ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 54

یواش یواش نوازشش می کردم . دلم براش سوخته بود . چرا این دخترا باید تنها باشن . اونا به مادر احتیاج داشتند . با این که بزرگ شده بودند و حتی دو تا شون شوهراشونو از دست داده بودند . من بهشون محبت می کردم ولی بازم مادر می خواستند . نه این که زنی رو به عنوان مادر بخوام جایگزین کنم . بوی عطر تن الناز نشون می داد که  خیلی دوست داشته وقتی خودشو به من نشون میده  خیلی تر گل ورگل باشه که اومده منو با اون وضع کنار المیرا دیده . فرضو براین گذاشتم که اون بیداره و حرفا مو می شنوه . خودمو مثلا زدم به تجاهل و بی خبری .. که مثلا دارم با خودم حرف می زنم . ..-عزیزدلم فدات شم . الان گرفتی خوابیدی و نمی دونی بابات چی داره می کشه . چرا این قدر بد بینی . بابا همه بچه هاشو دوست داره . یعنی چه اصلا فکر این که این کار زشتو بکنم در من نیست . چرا باید دختری که از خودم بیشتر دوستش دارم این جور راجع به من فکر کنه .  یه پدر نباس بین بچه هاش تفاوت قائل شه ..نمی دونم خدایا منو ببخش نمی دونم چرا حس می کنم الناز خودمو از بقیه بیشتر دوست دارم .. در حال حرف زدن اونو همین جور نوازش هم می کردم .امیدوار بودم که به من نگه که داری فیلم بازی می کنی و بزنه توی ذوقم . که به این حالت میگن ضد حال . ولی خوشبختانه تا اون لحظه که ضد حال نخورده بودم . دستمو گذاشتم رو سر الناز و موهاشو نوازش می کردم . تر جیح دادم که فعلا مالش کمر و دور کونشو رد کنم که اگه راستی راستی بیدار باشه فکرای بد نکنه و من به اندازه کافی منفور شده بودم و تحمل اینو نداشتم که این افکار منفی اون ادامه داشته باشه . صورتمو به پشت سر الناز چسبوندم و موهاشو بوکردم . می خواستم که ببوسمش . گونه ها شو غرق بوسه کرده بودم . دلم می خواست اونم بیدار شه و بوسه های عاشقونه منو درک کنه که چه جوری با محبت پدری اونو غرق بوسه اش کردم . .. پس از چند دقیقه ای که ورجه وورجه می کردم اون ضد حاله رو زد . صداش در اومد که بابا هر کاری هم که کنی من میگم بین تو و المیرا به بر نامه ای بوده . .. -عزیزم تو بیداری ؟/؟ فکر کردم خوابت برده . -فکر کردی واسه ما اعصاب گذاشتی که بخواهیم بخوابیم ؟/؟ این از شانس ماست دیگه .. خصلت مردا اینه دیگه . ولی ندیده بودم یه مردی با دخترش و شایدم دختراش ..... خیلی از دوستای بی خیالم یه داستانهای خیالی رو راجع به سکس پدر و دختر می خوندن که مو بر تن آدم راست میشه ولی اینارو به حساب داستان و تخیلی بودن گذاشتم و این که این مزخرفات رو بیشتر پسرا دوست دارن و این داستانها بیشتر واسه اونا نوشته میشه . دیگه نمی دونستم  یه چشمه و نمونه شو ما خودمون اینجا داریم -الناز می دونی تهمت چه گناه بزرگیه ؟/؟ -جون مامان راست میگی ؟/؟ .. وروجک داشت منو دست مینداخت . خودشم می دونست  که من دارم همه اینا رو از روی ناچاری میگم . دو بدن بر هنه چسبیده به هم یعنی یک سکس . حالا هر رابطه ای می خوان داشته باشن . -باشه عیبی نداره . کسی رو نمیشه به خاطر قضاوتهاش محکوم کرد . عیبی نداره . ولی برای یه لحظه فکر کن داری اشتباه می کنی . -نمی دونم . فقط همینو می دونم که دارم از درسام عقب می مونم و خوابم هم نمی گیره . راستش چند دقیقه پیش که داشتی کمرمو مالش می دادی حس کردم داره خوابم می گیره که حرکتو عوض کردی ..  با نوازش موهای منم بازم فکر کردم دارم می خوابم . از این نوازش کردنهات خوشم میومد ولی وقتی که فکرشو می کنم چه کاری کردی اصلا باورم نمیشه . خیلی درد ناکه . -پس من میرم الناز . تو دیگه به من نیازی نداری . واسه خودت خانومی شدی . -ببینم کار المیرا رو ساختی حالا میری سراغ اون دو تا خواهر دیگه ؟/؟ -نه عزیزم این چه حرفیه که می زنی . اگه دوست داری و دلت می خواد همین جا می مونم . پیش تو ولی تو که تحویلم نمی گیری همش داری اخم می کنی . -اخم نکنم چیکار کنم . می تونی به کمرم دست بکشی تا خوابم ببره . هر وقت صدام زدی و جواب نشنیدی می تونی آروم بری . سابقه نداشت که الناز این جور جدی و با کلامی دستوری باهام حرف بزنه .دستمو از زیر بلوز ش رسوندم به کمر نرم و لطیفش . سعی کردم بی احساس با هاش ور برم ولی نتونستم . چون واقعا از این تماس لذت می بردم . -دختر خوشگلم دوستت دارم .. بخواب عزیز دلم . تمام سطح کمرشو در یک حرکت دورانی در جا و بعد چزخشی مالشش داده طوری که چشاشو بسته بود و بازشون نمی کرد ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی