ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

انتقام میسترس 48

-شیما من لحظه های خطرناک زیادی  رو تجربه کردم . لحظاتی که گلوله ها از هر طرفی  از بیخ گوش و دور و برم رد می شدند . هراسی نداشتم . شاید  اون وحشتی رو که از مرگ دارم اون موقع نداشتم . ولی حالا که تو این جایی من یه جوریم . اون اعتماد به نفسم داره از دست میره . هر لحظه فکر می کنم که ممکنه یه تیری بهت بخوره و بیفتی زمین . دیگه توان من برای ادامه راه از بین میره و من نمی تونم کاری انجام بدم و این تبهکاران به هدفشون می رسن . - خیلی بد جنسی . خود خواهی . به فکر خودتی . این که دوست نداری خودت رو ناراحت ببینی . اون وقت دلت می خواد من زندگی بدون تو رو تجربه کنم ؟/؟ -ببین اونا خیلی خشمگینن . -ولی بهزاد می دونم تا چند دقیقه دیگه نمیان جلو اونا می ترسن . نمی دونن چند تا فشنگ  داریم . بیا عقب تر .. بریم توی این غرفه .. -چیکار کنیم . بهتر به اونا فرصت بدیم که ما رو دستگیر کنن؟ . -نه می خوام باهات عشقبازی کنم . بذاراین دم آخری خوش باشیم . -دختره دیوونه . تو دیگه کی هستی .   خودمو به آغوشش سپردم . اون سرشو به سمت بیرون گرفته بود . فقط می شد روبرو رو زیر نظر داشت . همه جا را سکوتی مرگیار گرفته بود و به خوبی می دونستیم که این آرامشی قبل از طوفانه . -بهزاد خونریزیت قطع وخونت هم لخت شده .. بمیرم برات صورتت خیلی زرد شده . -آدما وقتی به چیزای مهم تری فکر می کنن اون چیزای کم اهمیت تر نمی تونه آزارش بده . من فعلا به این زخم فکر نمی کنم . اگه قرار باشه از این مهلکه جون سالم به در ببریم حتما می بریم . واگه هم قسمت نباشه باید که تو سالم از این جا بری و به زندگیت برسی .. -من دوست دارم قسمتمونو با هم قسمت کنیم . دستامو گذاشته بودم رو وسط بدن بهزاد . -خیلی بی احساسی . چی شده ؟/؟ مثل این که دیگه دوست نداری مثل گذشته ها با شیمای خودت باشی . اصلا نسبت به شیما جونت هیچ هوسی نداری . -این طور نیست عزیزم . حالا فکر می کنم تو رو بیش از هر وقت دیگه ای دوست دارم . چون حاضرم بمیرم و تو زنده بمونی . -مطمئن باش اگه بلایی سرت بیاد منم ناراحت میشم . موبایلم دیگه روشن نمی شد . شارژنداشت . گریه ام گرفته بود . برای بودن با بهزادآدم اصلا نمی تونه حساب آینده رو بکنه . میگن آینده دست ماست ولی انگاری همه چی بر حسب اراده ما نمیشه . زندگی اون جوری نمیشه که ما می خواهیم و براش تلاش می کنیم . زیپ شلوارشو باز کردم و دستمو از راه شورتش به کیرش رسوندم . می خواستم کاری کنم که شق شه و به خودم ثابت کنم که در این شرایط سخت اون بازم از هر جهت به من توجه داره تن منو مثل روح من می خواد . همینم شد . وقتی تونستم کیر بهزاد رو سفت و سختش کنم اون وقت دستمو بر داشتم و خودمو به بدنش چسبوندم .. -نههههه نهههههههه شیما خواهش می کنم .. می دونستم که اونم هیجان داره ولی نمی خواستم از اینی هم که هست ضعیف ترش کنم . می ترسیدم زخمش چرکی شه ولی الان ترس بزرگ ترس از دست دادن زندگی بقیه استرس ها رو تحت الشعاع خود قرار داده بود . -منو ببوس ببوس .. اون منو بوسید . به حرفام توجه نشون می داد . همین یک بوسه کافی بود تا  باز هم بر این باورباشم که اون منو خیلی بیشتر از اون چه که فکرشو کنم دوست داره . اشک از چشاش جاری بود -بهزاد نه . خواهش می کنم . ما نجات پیدا می کنیم . صدای پاهایی به گوش می رسید . ولی نه از روبرو که تسلط داشته باشیم . بلکه از کناره ها داشتن میومدن . -شیما بهت گفتم نریم عقب ولی تو گوش نکردی . حالا هم نمی تونیم بر گردیم به جای قبلمون . الان اگه این جا رو ببندن به رگبار کاری نمیشه کرد . در رو محکم بستیم و یه چیزی گذاشتیم جلوش . لبخند تلخی رو لبای بهزاد نقش بسته بود -نمی دونم بهزاد چرا اونا نمیان .. من نمی خوام بمیرم . می خوام با تو باشم و به تو بگم که دوستت دارم در کنار تو زندگی کنم . بهترین روزای عمرمو با تو باشم . وقتی با تو باشم باقی مونده  روز های زندگی من بهترین روز های زندگی من خواهد بود .. -این لحظات آخر چه حرفای قشنگی می زنی شیما .. چند تیر به طرف در شلیک شد . شکستن و باز کردن اون براشون کاری نداشت ولی احتمالا نمی خواستن کشته بدن . به نظر میومد که حملات شدید شده . صدای تیر اندازی ها بیشتر تعداد گلوله های شلیک شده هم زیاد تر شده بود .-شیما ! عزیزم فکر می کنم پلیس رسیده باشه .. یه برقی رو توی چشاش دیدم . حس کردم زندانی شدن و محاکمه رو بر مرگ ترجیح میده . حاضر بودم به نفعش شهادت بدم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی