هستم زنده ببینمت . نمی خوام باشم و ببینم که نیستی . -نیلوفر بس کن ! ببین  اشکشو زیاد کردی . این حرفا چیه می زنی . -بابا وقتی این ماسکو از رو لبت ور دارم لباتو می بوسم . مثل مادری که بچه هاشو غرق بوسه می کنه نیلوفر منم بچه شده بود . سر و صورت پدرشو غرق بوسه کرده بود . بابا زود تر خوب شو . می خوام  کنارت قدم بزنم . همه ما رو با هم ببینن . بگن این آقاهه کیه همراه خانوم دکتر قدم می زنه ؟/؟ .. منم با افتخار می گم این آقا بابامه . من هر وقت باشه دختر کوچولوی بابامم . اذیتت کردم ؟/؟ لبخندو در صورت رحیم می خوندم . لبخند رضایت و پیروزی رو . می دونستم خوشحاله . حالا به اون چه که می خواست رسیده بود . تونسته بود بشنوه که دخترش اونو بابا صدا می زنه . حتما بعدش هم خیلی چیزای دیگه می خواست . این نیلوفر رو کیه که دوست نداشته باشه . غریب و آشنا هر کی که یه بار ببینه شیفته اون میشه . اونم بچه ای که به باباش بگه من عشق تو رو می خواستم نه پول تو رو . دختره دیوونه .. فشارپدرشو گرفت و نبضشو .  چند تا معاینه دیگه هم کرد . -بابا می خوام این ماس ماسکو از رو بینی و دهنت بر دارم . فقط زیاد احساساتی نشو که اون وقت برات خوب نیستا . ممکنه نتونیم به زودی بتونیم بریم به خیابون و قدم بزنیم . ببین صدات کردم بابا . یه میلیون بار دیگه هم صدات می کنم ..  وقتی ماسکو از رورحیم بر داشت  دستای پدر بود که آغوش دخترشو طلب می کرد. نیلوفر و باباش دستاشونو دور کمرهم قفل کرده بودند و دو تایی شون با صدای بلند گریه می کردند .. منم با اونا هم آواز شده بودم . دخترم لبای باباشو زیر گلوشو هم می بوسید . رومو بر گردوندم .. اون لحظه از خدا خواستم کاری نکنه که نیلوفر از پیشم بره . بره و با باباش باشه . آخه غرور و عصمت و عفت من رفته بود ولی یه تیکه از وجود من غرور و عفت و عصمتی به جامعه هدیه کرده بود که حس می کردم می تونه هزاران شقایق گناهکارو در پیشگاه خدا عفو کنه . نیلوفر پاک و مقدس من . من بدون نیلوفر هیچی نیستم . وقتی که اون هست انگاردردی نیست . عذابی نیست . وقتی که اون هست انگار ابرهای سیاه پشت خورشید قایم میشن . وقتی که اون هست انگار مرگی به دنیا نیامده . وقتی اون هست دیگه برام مهم نیست که در دنیا چیز دیگه ای وجود نداشته باشه . اون همه چیز منه . رحیم زبونش بند اومده بود . باورش نمی شد دخترش اونو بخشیده . مگه میشه دختری که خدا یه کورسویی از نور خودشو تو دلش جا داده بتونه این قدر بیرحم باشه که نبخشه . مگه نیلوفر من می تونه بد باشه ؟/؟ حس کردم که بی انصافیه که من به خاطر ترس از آینده به پدر دخترم بی احترامی کنم . من به اون مدیون بودم . اون منو از دست بتول و اون خونه کثیف نجات داده بود . اگه خونه ای داشتم و مختصر پولی به برکت وجود اون بود . شاید وجود یک دختر به نام نیلوفر توقعات منو زیاد کرده بود و حق هم داشتم . این که وقتی یک موجودی به دنیا میاد پدر یا مادر باید نسبت بهش احساس مسئولیت کنه . من عزیز دلمو دوست داشتم . عاشقش بودم . به خاطرش خودمو بردم زیر سوال . این انتظارو ازش داشتم که اونم در برابر همسراولش بتونه شجاعت به خرج بده و از دخترش حمایت کنه  . نیلوفر از گوشت و خونش بود . پاره تنش بود . چرا باید اونو بی ارزش تر از زنش به حساب بیاره . .. خودش می گفت فکر نمی کرده که ما رو گم کنه . اگه اون سکسو انجام نمی دادم . اگه اون رسوایی در اون مسکونی پیش نمیومد شاید امروز وضعیت فرق می کرد.... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی  .