ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 152

نیما نمی تونست  نلی رو از دست رفته فرض کنه . نمی تونست همه چی رو تموم شده بدونه . اون همسرشو دوست داشت . اونو با هر شرایطی که داشت پذیرفته بود .
نوشین : نلی و ناصر حسابشون جداست . شاید هر دو ته دلشون به یاد هم باشن .. اما ناصر خیلی راحت می تونه اصول و مقرراتی رو که باید تابع اون باشه فراموش کنه . اما نلی یک زن وفاداره ..
 نوشین می دونست که میشه از حرفاش خرده  گرفت . برای همین دائم مسیر صحبتو عوض می کرد تا از این آشفتگی ذهنی نیما نهایت استفاده رو ببره و فکر اونو متمرکز یک نکته نکنه ..
نیما : میگی من چیکار کنم ؟ میگی من چیکار کنم نوشین .. یعنی به همین راحتی بیام زندگی خودمو خراب کنم ؟ .. نوشین : تو فکر می کردی من چیکار کردم ؟ در من می دیدی که بیام و زندگی خودمو به این شکل در بیارم ؟ به من میومد که خیلی راحت به همه چی پشت پا بزنم ؟ به نظر تو من یک زن شکیبا نبودم ؟ فکر کردی من خیلی دوست دارم که همه از من به عنوان یک زن مطلقه یاد کنن ؟ من  ..اونم  تنها فرزند پدر و مادرم  که واسه خودشون آبرو دارن . درسته که یک زن مطلقه جنایت نکرده .. سرنوشت واسش  چنین شرایطی رو رقم زده ..  قمار رندگی بازی رو به این جا کشونده ولی با همه اینا همه جا انگشت نماست . منم دوست نداشتم این طور باشم . ولی نمی تونم تا آخر زندگیم که فقط یک بار می میرم هزاران بار بمیرم . من نمی تونم .. نیما ..من نمی تونم . برای رهایی باید جنگید .. باید گذشت داشت . گاه خیلی سخته واسه یه چیزایی تصمیم گرفتن . مردانگی می خواد .. شهامت می خواد . نیما ! من در تو این مردانگی رو می بینم . این شهامت رو می بینم . می بینم که بتونی دست از سر زنت ور داری .  می دونم که می تونی نلی رو هر چند سخت و درد ناک فراموشش کنی . دلت رو به کسی بسپار که دلش با توست . بعضی ها عاشق زیبایی هم میشن .. بعضی ها از رو عادت به هم دل می بندند .. بعضی ها یه واسطه هایی باعث پیوندشون میشه .. مثل فرزند .. مثل شغل .. اما مهم اینه که آدما با روح و قلبشون با هم پیوند داشته باشن . دوست داشتن این نیست که فقط بر زبونش بیاری . بدون این که مفهوم اونو درک کنی به یکی بگی دوستت دارم . می دونم نیما تو این جوری نیستی . تو وقتی که یکی رو دوست داری با تمام وجود دوستش داری برای خوشبختی اون هر کاری می کنی . با گذشتی . با محبتی .. مهربونی ...
 نوشین پی در پی کلمات و جملاتی رو به کار می برد که روی نیما اثر بذاره و از طرفی حس می کرد که بسیاری از حرفاش هم واقعیت داره و نیما خیلی از این خصوصیات رو داره . با این حال شم زنانه اون می گفت که این جوری و با این طرز صحبت می تونه نتیجه مثبتی بگیره ... هر چند زمان می برد و به این سادگی ها هم نبود .  مشکل سخت تر و گره کور تر,  وجود ناصر بود . اما نوشین در مر حله بعدی باید نلی رو همراه خود می کرد . می تونست با نلی هم از همون نقطه ضعف خودش روبرو شه . می تونست دست بذاره رو نقطه حساس اون و اتفاقا کار روی نلی خیلی راحت تر بود تا مخ نیما رو زدن . چون نیما داشت یه چیزی رو از دست می داد ولی نلی می خواست یه چیزی رو به دست بیاره . عشقی رو که حاضر بود جونشو واسش بده .
-نیما فقط تو رو به جون عزیز ترین عزیزات اصلا با نلی حرفی نزن در این مورد که من چی گفتم و چی نگفتم . من بهت اطمینان داشتم ودارم که این حرفا رو راز ها رو باهات در میون گذاشتم . با این همه حساب من و ناصر جداست . من نخواستم که در میان توهم زندگی کنی . چون می دونستم پسر عمه من قابل احترامه ..
 نیما گفت بهم اعتماد داشته باش نوشین ..
-در ضمن طوری هم رفتار نکن که گویی دنیا به آخر رسیده یا آسمون اومده به زمین . همه چی درست میشه . به نظر من جدایی تو و نلی برای هر دو تون بهترین کاریه که میشه انجام داد .
-اگه اون نخواد چی  ..
-می تونی به نحوی موضوع رو باهاش در میون بذاری .
 -بدون دلیل ؟ اگه دلیلشو بپرسه چی ..
 -اون وقت می تونی مثلا بهش بگی که می دونی که اون قدیم قدیما ناصرو دوست داشتی و از یه جایی شنیدی . ببین مزه دهنش چیه .. این بهترین کاره ..
 -نوشین ! درسته که  منو در میون یه سری حقایق تلخ قرار دادی ولی حس می کنم که تو منطقی ترین زنی هستی که تا حالا دیدم . کاش نادری هم نبود اون وقت من خودمو خوشبخت ترین مرد دنیا می دونستم .
 -نیما .. من همیشه دوستت داشتم و بهت احترام می ذاشتم و می ذارم .. اما این دوست داشتن نمی تونه اون دوست داشتنی باشه که تو می خوای .. نمی دونم چرا . ولی امید وارم که بتونی درکم کنی . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی