ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دیگر مرا نمی خواهی

دیگر مرا نمی خواهی .. من این را در نگاه تو می خوانم دیگر مرا نمی بینی .. با من به خورشید عشق به ماه شبهای تیره نمی نگری . من این را در نگاه تو می بینم . به من بگو دیروز ها کجا رفتند . امروز هم می گذرد . به من بگو چگونه می توان به گذشته ها رسید . دیگر مرا نمی خواهی .. حتی دستان سردت را به من نمی دهی . آخر چرا خاموش و سردی ؟ آخر چرا پاسخم را نمی دهی ؟ فریاد می زنم تا سکوتت را بشکنی . چه زود گذشت آن لحظه هایی که سکوتم را با فریاد خود می شکستی . و من .. حال , غرق در تنهایی خویش به خدا و تو می نگرم . گویی که هردو تنهایم گذاشته اید . دیگر مرا نمی خواهی . وقتی آسمان می گرید ماه را هم نمی بینم . خوش خیالانه به این می اندیشم که وقتی ابرها بمیرند تو به من زندگی خواهی داد .. دستت را به من خواهی داد تا خون گرم عشق را آن سوی قلب مهربان تو احساس کنم . به چه امید وار باشم . دیگر مرا نمی خواهی. با نگاه تو چشم چشمک زن  آسمان می گشتم با نگاه تو حتی در شبهای طوفانی ستارگان را آن سوی ابرهای اندوه می دیدم که هنوز هم  به عشق من و تو حسادت می کنند . دیگر مرا نمی خواهی .. به من بگو مهتاب را در کنار که زیبا تر می بینی ؟.. نمی دانم چرا فردا ها را شوم می بینم . وقتی که تو نباشی . وقتی که تو مرا نخواهی ..دیگر ستاره ای نیست که به من حسادت کند و من به او فخر بفروشم . دیگر مرا نمی خواهی .. نمی دانم چرا می گریزی .. تیر نگاه تو همچنان قلبم را می سوزاند .. روز  گاری با نگاه عاشقانه ات می سوختم و جانی دوباره می گرفتم .. و اینک آن تیر تو خاکسترم می سازد . به نگاه تو می نگرم تا ببینم که آن نگاه مهربانت را مهربانی نگاهت را به که می دوزی . می ترسم .. می ترسم از رفتن ..می ترسم از انتهای لحظه های امید .. می ترسم از این که پایان این شب سیاه آغاز روزگار نیستی من باشد . بی تو هر گز .. بی تو هرگز خورشید را نخواهم دید .. اگر تو نباشی زندگی را نخواهم دید . دیگر مرا نمی خواهی . مروارید پنهان و آشکار من بر آسمان و زمین خدا می ریزد . به خدایی که دوستش می دارم دوستت می دارم . بگو چرا دیگر مرا نمی خواهی ؟!نمی دانم من به دنبال دنیایم یا دنیا به دنبال من است .. احساس می کنم که هر دو , تو را می خواهیم .. اما تو دیگر مرا نمی خواهی . باز هم زمزمه کن . باز هم فردا را فریاد بزن . تو در غبار ها گم نخواهی شد .تو به سوی نهایت بی نهایت خواهی رفت اما هر گز به پایان نخواهی رسید . دیگر مرا نمی خواهی . نمی دانم چه کسی به تو گفته است که دیگر مرا نخواهی . شاید خدا گفته باشد . نمی دانم . احساس می کنم که او هم از کنارم رفته است . باید که او را ببینم . باید که دوباره احساسش کنم . باید که مرا بخواهد . باید که مرا بخواهی . باید که بخواهم . ولی می دانم که دیگر مرا نمی خواهی . نمی دانم دستانم به سوی آسمان باشد یا به سوی زمین . می گویند به هر سو که بنگری او را می بینی . از تو می پرسم از تویی که در کنار منی می پرسم در کجا باید به دنبالت گشت و در جستجوی تو بود . می ترسم از لحظه ای که ستونهای سست امید واهی من ویران شود و تو لبان بسته ات را بگشایی و زبان خاموشت را به حقیقتی تلخ باز کنی که دیگر مرا نمی خواهی . دیگر دوستم نمی داری . بعد از من و تو باز هم چشمه های عشق و حقیقت می جوشند باز هم پرنده خوشبختی بر بام هر که خدا بخواهد می نشیند .. می بینم که بعد از من و تو باز هم زندگی ادامه دارد . می ترسم از این که چشمانم را ببندم که مبادا چشمانت را با گشودن چشمانم به روی خود بسته ببینم . به خدایی که دوستش می دارم دوستت می دارم . به خدایی که دوستش می داری و به خدایی که دوستت می دارد دوستت می دارم . باز هم دستانت را به من ده . زندگی ادامه دارد . من و تو حتی قطره ای از اقیانوس آفریده های الهی نیستیم .. اما می توان با قطره دریایی شد .. دیگر مرا نمی خواهی .. نمی دانم خدای من تا چه اندازه از من دور گردیده .. نمی دانم  تا به کجا فریاد بزنم تا که صدای مرا بشنود . شاید که نخواهد بشنود .. نمی دانم به کجا می روم و باید به کجا بروم ؟ هنوز داستان عشق به پایان نرسیده . چه کسی انتهایش را خواهد نوشت . تنها همین را می دانم که دیگر مرا نمی خواهی . و این آخرین امید من است که هر گز این را بر زبان نرانی . هر گز ! هرگز ! هرگز ! ... پایان ... نویسنده ... ایرانی