ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 82

افسانه به طرز عجیبی زیور رو برانداز می کرد . اون می دونست که زیور یه زن بیوه هست . زیور هم ظاهرا اونو می شناخت .  با زیر و بم زندگیم آشنایی داشت . اگرم نمی دونست همون چند ساعتی رو که اونو آورده بودمش  تو رختخواب خونه مون  واسش موشکافی ها رو انجام دادم که دیگه زحمت تحقیق به گردنش نیفته . همون روزی که الهام ما رو گیر انداخت و همون باعث شد که پام به  سکس با دخترام کشیده شه .
 زیور : اردی جون بعدا می بینمت . فعلا شما رو تنها می ذارم که خب پدر و مادر سه تا عروس خانوم خوشگل هستین  .
 زیور رفت ..
 افسانه : ببینم تو و اون با هم رابطه دارین ؟
 -چرا این قدر کج خیالی ؟
 - اون با نگاهش داشت تو رو می خورد .
-خب بخوره .. من یک مرد آزادم .
-ببینم تو یه لغزش کوچیک و جبران پذیر از منو دیدی و از کاه یه کوه ساختی ولی حالا خودت حاضری که با یه زن غریبه باشی ؟
 -چی داری میگی سه تا از دخترات که دارن ازدواج می کنن و میرن .
-ولی در همین ساختمون هستن . دامادام به این طمع اومدن که اونا از خودشون خونه دارن و دیگه کرایه خونه نمی دن و اگه این دخترا مثل مامانشون کس خل باشن چند وقت دیگه خونه شونو به اسم شوهراشون می کنن . 
-من تا زمانی که زنده هستم طوری همه چی رو دو قبضه کردم که به اونا اجازه همچه کاری رو نمیدم . فردا پس فردا که مردم اون وقت هرچی می خواد بشه بشه ..
-اردلان من هنوز عاشقتم .
-هنوز عاشق من هستی ؟
 -کجای حرفم خنده دار بود .
 -هیچی بعضی آدما یه دروغ میگن و تموم میشه و میره . اما تو سیستم دروغت رو به دو دسته تقسیم کردی . یکی مربوط به گذشته میشه و یکی الان . تو کی عاشقم بودی که هنوز هم هستی ؟
در همین لحظه سامان عین یک جن بو داده  ظاهر شد  .. دستشو دور کمر زنم حلقه کرد و اونو با خودش برد .  این پسره اون قدر پر رو بود که ملاحظه منو نکرد که  یه روزی من شوهر این زن بودم .. حدود بیست سال با هم زندگی کردیم . افسانه عاشق من با یه لبخند ازم دور شد . شاید دلش می خواست که کلید یکی از این خونه ها و واحد ها رو واسه ساعتی در اختیارش می ذاشتم تا با آقا سامانش بره و اونجا حال کنه ..
عروس خانوما  یکی از یکی خوشگل تر شده بودند . همه واسشون آرزوی خوشبختی می کردند .
المیرا : بابا جونم دل تو دلم نیست.
-عزیزم این از دواج دومته .. واسه چی استرس داری.
-به خاطر تو . نمی خوام لحظه های خوبی رو که با تو داشتم تموم شه .
-عزیزم ما همه این جا دور هم هستیم .
-بابا وقتی امیر رفت سر کار میای بهم سر می زنی ؟ .
-اونم باشه بهت سر می زنم .
-نه منظورم چیز دیگه ای بود .
-روشن تر بگو !
-از اون کارا می کنی ؟
-شوهر داری . خوب نیست . باید از اون اجازه بگیری .
 -از اون حرفا می زنی بابا . کدوم شوهری اجازه میده که زنش بره زیر کیر یه مرد دیگه .
 -کدوم دختری رضایت میده که بره زیر کیر باباش و کدوم پدری حاضر میشه که با دخترش سکس کنه .
-فدات شم بابایی . مثل یک روان شناس بهم آرامش میدی . ولی اگه یه وقتی روحیه شوهرم طوری بود که حس کردی در میون گذاشتن این موضوع با اون فایده ای نداره خودت هر وقت دوست داشتی بیا پیش من یا من میام پیش تو که با هم حال کنیم.
 -نگران نباش . یه فکری می کنیم ..
الهه : شما پدر و دختر با هم خلوت کردین . انگاری منم دارم عروس میشما .
 -تو هم که برای دومین بارته .
 -الهام رو هم میشه به عنوان دومین بار حسابش کنی . آخه اونم مثل ما بکارت نداره .
-یواش تر الهه .
-بابا اگه بعد از عروسی  من نخوای با من سکس کنی رابطه پدر فرزندی به هم می خوره .. الهام هم اومد به جمع ما .. الهام : ببینم من اینجا زیادیم ؟
 -شما دخترا حالا که شوهرای خوب و سر به زیرو کاری نصیبتون شده بازم  دور و بر پدرتون می پلکین ؟ برین سر کار و زندگیتون ..
 و اما الناز رو کم داشتم . دستمو کشید و برد گوشه ای .
 -بابا خیلی خوش تیپ شدی .. این کت و شلوار براق مشکی و این کراوات قرمز چقدر بهت میاد . منم هوس کردم عروس شم .
 -دعا می کنم به همین زودی یه شوهر خوب هم واسه تو گیر بیاد .
-چی داری میگی پدر منظورم این بود که در صورتی دوست دارم عروس شم که تو داماد باشی . من کنار تو وایسم .
 -ببینم الهه حالت خوبه ؟ نکنه از ویسکی چند تا از این آقایون با کلاسی که این جا دعوتن کش رفتی .
 -بابا من مست نیستم . حالا اگه زنت هم نشدم  معشوقه ات رو که می تونم بشم
-حالا شم هستی .. بذار امشبه رو صاف در بریم تا فردا خدا کریمه و سکه رو هوا صد تا چرخ می خوره تا برسه به زمین . .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی