ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 93

-نتونستم بفهمم که با نگاهش چه چیزی رو می خواد به من بگه . ولی حس کردم که اون نگاش آرومم می کنه . دلم می خواد بازم اون جوری نگام کنه . بهم بگه که من تنها نیستم . یکی هست که هم درد من باشه . اون از دو نظر هم درد من بود . این که درد منو,  خودش هم حس کرده بود و از طرفی  خودشو شریک درد من می دونست . ولی نگاه زیباش در میان قطرات درشت اشکهاش گم شده بود .
 -واسه چی گریه می کنی بیتا  ؟ واسه من ؟ ..
 هنوز دستشو از دست من جدا نکرده بود . این چه حسی می تونست باشه که هنوز این اجازه رو به من نداده بود که پامو از در بذارم بیرون ؟! دلم می خواست برام حرف بزنه . بازم بهم دلداری بده ؟ .. فقط همین ؟ فقط همینو ازش می خواستم ؟اون سکوت کرده بود .
 -نگفتی واسه من داری گریه می کنی ؟
-واسه ما .. واسه ما . می دونم چه عذابی می کشی .
 -بیتا ! تو خودت گفته بودی که خیلی وقته که برای خودت اشکی نمی ریزی .
-می دونی فرهاد که حتی اشک هم , ما زنا رو قبول نداره . حتی اونم ازمون اجازه نمی گیره وقتی که از دل ما زنا می خواد بیاد بیرون . هر وقت که دوست داشته باشه خودش میاد . میاد بدون این که بهمون بگه . بدون این که ما رو آماده کنه واسه  اونی که در کنارمونه  .
دلم می خواست دستمو می ذاشتم رو صورتش . اشکاشو پاک می کردم . برای لحظاتی حس کردم که فتانه روزای خوبمو در کنارم دارم . ولی یه چیز دیگه ای رو هم حس کردم . یه حسی که خیلی واقعی  تر از احساس اون روزای من بود . این که من در اون روزای خوبم با فتانه شاید اون چیزی رو که می خواستم احساس می کردم . احساسی که به خاطر وفاداری فتانه به من منتقل می شد . اما این حسی که بیتا بهم داده بود فراتر از وفاداری بود . احساسی نبود که من یک طرفه روش انگشت بذارم .  دلم می خواست تا ساعتها اونجا وایسم و اون با حرفا و حرکاش آرومم کنه . الان اون کجاست .. فتانه کجاست . وقتی برای لحظاتی فکر بیتا رو از سرم خارج می کردم به یاد همسرم می افتادم که احمالا بازم خیانتشو شروع کرده یا زمینه های رشدبی وفایی  طوری درش فراهم شده که راه بر گشتی وجود نداره . من آروم شده بودم ولی بیتا همچنان گریه می کرد .
 -حالا دیگه اشکات واسه چیه ؟ من که دارم آروم تر میشم .
 -به خاطر تو که داری اشکاتو ازم پنهون می کنی . به خاطر تو که وقتی که از این در رفتی بیرون نمی دونم ساعتی بعد چه بر سر قلبت میاد .. در درونت چه می گذره ؟
 یه دستمو گذاشتم رو صورتش .. مروارید غلتون چشاشو رو صورت قشنگش پخش می کردم . حالا صورتش کاملا خیس خیس بود . خنده ام گرفته بود .. یا شایدم به کار دنیا می خندیدم که حالا من داشتم به بیتا دلداری می دادم . وقتی دستمو گذاشتم پشت سرش خیلی آروم سرشو رو یکی از شونه هام قرار داد  . هنوز اون دستی رو که توی دستم گذاشته حرکت نداده بود و من با انگشتام آروم آروم پشت دسشو لمس می کردم . چقدر دلم می خواست  اون یکی دستمو بذارم پشت سری که به شونه  ام تکیه داده بود و با سکوت اشک و اشک سکوتش دنیایی از درددل ها  شو واسه من می گفت . در اون لحظات به خاطر این اندیشه با خودم درگیر بودم . آیا به خاطر من گریه می کنه یا به خاطر خودش ؟ هر بار یه چیزی می گفت . گاهی دستپاچه می شد . انگاراز چیزی فرار می کرد یا این که نمی خواست چیزی رو به من بگه . اون در کنار من بود ولی حس کردم که داره از من و ما فرار می کنه . چرا اون باید تا این حد مهربون باشه یا این که واسش مهم باشم . چقدر دلم می خواست یه درجه  بالاتر بغلش بزنم .. با صمیمیتی بیشتر .. ولی اون که کس من نبود . اون جوری که جامعه ما می گفت اون واسم یه بیگانه بود .. فتانه آشنا حساب می شد . چون اسم یه همسر روش بود ولی اون یه غریبه بود . اما من چرا این غریبه رو آشنا حسش می کردم ؟ غریبه ای آشنا که اومده بود تسکین دهنده درد هام باشه .. آیا روزی هم می رسه که  اینو باور کنم که جای خنجر خیانت هم التیام پیدا کنه ؟..من قصدم بر این بود که حس اعتماد فتانه رو جلب کرده نقشه ای پیاده کنم که برای یکی دوشب از خونه دور شم . و اون وقت ببینم اون چیکار می کنه . بازم شاهد خیانتش خواهم بود ؟ خسته شده بودم از بس از خدا آرزوی مرگ کرده بودم و اونم داشت زجر کشم می کرد .  وقتی دستمو از پشت دست بیتا برداشته   دستامو دور کمرش حلقه زدم هنوز سرش روشونه ام بود .. ولی دیگه اشکی نمی ریخت . اون لحظات لبخند دنیا رو می دیدم . گرمای خورشیدو  از پشت ابرای سرد احساس می کردم . و منم این بار سرمو گذاشتم رو شونه اش و اونم دستاشو دور کمرم حلقه زد .  دلم نمی خواست که این سکوت شکسته شه . بوی شونه و انتهای گردنش بهم آرامش می داد . یه حس قشنگی رو در من زنده می کرد . مثل نقطه روشنی در تاریکی زندگی .. مثل خورشیدی در آسمون تیره .. تضاد ها وادارم کرده بودند که در نقطه ای ثابت بمونم . از یک طرف احساس غریبانه یک رابطه نمی ذاشت که اونو ببوسمش و از طرفی گرمای خاص وجودش , صدای نفسهاش ..گرمی اون قسمتی از گردن برهنه اش که صورتمو داغ کرده بود بهم می گفت فرهاد می تونی ببوسیش .. ولی اگه اون برداشت دیگه ای کنه ؟.. اگه تمام این کارا از روی دلسوزی باشه ؟.. از این که فقط یک سرنوشت مشترک با اون داری و خواسته که آرومت کنه؟ ولی اصلا تو واسه چی خودت رو با این افکار مشغول کردی ؟.. مگه این باورو در خودت به وجود نیاوردی که زن هم مثل شیطان باید از بهشت رانده شه ؟ .. در همین افکار بودم که زنگ موبایل , منو به خودم آورد . نمی خواستم گوشی رو بردارم . می خواستم این قدر زنگ بزنه تا ساکت شه . ازطرفی هم دوست نداشتم بیتا فکر کنه جا خوش کردم . فرهاد تو که تا صبح نمی تونی همین جا وایسی و اونو در آغوشت داشته باشی .. وقتی گوشی رو از جیبم در آوردم خود به خود از هم فاصله گرفتیم . لعنتی اشتباه گرفته بود . از خواب خوش بیدارشده بودم .
-فرهاد اگه دوست داری می تونی بیشتر بمونی .
 -نه زیادمزاحمت شدم . 
-این چه حرفیه . الان چه طوری ؟
 -حس می کنم خیلی بهترم . دکتر بیتا درمانم کرد .
-می دونم اینا رو برای دلخوشی من داری میگی .
 -تو چه طوری بیتا .
 -من که چیزیم نبود . به خاطر تو ناراحت بودم .
 می خواستم بازم از حرفاش نکته بگیرم گفتم شاید اونم مث من اسیر شرم خاصی شده . باهاش خداحافظی کردم . هنوز گونه هام داغ بود . برای دقایقی توی ماشین نشستم .. به آخرین جملاتی که بر زبون آورده بود فکر می کردم . وقتی که یه نفر داره باهات حرف می زنه .. به خصوص اونی که برات اهمیت داره اگه تند حرف بزنه تو نمی تونی اون لحظه به حرفاش فکر کنی ولی می تونی بعدا که با خودت خلوت کردی به اون جملاتی که یه نکته خاصی درش وجود داره فکر کنی . ..آخرین حرفاش این بود که به خاطر تو ناراحت بودم .. دیگه از خودش حرفی نزده بود  .ولی عبارت دیگه اش خیلی لطیف تر بود .. لطیف تر و عاطفی تر وقتی بهش گفتم دکتر بیتا درمانم کرد با لحن دلسوزانه ای گفت می دونم اینا رو برای دلخوشی من داری میگی .. دلخوشی .. دلخوشی .. گاهی وقتا آدمایی که در کنار همن مایه دلخوشی هم نیستن ولی دلخوشی من باعث شادی و آرامش اون می شد . اینو در صافی کلام و صداقت وجودش احساس می کردم . یعنی تا این اندازه براش اهمیت دارم که می خواد من شاد و آروم باشم ؟... ماشینو روشن کردم و سعی کردم این افکارو از خودم دور کنم و با این دلخوشی ها خودمو از واقعیت دور نکنم . واقعیت این بود که باید یک بار دیگه خبث طینت فتانه رو بر خودم اثبات می کردم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی