ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

با من ازدواج می کنی ؟

دلم برای دیدن روستا یی که ازش خاطره ها داشتم یه ذره شده بود . وضع مالی ما خیلی خوب بود . پدرم  از زمین دارای بزرگ ده بود . برای ادامه تحصیل من به شهر اومده بود و بعدش من در رشته پزشکی قبول شدم و چند سالی رو در  تهران و چند سالی رو هم در خارج از کشور درس خونده فوق تخصصمو گرفته بودم .. حالا بر می گشتم به شمال زیبا .. دوازده سیزده سالی می شد که از اون خبری نداشتم . از دختر روستایی که با هم نرد عشق می باختیم . چند تا بهاروبا هم رو این کوهپایه ها از خودمون می گفتیم و از آینده مون . اون باید حالا بیست و هفت سالش باشه .. راستش می ترسیدم خبرشو بگیرم . هیشکی نمی دونست که من و اون با هم دوستیم . اونا ته محل زندگی می کردند . ولی یه زمین باغی داشتند که چسبیده به زمین ما بود . پنهونی همو می دیدیم .  نمی دونم چی شد که من و اون نتونستیم  بیشتر از اینا با هم باشیم . اون همش به من می گفت که این که بخواهیم به هم برسیم خواب و خیالی بیش نیست . تو ارباب زاده ای و من یه دختر معمولی . گلناز دختر نازی بود . از زیبا ترین گلهایی که دیده بودم خوشگل تر بود . اون از نیلوفر هم پاک تر و مقدس تر بود . می گفت اگه بدونم تو برام می  مونی تا لحظه مرگم هم که شده پات می شینم تا بر گردی .. لحظه رفتن بهش گفتم کارم مشخص نیست . به خاطر من زندگی خودت رو تباه نکن .. اون می گریست . -می دونستم عرشیا .. عیبی نداره .. کاش بهم نمی گفتی دوستم داری .. -دروغ نگفتم .. من دروغ نگفتم .. برای خودم در شهر یه مطب زده بودم  ولی پذیرفته بودم که هفته ای یک بعد از ظهر رو برم به روستایی که زاد گاه من بود و در در مانگاهش طبابت کنم . به خونه قدیمی مون که فقط تا بستونا و بهار و اوایل پذیرای مهمون بود یه سری زدم .. یه نگاهی به باغ مرکبات انداختم . .. دلم گرفت . هنوز اون سیم های خار داری رو که  دور از چشم پدر با سیم چین ترتیبشو داده بودم یه گوشه ای ولو شده بود .. به باغ رسیده بودند ولی به حاشیه هاش دست نزده بودند . وقتی گلنازو ترک می کردم اون پونزده سالش بود و من هیجده سالم . نمی تونستم دوام بیارم .. هوا گرم بود .. خیلی گرم و بیش از حد بهاری . چند روز از عید گذشته بود . بوی بهار نارنج همه جا پیچیده بود . شاید یه چیزی حدود سه تا چهار هفته این بو زود تر از حد طبیعی خودش از دامن طبیعت بیرون اومده بود.  از این بو خاطره ها داشتم . بوسه هایی که من و اونو به دنیای دیگه ای می برد . دوازده سیزده سالو در دانشگاه درس خوندم . رسیدم به اینجایی که امروز درش قرار دارم . ولی وقتی که دلم خوش نباشه  چه به دردم می خوره . درسته که به بقیه خد مت می کنم . کاسبی ام خوبه .. ولی اگه نتونم به خودم خد مت کنم  و به آرامش برسم زندگی چه ارزشی داره  . کاش می شد خبر اونو گرفت . دو سه ساعتی از صبح گذشته بود . از وقتی که خورشید طلوع کرده بود . با دماوند زیبا از جاده صد کیلومتری رو فاصله داشتم . اما دماوند استوار ایستاده بود و سینه آبی آسمان را شکافته و یک بار دیگه قدرت خودشو نشون داده بود . بلند ترین نقطه سر زمین من .. انگار روبروی من قرار داشت ولی با حداقل صد کیلومتر فاصله .. نمی دونم گلنازحالا چه قیافه ای داشت .. اون چند تا بچه داره .. .. به نظرم اومد از لابه لای درختان پشت باغمون یه چیزی داره حرکت می کنه .. خدای من خودش بود .. خود خودش .. لاغر تر شده بود .. چهره شو خوب ندیدم ولی طرز راه رفتنش همون بود .. تا منو دید پا به فرار گذاشت .. -خواهش می کنم وایسا گلناز .. از سیم خار دار نیمه تخریب پریدم اون طرف شلوارم بهش گیر کرد و افتادم زمین . قسمتی از شلوارم پاره شد .. گلناز سرشو به طرفم بر گردوند .. -وایسا خواهش می کنم . می خوام با هات حرف بزنم .  اومد طرف من . می تونستم خودمو در آرم ولی می خواستم با جلب ترحم اون نذارم که بره . همون زیبایی سابقو داشت . صورتش درشت تر شده بود . ولی  قدش بلند تر به نطر می رسید . -ببخشید شما ؟/؟ -من پسر صاحب این باغم .. مگه تو گلناز نیستی ؟/؟ - یک زمانی بودم . ولی گلناز خیلی وقته که مرده .. -نمی فهمم چی داری میگی .. -تو اونو کشتیش ..وقتی خونواده به زور می خواستن شوهرم بدن  این تو بودی که اونو کشته بودیش .. -پس تو از دواج کردی .. -بذار برم .. دستشو کشیدم .. -گلناز تو از دواج کردی ؟/؟ -ببینم از دوست دخترای شهری و خارجی خسته شدی . ؟/؟ می خوای با یه دختر دهاتی باشی و بعد اونو هم بندازی دور ؟/؟ -کی بهت گفته این حرفا رو .. من خودم اون روزا بهت گفته بودم که دنیای من و تو با هم نمی خونه . ما هر گز به هم نمی رسیم و تو می گفتی نه این طور نیست . -گلناز تو از دواج کردی ؟/؟ .. نگاهی حاکی از درد بهم انداخت و لبخند تلخی زد .. -کاش منم مث تو بودم . چقدر راحت از همه چی می گذری .. پس از سیزده سال اومدی و انگار همین دیروز بوده که قلبمو شکستی . من ازت انتظاری ندااشتم .. چرا بهم گفتی عاشقمی . دوست نداری بشنوی  دختری که یه روزی ادعای عاشق بودنشو داشتی دل به یکی دیگه داده ؟/؟ با یکی دیگه از دواج کرده ؟/؟ تو می خوای همه دوستت داشته باشن .. یادت میاد عرشیا ؟/؟ اونی که عاشق باشه هیچوقت یکی رو سیزده سال بی خبر نمیذاره . تو دوستم نداری . تو اسیر خاطره هایی . تو سایه ای از عشقو می بینی . اگه دوستم می داشتی تا حالا کجا بودی . .. می دونی من هنوز از دواج نکردم . یک دختر روستا در سن من اگه از دواج نکنه میگن سن بالاست . من درسمو خوندم لیسانسمو گرفتم و حالا بیکارم . -چه رشته ای -پرستاری .. -برات جورش می کنم -به کمکت نیازی ندارم .. -کاری به کارت ندارم .. میارمت در مانگاه پیش خودم -که بشم معشوقه تو ؟/؟ - داشتم می گفتم من بی خود فکر می کردم که شاید دوستم داشته باشی . من همش منتظر روزی بودم وهستم که تو از دواج کنی و بری شاید اون وقت برای خودم یه تصمیمی بگیرم . ولی اگه یه روزی دست مرد دیگه ای به من برسه واسم یه عذابه .. یه مرگه .. -دست من چی .. دستمو به شونه هاش رسوندم .. خواستم اونو ببوسم .. با پشت دستش زد به صورتم .. نگاش کردم .. انتظارشو نداشتم .. -هیچوقت فراموشت نکردم گلناز این تویی که فراموشم کردی .. -عرشیا نمی خواستم بزنمت .. دستم  همین جوری خورد بهت -منو ببخش گلناز .. شاید حق با تو باشه .. فکر کردم میشه با خاطره ها زندگی کرد . .. بدون این که نگاهی بهش بندازم  رومو بر گردوندم و رفتم .. -عرشیا .. نمی دونم چرا بغض گلمو گرفته بود . شاید انتظار استقبال بیشتری رو داشتم . .. شلوارمو یه جوری وصله اش زدم و بعد از ظهری رفتم در مانگاه ..  همون ساعت اول گلناز پیداش شد .. -هنوز رو حرفت هستی ؟/؟ اولش متوجه منظورش نشدم .. ولی دیدم در مورد کارمیگه .. -باشه کمکت می کنم .. چند روز بعد همه چی رو براش جور کردم که بیاد و علی الحساب مشغول شه . خودم هم واسه این که بیشتر نزدیکش باشم یک روز صبح رو هم به ماموریتم در روستا اضافه کردم .  چند روز بعد یه پزشک زنان و زایمان که زن هم بود اومد به منطقه ما .. اون هفته ای سه روز میومد .. دو روزشو با هم بودیم . ساناز .. دکتر ساناز که دوران پزشکی عمومی بیشتر واحد ها شو با هم گذرونده بودیم . منم که متخصص داخلی و گوارش بودم و فوق تخصص روماتولوژی رو هم داشتم که اولی اون بیشتر به درد این روستا می خورد . ساناز همون وقتاشم خیلی دلش می خواست خودشو بهم بچسبونه و باهام دوست شه ولی حال و حوصله شو نداشتم . به دیدن من مثلا تعجب کرد ولی می دونستم برای چی داوطلب شده .. بار اولی که در در مانگاه رودر روی هم قرار گرفتیم گلناز هم حضور داشت .. مات و مبهوت نگاهمون می کرد . اون روز حال و حوصله هیچ کاری رو نداشت .. من اونو خیلی خودمونی صداش می زدم ولی اون منو با لفظ شما خطاب می کرد . وقتی بهش گفتم آخه چرا .. گفت که باید مرز خودمو بشناسم . خبری خودش می گفت ... یه روز من و ساناز دو ساعتی رو زود تر اومدیم تا با هم یه گشتی در باغ بزنیم . نمی دونم چرا یه حسی بهم می گفت که گلناز ما رو می پاد . از وقتی که دکتر ساناز پاش به در مانگاه باز شده بود اون  بیش از گذشته احساس ضعف می کرد ..  من و ساناز درگوشه ای از باغ نشستیم .. با هم از زندگی گفتیم و اون از این پرسید که چرا از دواج نمی کنم . بدون این که اسم  گلنازو ببرم و یا این که اشاره ای کنم که اون متوجه شه داستان زندگی خودم و گلنازو گفتم .. -آره ساناز .. خیلی نامردی کردم ولی حس می کنم عاشقشم -حس می کنی یا یقین داری .. -نمی دونم . فقط همینو می دونم که دیگه دلشو ندارم قلبشو بشکنم ..  نمی تونم اونو با یکی دیگه ببینم -پس چرا بیشتر از دوازده سال تنهاش گذاشتی .. این معناش چیه ؟/؟ -نمی دونم شاید نداشتن استقلال .. استقلال فکری و تصمیم گیری و استقلال مالی .. انسان اشتباه می کنه .. من اشتباه کردم . آیا به خاطر اشتباه گذشته باید آینده مو خراب کنم ؟/؟ ساناز یه جوری نگام کرد . گویی انتظار داشت که ازش تقاضای از دواج بکنم . به نظر من فقط شغل و هم طبقه اجتماعی بودن کافی نیست که دو نفر با هم پیمان ازدواج ببندن .. .. من سالها پیش اشتباه کرده بودم . نباید یک بار دیگه هم اشتباه می کردم . در در مانگاه عشقمو دیدم :  .. -گلناز .. کارمون که تموم شد باهات کار دارم .. همه رفتند و من و اون تنها موندیم .. -خانومی من می خوام از دواج کنم .. می خواستم نظرت رو بدونم .. باهات مشورت کنم .  که فکر می کنی اون چه جور آدمیه .. چهره اش در هم شده بود . رنگش عین گچ سفید و گاهی هم زرد می شد .. -به نظرت اون چه جور دختریه .. -خیلی خوبه .. به  هم میاین .. بالاخره باید با یکی از دواج کنی که لیاقت تو رو داشته باشه .. -فکر می کنی اگه از اونی که می خوامش و دوستش دارم تقاضای از دواج بکنم موافقت می کنه ؟/؟ -غلط می کنه اگه موافقت نکنه . کی از شما بهتر ... . -اون یه خورده کله شقه -ببخشید می تونین بهش وفادار بمونین ؟.. ببخشیدا .. -گلناز ..من به کسی بی وفایی نکردم . این پنبه رو از گوشت در آر .. لحظاتی سکوت بین ما حاکم بود و دیگه تردید ها رو گذاشتم کنار .. -با من از دواج می کنی ؟/؟ .. نگام کرد .. تکرار کردم .. بازم خیره نگام کرد .. -داری منو دست میندازی ؟/؟ من خودم تو و اونو با هم دیدم . فکر کردم که اون عشق جدیدته .. داری مسخره ام می کنی ؟/؟ دست از سرم بر دار .. برام عشق یک رویایی بود که تموم شد و رفت . تو حالا آقا دکتری .. واسه خودت کسی هستی . من نمی تونم زندگی تو رو خراب کنم .. -گلناز تو خودت تحصیلکرده ای . لیسانس پرستاری داری . ما جز خوندن چند تا کتاب و چند سال تلاش برای آموختن چیزایی که الان در مورد حرفه مون می دونیم چه کار دیگه ای کردیم . آیا رمز خوشبختی و شخصیت ما در همینه ؟/؟ .. آیا این دلیل بر تری ما از انسانیه که این امکانات براش فراهم نبوده ؟/؟ قلب آدم خواسته ها و نیاز هایی داره که اگه به حق باشه هیچ چی نمی تونه جای اونو بگیره . لیلی برای مجنون بهترین و زیبا ترین میشه .. گلناز خوشگل هم برای عرشیا بهترین میشه .. -حرفای قشنگی می زنی ولی من شما دو تا رو با هم دیدم .. -دیدی که چی ؟/؟ یعنی همکارمن نباید با هام میومد به باغ .. -یه جوری نگات می کرد .. -یعنی اون نباید دوستم داشته باشه ؟/؟ -بس کن .. -گلناز برای آخرین بار ازت تقاضا می کنم .. با من از دواج می کنی ؟/؟ -برای اولین و آخرین بار بهت میگم نه .. -باشه دیگه کاری به کارت ندارم .. ولی به این سوال منم جواب بده .. هنوز دوستم داری ؟/؟ عاشقمی ؟/؟ دروغ نگو .. راستشو بگو .. سرمو که بلند کردم اونو ندیدم .. ظاهرا ساناز هنوز نرفته بود . داشت با ماشینش ور می رفت .. اومد اتاقم . -این دختره چش بود .. همه چی روواسش تعریف کردم ... دیگه باید گلنازو فراموشش می کردم ولی نمی تونستم با کس دیگه ای از دواج کنم . می تونستم احساس اونو به خوبی درک کنم . که چرا با کسی غیر من نتونست از دواج کنه .. چرا دو نفر که عاشق همن این جور باید از هم دور و جدا باشن ؟/؟ شاید این خاطره ها بوده که منو به سوی اون کشونده ولی حالا حس می کردم که با تمام وجودم گلنازودوستش دارم . بدون اون نمی تونم زندگی کنم .. دو سه روزی رو به روستا نرفتم .. در اولین دیدارم با گلناز این بار اون بود که با چهره ای ناراحت ازم می خواست که بعد از وقت کاری می خواد باهام حرف بزنه .. .. غروب دیگه ای از راه رسید .. من و گلناز بازم تنها شدیم . ازش خواستم که خیلی راحت باهام حرف بزنه مثل سیزده سال پیش .. -طوری حرف می زنی که انگار مث سیزده روز گذشته .. عرشیا شاید تو ناراحت شی شایدم خوشحال شی و خواسته ات همین باشه .. ولی حالا این منم که می خوام در مورد از دواجم باهات مشورت کنم . من تصمیممو گرفتم . شاید این جوری تو دست از سرم بر داری . به خوشبختی برسی . من خیلی اذیتت می کنم .. -نههههه نهههههه گلناز تو به خاطر این که من آزارت ندم می خوای از دواج کنی ؟/؟ -اون کیه ؟/؟ دوستش داری ؟/؟ -نمی دونم .. نمی دونم چی بگم . خونواده منو کشتند از بس گفتن داری ترشیده میشی . -به خاطر اونا می خوای از دواج کنی ؟/؟ اون چه جور آدمیه .. -نمی شناسمش .. فقط می دونم آدم بدی نیست .. میشه دوستش داشت و عاشقش بود . گاهی وقتا یه اشتباهاتی می کنه ولی صادقه -تو چه جوری اونو می شناسی ..تو که می گفتی هیچ مرد دیگه ای در زندگی ات نیست .. خب این که یک دختر و یک پسر در باغ با هم قدم بزنن چیزی که عوض نمیشه ..مثلا تو و ساناز با هم قدم زدین من و ..خب دیگه .. -حالا حرف منو بهم پس میدی ؟/؟ واسه چی ازم مشورت می خوای ؟/؟ سرمو انداختم پایین .. -با من از دواج می کنی ؟/؟ با من از دواج می کنی ؟/؟ -گلناز ! داری منو دست میندازی .. -نه به جون تو .. به جون کسی که از خودم و از دنیام بیشتر دوستش دارم . می تونی تلافی کنی و بگی نه . همون جوابی که دیروز من دادم .. -ولی من باهات مخالفت می کنم .. -یعنی نه؟ -نه .. یعنی آره . جوابی مخالف جواب تو رو میدم . آره باهات از دواج می کنم . از دواج می کنم گلناز! . دیگه هیچوقت تنهات نمی ذارم .. چی شد که پشیمون شدی . -همونی که عاشقت بود .. همونی که رقیبم بود ..همونی که آرزوش از دواج با تو بود سانازو میگم ..کمکم کرد .. بمیرم برات چقدر عذابت دادم این روزا .. وقتی بهم گفت که دوستم داری و برام ناراحتی باورم نمی شد . لباشو بوسیدم آره من لبای سانازو که فکر می کردم دشمنمه و می خواد تو رو از چنگ در بیاره بوسیدم . ولی اون عاشق توست . یک عاشق واقعی ..آره ازش می ترسیدم . آخه اون یک خانوم دکتره .... این چند روزه رو همش در عالم خودمم .. چقدر می ترسیدم از این که نکنه دق دلی شو سر من در بیاری .عرشیا !. از جام پا شدم .. درو از داخل قفل کردم . -چیکار داری می کنی -ببینم چند بار تا حالا همو بوسیدیم .. -سر جمع نه بار ..-کی همیشه شروع می کرد -تو -تا ده نشه بازی نشه .. -ضد حال نزن .. خوب نیست .. حالتو می گیرم عر شیا .. -باید دهمی اونو همین الان بخوابونم رو لبات گلناز  ..-نه خواهش می کنم .. نمی ذارم این کارو بکنی عرشیا  -هیچ کاری نمی تونی بکنی گلناز .. اینجا مرد سالاریه . سر چی شرط می بندی که نمی تونم از لبات بوسه بگیرم -سر این که من اگه برنده شم عروسی رو توی رو ستا وباغ عشقمون بگیریم -از کجا می خوای در بری .. دهمین بوسه از طرف من رو شاخشه .. تا بجنبم و بخوام برم طرفش دیدم و حس کردم که لبای گلناز رو لبام قرار گرفته .. دهمین بوسه از طرف اون بود . من این جوری شرطو باختم .. -دیدی حریف شیطنت زن نمیشی .. ضد حال خوردی ؟/؟ اونو سخت به آغوشم فشردم تا از دهمین بوسه لذت ببرم . اون جونم بود هستی و نفسم بود . دیگه اونو از دستش نمی دادم . من خودم قصد داشتم عروسی رو در روستا و باغ عشقمون بگیرم .. هر چند باید در فضای باز خونه مراسمو بر گزار می کردیم .. چون لا به لای درختا نمی شد میز و صندلی گذاشت ولی یه فضای باز و چمنی داشت که عروس و دوماد می تونستن یه عکس یاد گاری بگیرن ..و دو تا صندلی بذارن اونجا  -یه پیشنها د دارم گلنار .. من میگم عروسی رو روزسیزده به در بگیریم . می خواهیم بگیم این روز نحس نیست .. -روز قبلش که نحسه ...-ما به اونش کاری نداریم بعد از لحظاتی بوسه یاز دهنمو بر لباش وار د کردم . می دونستم که در اوج لذت داریم به سیزده به در فکر می کنیم و این که از همین حالا باید حساب کنیم چه کسایی فکر می کنن که ما قاطی کردیم که داریم در این روز عروسی می گیریم .... پایان  ... نویسنده ... ایرانی