ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرجایی 99


پدر و دختر به حال خودشون بودند و من نمی دونستم که اونا دیگه به کجا رسیدن .آیا پدره بالاخره تونسته قاپ دخترشو بدزده وبزنه یا نه ؟ ولی می تونستم اینو حس کنم که اون خیلی راحت می تونه روی نیلوفر نفوذ داشته باشه . فکرم خیلی مشغول بود . اون روز تا شب انگاری زمان نمی گذشت . حوصله هیچ کاری رو نداشتم . نمی دونستم که اون کی بر می گرده خونه . بسته به کارش داشت . دیر وقت بود که اومد خونه . -ببینم مطب بودی ؟/؟ -آره مامان مگه قرار بود کجا باشم -گفتم شاید هنوز با بابات بوده باشی .. -مامان باید به فکر استراحت اونم باشم دیگه . نمی تونم به قلبش فشار بیارم . در ضمن باید ترشح اسید معده  اونو هم تحت کنترل داشته باشم .. فقط تغذیه نیست که رو هضم غذا اثر میذاره . فشار های عصبی هم خیلی موثره .. چیه مامان ناراحتی . مثل این که از این که من بابامو پیدا کردم خوشحال نیستی ؟/؟ -چرا خیلی خوشحالم دخترم ولی امیدوارم خودت رو گم نکنی . -مامان یه چیزی ناراحتت کرده . نمی دونم برای چی ولی می تونم حدس بزنم . مامان  رفتارت نسبت به من عوض شده . مثل این که من برات یه غریبه باشم -نیلوفر خوبم یه مادر بچه هاشو یه غریبه نمی دونه . حتی اگه به جاهای خیلی خیلی بالا برسن . این منم .. مادرت که برات غریبه شدم .. دخترم اومد سمت من و بغلم کرد . -مامان نکنه فکر می کنی حالا که بابا اومده فراموشت می کنم . اصلا هم این طور نیست . تازه خیلی خیلی هم بیشتر از قبل دوستت دارم . خیلی خسته ام مامان . می خوام مثل همیشه بغلت بزنم و بخوابم . وقتی بغلم زد تا در کنارم بخوابه تمام افکار منفی از سرم دور شد . بوی عشق و زندگی بوی گرم دخترمو یک بار دیگه حس می کردم که به من روحیه میده . داره بهم می گه وقتی که اونو داری گناهه که بخوای غمی داشته باشی .  نیلوفر خیلی زود خوابش برده بود ولی من همچنان بوی اونو با تمام وجودم حس می کردم و دوست داشتم تا ساعتها بشینم و نگاش کنم .. به این فکر کنم که آدما آزادن . وابسته به خودشون هستند . یعنی اگه باشن کسی نمی تونه به اونال ایرادی بگیره . خودشون باید برای زندگی خودشون تصمیم بگیرن و کسی نمی تونه از این کارشون ایرادی بگیره و نباید هم که بگیره . لعنت بر خودم . من که افکار بد از سرم خارج شده بود و..حالا  تا فردا خیلی راهه باید بود و می دید که چی پیش میاد . نه نیلوفر من سنگدل نیست . اون هیچوقت مامانشو تنها نمی ذاره . چند روز گذشت روز به روز حال رحیم بهتر می شد . یه روز که من و نیلوفر برای دیدن رحبم رفته بودیم دیدیم دو تا مرد میانسال اونجان . مردا از من بزرگتر نشون می دادن . اونا داداشای ناتنی نیلوفر بودند . پنجاه و خوردی سن داشتند . ولی کمتر نشون می دادند . -یه چشمکی به نیلوفر زدم  و خیلی آروم در شرایطی که از اونا فاصله داشتیم  خودمو به دختر چسبوندم و گفتم مثل این که داداشاتن . رنگ از صورت نیلوفر پرید . انتظاار نداشت که در این شرایط برادراشو ببینه .  تنها کاری که ازش بر میومد این بود که به اونا سلام کنه . -پسرا این خواهرتون نیلوفره . همون خانوم دکتر گلی که جونمو نجات داد و همونی که خواهر گل شما پسرای گلم میشه . وقتی رحیم این حرفو زد نیلوفر هم خودش هیجان زده بود و هم می خواست پدرشو خوشحال کنه یکی یکی برادراشو بغل کرد و بوسید ولی اونا توجهی به تنهاخواهرشون نداشتند و به سختی باهاش برخورد کردند . من بمیرم دلم براش سوخت . برای نیلوفر خوبم .رسول که پسر بزرگتر بود به حرف اومد و گفت : پدر باورمون نمیشه که یک خواهر داشته باشیم . ولی نمی دونم تا چه حد از این موضوع مطمئنی . ولی اینو هم بدون که این روزا خیلی ها می خوان به طمع مال کسی خودشونو به یکی دیگه بچسبونن و هویت خودشونو تغییر بدن . رفتم جلو تر و اون کاری رو که نیلوفر نتونست بکنه و نمی بایستی می کرد و رحیم هم رودر بایستی داشت انجام دادم .. آنچنان گذاشتم زیر گوش رسول که سر و صورتش عین عروسک کوکی ها از این طرف به اون طرف می گشت . -حاج آقا اگه شک دارن  میشه آزمایش داد . برای لحظاتی سکوت همه جا رو گرفته بود . دو تا پسرا سخت به وحشت افتاده بودند از این که یک شریک ارث پیدا کرده باشن . نیلوفر رفت سمت پدرش . دستشو گذاشت رو سر باباش و با موهای سرش بازی می کرد . -آقا رسول ...رستم خان ! خیلی بده آدم فراموش کنه کی بوده و از کجا اومده ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی