ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 58

-چیه بابا از اونا حساب می بری ؟/؟ عیبی نداره .. از منم حساب می بردی که سر منو هم شیره مالیدی . -الناز این چه طرز حرف زدن با باباته . مثل این که دلت خیلی پره ها . من دیگه چه جوری دوست داشتن خودمو بهت نشون بدم . حلوا حلوات کنم و بخورمت و من که نمی دونم دیگه با تو از چه دری وارد شم هر کاری می کنم اعتراض داری . پس بیا شما واسه من تصمیم بگیر که من چیکار کنم .. داغ و برشته نشون می داد . حس کردم که این عقلش نیست که تصمیم می گیره . در حالتی بود که حس کردم داره تسلیم هوس و احساسش میشه .. -بابا امشب می مونی پیش من یا من از این جا برم . دیگه هیچی ازت نمی خوام . هر جا هم بخوای دنبالم بگردی پیدام نمی کنی . خونه هیشکدوم از فامیلام نمیرم . پیش مامانم هم نمیرم .. -الناز با من شوخی نکن می دونم دختر ولنگاری نیستی .. حتی دیگه از شنیدن  این اتهامات و متلک های من ناراحت نمی شد . در چشاش یه چیزی می خوندم .. اون حشری شده بود . ولی شرم و حیاش نمی ذاشت که بیش از این چیزی ازم بخواد . شاید منم هوس اونو داشتم ولی می تونستم بهتر از الناز خودمو کنترل کنم . چون سه تا دیگه بودن ولی دخترخوشگل و ته تغاری من که فهمیده بود من با اون خواهراش رابطه دارم به من نیاز داشت  .عین یک پلنگ زخمی انگاری هر لحظه می خواست بیفته رو من . -ببینم اگه من پیشت بمونم هر لحظه سرم داد نمی کشی و رو من منت نمی ذاری و سر کوفت خواهراتو بهم نمی زنی ؟  تصورات خودت رو که به رخ من نمی کشی ؟/؟ یه نگاهی حاکی از خشم بهم انداخت و می دونستم که می خواد یه چیزی بگه ولی خودشو کنترل کرد . کنترل اعصابش از دستش در رفته بود . از وقتی که فهمیده بود و دیده بود من و المیرا لخت توی بغل هم بودیم و آدم کور هم اگه می دید می فهمید که ما با هم سکس کردیم روحیه شو ازدست داده بود و شایدم دلش می خواست که منم در این زاویه توجه بیشتری به اون داشته باشم . شهوت و حشری بودن و تامین نیاز هاش یه یک طرف و رقابتی که با بقیه تصور می کرد یه یک طرف دیگه . اون خیلی پرخاشگر شده بود . -اخلاقت خیلی تند شده ... فکر کنم خیلی بهش توپیده بودم و ملامتش کرده بودم .. اگه افسردگی می گرفت من چیکار می کردم .. خودشو انداخت روی تخت . نه گریه می کرد و نه می خندید . حتی حرفی هم نمی زد . راستش مامانش قبل از این که سر به هوا شه چند بار همچه حالتی بهش دست داده بود ولی من به اندازه کافی به اون می رسیدم . این جوری نبود که اونو از یاد ببرم و نسبت به اون بی خیال شم . -الناز چته . پاشو .. برم یه چیزی بگیرم بیارم با هم بخوریم ؟/؟  اون یه شورت نازک و بلوز بدن نمای بدون سوتینی که بیشتر به لباس خواب نازک حریرمی خورد تنش کرده بود و خودشو انداخته بود رو تخت . -عزیزم موهات رو خشک کنم . -اشکامو خشک کنمبعد خودم این کارو می کنم  . دیدم داره آروم گریه می کنه . چرا حسش نکرده بودم . سرش به سمت دیگه ای بود . لبامو رو صورت خیسش گذاشتم . -دوستت دارم .. دوستت دارم . با دستام اشکاشو پاک کردم . بازم شروع کردم به نوازش کمر نرم و لطیفش . این بار دستمو  به لباس خواب حریر مانندش رسوندم . -الناز نوازشت کنم که بخوابی ؟/؟ -یه کاری کن که دلم بخوابه ؟/؟ -بخوابه یا بیدار شه ؟/؟ چرا این قدر واسه بابات ناز می کنی ؟/؟ دیگه باید دست به کار می شدم . اگه کمی عقب نشینی می کردم همون آش می شد و همون کاسه . دو تایی مون شرم داشتیم . شرم و حیایی که حوصله هر دو مونو سر برده بود . مطمئن بودم اگه من و دخترم یه روزی می خواستیم داستان در آغوش کشیدن هم و سکس احتمالی خودمونو  برای یکی از این سایتها به همون صورتی که  جریان داشت تعریف کنیم حوصله خواننده ها هم سر می رفت . آخه آدم یه کاری رو انجام نمیده یا اگه می خواد انجام بده که دیگه این قدر  لفتش نمیده . یا زنگی زنگ یا رومی روم . سرمو گذاشتم رو کمرش .. اونو حسابی بوش کردم . نوازشش کردم . به همه جای بدنش دست می کشیدم . -عزیزم تو هم ظاهرا مثل خواهرات یه روغن مخصوص بدن داری که بتونم خوب بمالونمت . اگه راضی باشی این کارو می کنم . بازم با یه لبخند تلخی گفت پدر تو از کجا می دونی که خواهرام از اینا دارن . -همون جوری که می دونم تو داری . دیگه آدم نسبت به هر چی که بد بین نمیشه .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی