ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 6

پیوند عاشقانه من و اون روز به روز جلوه بیشتری پیدا کرده و ما حس می کردیم که لحظه ای بدون هم نمی تونیم زندگی کنیم .  گاهی وقتا مادر و خواهرم بهم می گفتن چرا این قدر نسبت به فتانه بی خیال نشون میدم که در مجالس راحت با هر کی می پلکه و بر می خوره . منم در جواب می گفتم مادر جان  خواهر جان هیچ مسئله ای نیست . اتفاقا منم بهش میگم که روسری از سرت بر دار تا این جوری راحت تر باشی ولی خودش قبول نمی کنه . اینو که می گفتم دیگه ساکت می شدند و چیزی نمی گفتند . .با این حال سعی می کردم تا اونجایی که می تونم احترام خونواده خودمم داشته باشم و با اونا تند بر خورد نکنم . شاید فتانه هم اینو حس می کرد که خونواده من نسبت به اون در مواردی حساسیت به خرج میدن . راجع به فربد هم خیلی گله داشتند . آخه  فتانه جز در مواردی که مجبور می شد فربد رو برای چند ساعتی بسپره به اونا خودش باید حتما همراه بچه می بود تا پدر بزرگ و مادر بزرگش اونو ببینن . ولی یه چیزی باعث تعجبم شده بود این که در مورد خونواده خودش این کارو رعایت نمی کرد . وقتی ازش پرسیدم یه جواب قانع کننده ای بهم داد که دیگه چیزی نگفتم . بهم گفت که اونا علاقه شون منطقی تره و همون جوری که با من رفتار کردن می تونن با این نوه شون هم همون بر خورد رو داشته باشن . البته یه جورایی حالیم کرد که خونواده من فربد رو که نوه پسری شونه بیشتر دوست دارن . ..یه چند وقتی گذشت .. تغییراتی رو در رفتار فتانه می دیدم که حس می کردم نسبت به خونواده من داره با محبت تر میشه . نمی دونم چرا داشت این کارا رو می کرد . حتی نسبت  به من هم داشت یه ظرافت کاریهایی رو انجام می داد که فبلا در مورد اونا نظر مساعدی نداشت و میشه گفت یه جورایی در این زمینه توپو انداخته بود توی زمین من . این سیستم تدریجی رو ظرف سه چهار ماه پیاده کرده بود . یکی از کارایی که کرده بود این بود که از موضع خودش عقب نشینی کرده بهم گفته بود حالا که فکرشو می کنم می بینم که باید یه خورده کوتاه بیام و هر چند وقت در میون یه شب هم که شده فربد رو بفرستم خونه پدر بزرگش .. اونا تنهان و از دیدنش خوشحال میشن . اگرم مورد خاصی پیش بیاد زود می تونم حلش کنم  -تو خیلی ماهی فتانه .. منم بهشو.ن سفارش می کنم اونو لوسش نکنن . کاری نکنن که تو نتونی بعدا حریف پسرت شی . -عزیزم یک مادر اگه شیوه تر بیتی صحیحی پیش بگیره خیلی راحت می تونه  همه جوانبو در نظر داشته باشه .. راستش اون حداقل هفته ای یه شب که  معمولا شبای جمعه بود فربد رو می فرستاد پیش پدر و مادرم و ما روز جمعه ناهارو می رفتیم اونجا و شام شب شنبه رو می رفتیم خونه پدر و مادر فتانه و دور هم بودیم . این حرکت اون منو خیلی خوشحالم کرده بود . خونواده منم خیلی از این کارش خوشش اومده و دیگه به اون صورت بهش گیر نمی دادن . یکی دیگه از کارای جالب همسرم در مورد چگونگی آمیزش بود . بعد از این که فربد به دنیا اومد وقتی که سکس می کردیم فقط یک روز بعد از پایان پریود و یکی دو روز مونده به آغاز اون  من از کاندوم استفاده  نکرده به اصطلاح جلو گیری نمی کردم  . بقیه مدت رو من از کاندوم استفاده می کردم . خیلی دلم می خواست اون از قرص های ضد بار داری استفاده کنه .. با این که خودمم قبلا گفته بودم که من نمی خوام تو قرص بخوری چون ممکنه عوارض خفبفی داشته باشه ولی ته دلم می خواست که اون گاهی هم قرص بخوره . حس می کردم نیاز دارم به این که کیرم توی تونل تنگ و چسبون کس فتانه قشنگم خالی کنه . اصلا از کاندوم نفرت داشتم . حس می کردم یه فاصله ای بین من و اون ایجاد کرده . .. وقتی فتانه بهم گفت که از ماه دیگه می خواد قرص بخوره ..من برای اون روز که شاید دو سه هفته ای بهش مونده بود لحظه شماری می کردم .. واسه این که نگه  در فکرش نیستم گفتم عزیزم چرا .. -خب اولا دوستت دارم و نمی خوام با جلو گیری به خودت فشار بیاری و از طرفی شاید خودمم نیاز داشته باشم ولی بیشترش به خاطر تو .. همون شب به خاطر این فداکاری اون یه گردن بند طلای سنگین و گرون قیمت براش خریدم .. این یه هدیه کوچیکی از طرف من به اون بود که خیلی هم خوشش اومد . روز به روز زیبا تر می شد . بهش می گفتم فتانه من هر روز فتان تر از روز قبل میشی .. اونم می گفت واسه شوهر جونمه . واسه عزیز دلمه . هر چند اون برام همیشه جذاب و تازه و زیبا بود ولی جذابیت و طراوت خاصی رو در اواحساس می کردم . حتی به ساک زدن هم توجه خاصی پیدا کرده بود . اون هر کاری می کرد تا منو راضی تر م کنه . با این که قبلا هم کیرمو ساک می زد ولی این بار به طرز خاص و طولانی این کارو انجام می داد .  از زیر بیضه ها تا نوک کیر منو ساک می زد . به صورت چرخشی .. تمام قد .. دورانی ..مورب .. مدل به مدل .. گاهی نصف کیرو می ذاشت تو دهنش ..گاهی تمام اونو .. -فتانه چته .. چرا این  قدر داری خودت رو خسته می کنی . -دوست دارم شوهر جونم ازم راضی باشه . -من همین جوریشم به اندازه کافی ازت راضیم . دوستت دارم . فکر نمی کردم اون روز به روز با محبت تر و صمیمی تر شه . وقتی سایر مردا رو می دیدم که مدام می خوان از دست زنشون در رن به حالشون تاسف می خوردم که چرا زندگیشون این جوری شده و اون وقت بود که بیش از هر وقت دیگه ای به این فکر می کرد م که چه نعمتی نصیبم شده . همش از خدا می خواستم نیاره اون روزی رو که مجبور شم بدون اون زندگی کنم . جون منو قبل از اون بگیره . زندگی بدون فرشته فتانه  مهربون یعنی زندگی در جهنم که از هزاران مرگ هم بد تره . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی