ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

انتقام میسترس 47

بهزاد با همون بدن زخمی خود به سمت زخمی رفت .. تیر خلاصشو زد . من یه لحظه سرمو اون طرف گرفتم تا شاهد مرگ انگل کثیف اجتماع نباشم . ولی خود بهزادی که من عاشقش بودم می تونست جزو کدوم دسته باشه . همین افکار منو بیشتر ناراحت می کرد .. -ما محاصره شدیم شیما . فقط چند تا اسلحه بیشتر نداریم . تا وقتی هم که هوا روشنه وضعیت به نفع ماست ولی با تاریکی هوا نمی تونیم به تمام اطرافمون مسلط باشیم . -ولی من خوشحالم که در کنار توام . نمی دونم چرا با این که تو لجبازی کردی و نرفتی دلم می خواد که پلیس زود تر برسه . برای این که در امون باشی . عیبی نداره زنده وزندانی تو رو تر جیح میدم بر مرده قبرستونت . -  دست و زبون شما درد نکنه . چه لفظ قشنگی داری . -خواهش می کنم بهزاد جان . عاشق بودن همینه دیگه از خوبی کاره . کاریش هم نمیشه کرد . به نظرت باید چیکار کنیم . از کدوم طرف در بریم . -ببین شیما مردن خیلی آسونه . آسون تر از اونی که در فیلمها می بینی . حداقل در فیلمها تا یه حدی مسئله رو کشش میدن ولی اینجا همین الان که من در کنار توام یهو دیدی که یک تیری اومد و تر تیب منو داد -این حرفو نزن . من بدون تو می میرم . ببین به هر سمتی که بریم تا پنج دقیقه دیگه شایدم زود تر تلف شدیم . بهترین کار اینه که همین جا و در این شرایط بمونیم و گل یا پوچ بازی کنیم -خیبی خونسردی بهزاد . -من قول میدم شیما جون وقتی که از این قضیه جون سالم به در بردم دنبال مواد نباشم -یعنی راستی راستی تو تا این حد خوش بینی که از این مهلکه جون سالم به در می بریم -چه ایرادی داره . من این طور حدس می زنم .-شیما بیا این یه هفت تیر دستت باشه سمت جلو بپا . تا مطمئن نشدی که نمی تونی بزنی به هدف شلیک نکن . -تو چه جورشی پسر . من از دستت دق اومدم . -خواهش می کنم دق نیا .من الان لازمت دارم . دوست داشتم الان یه مسلسل داشتم همه شونو می بستم به رگبار . مثل برگ خزان همه رو درو می کردم . اونا حالا جنازه این سه تا رو که می بینن حساب کار دستشون اومده .. فقط نمی دونم چرا این جوری شدم .. حالم داره به هم می خوره .. خونریزی بهزاد شدید نبود ولی مدت اون طولانی شده بود . برای همین احساس ضعف شدیدی می کرد- . این جا یه گوشه ای فقط کمی آب هست . شیما من می ترسم . حالم اصلا خوب نیست . تیر در بدنش وجود نداشت ولی سوزش و خونریزی امونش نداده بود . -عزیزم چیزیت نیست حالت خوب میشه . تو که الان حالت خوب بود . از بس حرف می زنی و برای این و اون نقشه می کشی . -شیما حواست باشه . نباید بفهمن که من زخمی هستم . بیا بغلت بزنم . احساس عجیبی دارم . گاهی حس می کنم دارم می میرم و نزدیکه . سر بهزاد رو گرفتم توی بغلم و خیلی ـآروم نوازشش می دادم.. -بهزاد مثل همیشه مرد باش . تو رو خدا چشاتو نبند . تو خوب می شی باهم میریم گردش . -من این طور فکر نمی کنم . اگرم بخوام خوب شم اونا نمیذارن . شیما حالم خیلی بده . من قبلا مقاومتم بیشتر بود -از بس این روزا خودت رو ضعیف کردی . -نمی دونم یه حسی بهم میگه که من می میرم و تو زنده می مونی . به خاطر همین باید بذارم که تو زنده بمونی . یه حس دیگه ای  به من میگه از همین مسیری که اومدی می تونی یه راه نجاتی برای خودت پیدا کنی . من اونا رو از روبرو و سمت چپ و راست مشغول می کنم . تو از همون راهی که خودت رو رسوندی به اینجا بر می گردی . فکرمی کنم اونجا رو ول کردن . -ازکجا این حرفو می زنی ؟ اگه راست میگی پس چرا خودت با من نمیای ؟/؟ -من برات دردسر میشم شیما ..-اگه اونا متوجه فرارم شن . اصلا نیاز به سر و صدا نداره . اگه فکر می کنی راه امنیه تو هم بیا با هم بریم . -اگه اینجارو خالی ببینن ممکنه مشکوک شن و بیان دنبالمون . این جوری حداقل امکان زنده موندن یکی از ما خیلی زیاده . -من بدون تو هیچ جا نمیرم . اگه قرار باشه جونت رو از دست بدی منم باید باهات بمیرم . -شیما بهت میگم برو من سگ جونم .. -حالا چرا اسلحه ات رو طرف من می گیری نکنه می خوای منو بکشی .. برم ببینم چیزی برای خوردن پیدا میشه یا نه ؟.... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی

1 نظرات:

ایرانی گفت...

با عرض پوزش از دوستان گلم .. به علت مشغله زیاد و در گیریهای شخصی و دهها ساعت به دنبال دارو بودن و گیر نیاوردن وبیماری یکی از عزیزان این روزا تقریبا خونه نیستم برای همین امشب و فرداشب فقط داستانهایی رو که یک بار در هفته منتشر میشن میذارم .. امشب که این یکی بود و فرداشب هم داستانهای هرجایی و شیدای شی میل .. با درود به همگی : ایرانی