ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 37

زیاد توجهی به دور و بری هام نداشتم . فقط دلم می خواست که زود تر از شر این مجلس خلاص شم و به فردا برسم .  دیگه آخرای مجلس نزدیک بود کار دست خودم بدم و رسوایی به بار بیارم . گاهی بی اختیار دستم به طرف کونم می رفت . یه حس خارش داشتم . نمی دونم چرا تا این حد عادت کرده بودم که باید یه چیزی منو می خاروند . دیگه یواش یواش از این سر تکون دادنهاواحوالپرسی کردنها خسته شده بودم .  یک مشت حرکت کلیشه ای که واقعا خسته کننده هست . در مراسم از دواج به تنهاچیزی که اهمیت داده نمیشه همون خسته نکردن عروس و دوماده .  اگه بخوام بگم واسه سکس از مجرای اصلی هم هیجانی نداشتم دروغ گفتم ولی عادتی که به آنال سکس کرده بودم هیجان منو زیاد تر کرده بود برای این که زود تر از شر این مجلس خلاص شم . خسته کننده تر این که وقتی که مهمونا یکی یکی رفتند و تازه هنوز هم دلشو نداشتن که ما رو تنها بذارن این خونواده ها بودن که می خواستن ما رو دست به دست هم بدن . معلوم نبود تا حالا داشتیم چیکار می کردیم . بالاخره من و اون تنها شدیم . اون لحظه ای که باید میومد اومد .  حالا من بودم و پژمان و اتاق خوابی که باید از دختر تبدیل به زن می شدم . گاهی که به این مسئله فکر می کنی می بینی رسم جالبیه ولی بعضی وقتا حس می کنی که خیلی مسخره هست .  که چی بشه این همه هیاهو برای این که  یک خونی بریزه و مثلا یک سنتی پیاده شه .. مرتب دور و بر کون خودمو با عطر ملایم و کرم های مخصوص خوشبو و نرمش می کردم . راستش کسمم داغ کرده بود . شاید از هیجان این بود که بالاخره سوراخ کونم توسط شوهرم گاییده میشه . دور از چشم پژمان رفته بودم جلو آینه و یه ور اندازی به کونم کرده و از اون لذت می بردم . من که این قدر کیف می کنم حتما شوهرم دورش می گرده .  راستش اصلا به این فکر نمی کردم که از دواج کردم و متعهد شدم . یه حسی داشتم شبیه به این که اون دوست پسرمه و می خواد با من سکس کنه . به اینشم فکر نکرده بودم که اگه دلمو بزنه چیکار کنم . نمی دونم .. ولی پسر خوبی بود .  با دو سه تا از دوستان کونی خودم که این مسئله رو در میون گذاشتم اونا گفتن بیشتر دخترا آرزو شونه که از دواج کنن و از این بلا تکلیفی در بیان .  به منم گفتن تو هم عادت می کنی و گفتن که آرزو داشتند که کاش جای من بودند و همه شون از خوش شانسی من تعریف می کردندو لی من می خواستم از لحظه های زندگیم لذت ببرم . عشق کنم . حال کنم واین جوری زندگیمو پیش ببرم . با تجربیاتی که از سکس با پسرای دیگه در قبل از از دواج داشتم و واسه کون دادن هم عجول بودم دیگه حال و حوصله عشوه گری با لباس رو نداشتم و همون اول  کاملا بر هنه شدم . یه نگاهی به پشت سرم و کونم که انداختم به خوبی مشخص بود که کونم نسبت به جاهای دیگه بدنم رشد زیادی داشته و پژمان هم چشاش به اون جا خیره شده بود .  -درش بیاردیوونه . لباس زیر و شورتت رو برای کی نگه داشتی . من برات درش بیارم ؟/؟ رفتم طرفش تا شورتشو بکشم پایین . دستشو گذاشت جلو لاپاش که مثلا خجالت می کشه . -عزیزم من و تو زن و شوهریم . با هم که این حرفا رو نداریم . از چی خجالت می کشی . یواش یواش لختش کردم .  -چقدر داغی . هیجان زده بود . فکر کنم راه کس رو هم نمی تونست تشخیص بده . هر چند بیشتر زنا به دنبال مردایی هستند که چشم و گوش بسته بوده و جز اونا با زن دیگه ای نبوده باشن ولی من در اون لحظه بیشتر نیاز مند مرد با سیاستی بودم که حریص باشه به من امون نده . کونمو بلیسه گازش بگیره . همه جا مو بخوره . منو حالی به حالی کنه . پس ازاین که لختش کردم کسمو گذاشتم روسرش و به دهنش نزدیک کردم . خوشم میومد . کاملا خیس شده بود همونجا رو روی سرش می مالوندم . زبونشو باز کرده بود تا اونو فرو کنه  وسطش . -آخخخخخخخخ پژی جون .. بخورش .. بخورششششش زبونش بزن . اولش حس کردم که سختشه ولی من که گوشم به این چیزا بدهکار نبود . باید زود تر ازاین مرحله رد می شدم و حسابی خودمو بهش می چسبوندم . به آدم فرصت نمی داد تا قشنگ کیرشو ور انداز کنم . یه کلفتی با حالی داشت . ولی تا اون حدی شق نشده بود که من بلندی اونو ببینم . اما همون کلفتی اون برام اهمیت بیشتری داشت . گفتم بهتره برم یه چکاپی بکنم ببینم چه خبره . .. -سختت نباشه عزیزم . تو که مال منو می خوری منم باید این کارو بکنم . ناز نکن واسه آتنای خودت .. داشتم به این فکر می کردم پس اون عاشق کجام شده . از اخلاق من که با خبر نبوده . هیکل منو هم که می خواد نوش جون کنه مثل دختر بچه ها خجالت می کشه ولی مرد خیلی آقایی بود .. اوخ
جووووووون کیرشو که گذاشتم  دهنم سه سوته اومد بالا . ... ادامه دارد..نویسنده ....ایرانی

2 نظرات:

ناشناس گفت...

سلام
رئیس تک قسمتی نمی زاری؟
این عید باور کن نه کسی اومد خونه ما نه ما رفتیم خونه کسی...
آدم این قدر بی کس.
ولش کن خودمون رو عشقه
یه داستان توپه تک قسمتی بزار حال کنیم

ایرانی گفت...

سلام به آشنای گل خسته نباشی .. سال نو شما مبارک .. زن و بچه دار بودن همین درد سرا رو داره دیگه .. عید می بینی مهمون میاد و مهمونی میره آدم .. علاوه بر اون درد سرای دیگه هم هست . راستش خارج از عید و تعطیلات و غیر جمعه ها بیشتر وقت می کنم . امشب حداقل باید 5 تا داستان منتشر می کردم که غیر از خانوما ساکت نرسیدم بقیه شو بنویسم . از اون جایی که داستانها رو خودم می نویسم و تقریبا در جا منتشر می کنم دیگه وقتی یه همچین شرایطی پیش میاد شرمنده دوستان گلی مثل شما میشم . ممنونم که منو همراهی می کنی . سعی می کنم با توجه به این که نرسیدم چهار تا از داستانهای امشیو منتشر کنم که اگه بتونم و دو تا دیگه شو ردیف کنم خوبه و تازه بعد از ساعتها کامپیوتر رو روشن کردم ..... اگه مشکلی پیش نیومد حداقل برای فردا یک تک قسمتی بنویسم .. با تشکر از آشنای نازنینم ..ایرانی