ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

باز هم بهار می آید

با تو بهشت نمی خواهم .. با تو بر زخ و جهنم نمی خواهم ..   وقتی که بیایی همه جاودانگیست  .. بهار خانوم دوستت دارم .......اگر همیشه باشم در کنارتو و با تو بهشت نمی خواهم .. برزخ و جهنم نمی خواهم . تنها تو را می خواهم . تنها تو را می خوانم . بگو به من کی می آیی ؟/؟ چگونه می آیی ؟/؟ تا آسمان را پر ستاره سازم . دستها را مناره سازم تا بخواهم و بخوانم آن که را باید خواست و آن که را باید خواند . باز هم شکوفه ها می آیند . باز هم سبزه ها بستر زمین را می شکافد و به آسمان سلام می گوید .. باز هم می نویسم و از بهار دیروز و فردا می گویم و به استقبال بهار امروز می روم . دوباره همه جا زیبا شده . نمی دانم چه کسی اینها را به میهمانی عشق و زندگی دعوت نموده است . آنها خود می دانند . شاید که من هم بدانم . شاید که من هم احساس کنم . بگو به من از کجا می آیی ؟/؟ چگونه می آیی ؟/؟ به من بگو وقتی که نیستی کجا هستی ؟ شاید در قلب من باشی .. در آرزوهای نهفته در سینه من ..به آن سوی ابر ها می نگرم . تا که وقتی دروازه های آسمان گشوده گردد و ابر های آسمان به کناری روند شاید تو را ببینم . شاید که از آن سوی کوهها از دشت ها و دریا ها بیایی . بگو از کجا می آیی ؟/؟ وقتی که می آیی زندگی با تو می آید . انگاراز روز ازل  مرگ را نیافریده اند . وقتی کسی تو را ببیند به مرگ نمی اندیشد . می خواهد که زنده بماند . تا تو و عصاره تو را ببیند . تو یعنی احساس ,یعنی تجلی  عشق ..یعنی شکوه آسمان , زینت زمین .. تو یعنی پیر همیشه جوان .. تو یعنی زیبا ترین .. بهترین . بگو با کدامین صبح می آیی  تا که آن شب پلکهایم را بر هم نگذارم تا که برای آمدنت ستاره ها را لحظه ها را بشمرم . تا که فریاد بزنم بمان برای همیشه . بمان تا که در رویاهای خود ببینم که برای همیشه در کنارت مانده ام . برای همیشه در امروز تو مانده ام تا تو را هم با خود و در کنار خود بدارم . وقتی که بوی چمن های خیس و عطر شکوفه ها همه جا را فرا گیرد تو را احساس می کنم که سوار بر بالهای فرشتگان می آیی . هدیه از خدایی . بهاری با صفایی . می روی و می آیی اما با وفایی . درد را می شناسی و برای درد کشان شفایی و برای شیطان پیر جفایی . شیطان آموز گار فرشته بوده است اما نمی توان بنده سرکشی بود که بنده نواز را بندگی نمی کند. به چشمهاو چشمه های پرآ ب می نگرم . خداوندا دنیا را آن چنان به من نمایاندی که احساس می کنم که جز جاودانگی هیچ نمی خواهم . این است احساس بهاری من .. احساسی که مرا به زندگی امید وار می سازد  . باز هم بهار می آید . باز هم صدای فریاد باد می آید . نغمه کودک شاد می آید . بوی عید می آید . عید که می آمد در روز گارانی در خانه مردم به رو ی هم باز بود .. اما اینک در دلهای هم را به روی هم بسته ایم .. دنیا از آن من و تو نیست ای برادر ! ای خواهر ! بهار عروسیست که همسری ندارد . هر کس را متعلق به خود می داند و او خود را در کنار همه می بیند . اما بهار پاک تر از هر پاکیست و خاک تر از هر خاک مقدسی . وقتی که می آیی مرگ و نا امیدی را با خود می بری .. اگر هم رنجی بیاید احساس می کنم گناهیست بزرگ که در آغوش تو بوده از خدا گله مند باشم . و خداوند در سوره اسراءآیه 44 می فرماید هیچ چیزی نیست مگر آن که تسبیح می کند اما شما تسبیح آنها را نمی فهمید . انسان اشرف مخلوقات بیش از هر موجود دیگری از مواهب الهی بهره مند است اما بیش از همه طغیان و ناسپاسی می کند .. بهار می آید .. عشق می آید .. زندگی می آید .. یار به دیدن دلدار می رود .. گل برای بلبل عشوه می کند بلبل برای گل می خواند و من هم دستهایم را به سوی آسمان خدا دراز می کنم می داند که از او چه می خواهم .. می داند که بی او هیچم .. باز هم بهار می آید . از دل خاک سبزه زار می آید . دلدار به دیدار یار می آید .. غم با شادی کنار می آید ..آخر این شهبانو بهار می آید . ...گل و بلبل و چشمه سار می آید ..نسیم با زخمه تار می آید ...از گلستان دلها نگار می آید ...باز هم بهار می آید ..گل سرخ بر سر خار می آید .. سرو آزاده بر سر دار می آید ..بخندید و شاد باشید که باز هم بهار می آید . که باز هم بهار می آید . ... پایان ... نویسنده .... ایرانی