ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استاد عشق 20

فرشته : سروش می تونم فکر تو رو بخونم . احساس تو رو درک کنم . ولی فکر نکن که منم مثل تو اون نیازو ندارم . منم مثل تو یک انسانم . یک زنم . منو به عنوان یک زن درک کن . همون جوری که میگی دوستم داری . نشون بده که واقعا دوستم داری و هیچ فاصله ای بین ما نیست . نشون بده که عشق بین ما تصمیم می گیره . تصمیم می گیره که چیکار کنه . این برای من از همه چی مهم تره .. 
فرشته:  دوستت دارم . 
-ومن بهت نیاز دارم  .
 -و منم همین طور سروش . لحظه ای نیست که بیدار باشم و تحت تاثیر عشق و نیاز به تو نباشم . یا به فکر توام و یا این که فکرم به سوی تو کشیده میشه .
 -پس چرا از من و از خودت فرار می کنی فرشته !
-اتفاقا عکس این موضوعه . من نمی خوام از خودم و از تو فرار کنم . من می خوام بیام به سمت تو .  می خوام که از تو جدا نشم ..
و یکی از این روزا بالاخره سروش تصمیم گرفت که با فرشته عشقبازی کنه .   خیلی با خودش فکر کرد . بیش از اونی که نیاز اونو وادار به این کار کرده باشه می خواست این موضوع رو برای خودش ثابت کنه که فرشته اونو دوست داره و به خاطر اون هر کاری می کنه . به خاطر اون حاضره که جسمشو در اختیار اون بذاره . از بس فرشته این واکنش ها رو نشون داده بود احساس حقارت می کرد . نیاز جنسی به یک طرف و احساس حقارت کردن به یک طرف دیگه . شاید اگه فرشته قبول می کرد که با اون باشه اون خیر سکسو می خورد . اما حالا هر روز بیشتر از روز قبل تشنه تر می شد و بیشتر می خواست که با فرشته عشقبازی کنه .
-من باید این دیواری رو که بین ما وجو.د داره بشکنم . من باید به اون نشون بدم که هیچ چیزی نمی تونه بیم ما ایجاد فاصله کنه . باید نشون بدم که هوس هم زیر شاخه ای از عشقه . اون باید نشون بده که دوستم داره  و من براش از هر چیزی در این دنیا مهم تر هستم .
و با این افکار سعی می کرد خودشو آروم کنه ..  اون روز فرشته اومده بود خونه شون . می خواستن که با هم برن بیرون . دوباره همون آش و همون کاسه . سروش می خوست به خودش ثابت کنه و به فرشته که عشق بر تر از همه ایناست . بر تر از هوس . و فرشته هم برای خودش فلسفه خاصی داشت . بار ها و بار ها پیش اومده بود که غرق هوس شده باشه ولی سعی کرد فاصله رو یه جوری حفظش کنه .
 فرشته : چته حالت گرفته . چند روزه که تو دیگه اون آدم سابق نیستی .  حس می کنم که دیگه دوستم نداری . اون حرفای عاشقونه و رفتار عاشقونه اول عشق و عاشقی ما یه حالت دیگه ای گرفته ..
 سروش : اتفاقا منم این حسو دارم فکر می کنم که دیگه دوستم نداری ...
 فرشته حس کرد که می تونه با یه بوسه .. با  چند حرف عاشقونه . گفتن دوستت دارم ها اونو سر حالش کنه از دلش در بیاره . اما نیاز سروش به چیز دیگه ای بود . نیازی به سکس و یا شاید هم باور این که فرشته اونو با تمام وجود دوستش داشته باشه . به همون صورتی که اون عاشقشه .. فرشته هم عاشقش باشه . فرشته لباشو باز کرد .. از سروش می خواست که اونو ببوسه . می خواست که دیگه اون احساش ناراحتی نکنه . از دلش در بیاره .. و سروش باز هم اونو بوسید .. اما این بار دستشو از زیر پیراهن فرشته رد کرد .
-نهههههههه نهههههههههه عزیزم این کارو باهام نکن . من نمی خوام نمی خوام یه حس دیگه ای در من به وجود بیاری .. من دوستت دارم .. نه .. نه .. این کارو با هام نکن ..
 اما سروش بلوز فرشته رو در آورد .. دختر صورتش سرخ شده بود . این سرخی رو رو گونه ها و در تمام بدنش حس می کرد . اونم اسیر هوس شده بود .. در یک لحظه خودشو کنار کشید ...
-بس کن .. بس کن .. اگه دوستم داشته باشی این کارو با هام نمی کنی . دیگه با احساسات من بازی نمی کنی ...
 -فرشته  ما که با هم این حرفا رو نداریم . تو می خوای زن من شی . همسر من . 
-فکر نکن من از اوناشم . من برای عشق و دوست داشتن خیلی بیشتر ارزش قائلم . خواهش می کنم با احساسات و با باور های من بازی نکن .
-تو این طور فکر می کنی ولی این طور نیست .
 -من نمی تونم ..
-نشون میده که دوستم نداری ..
-اگه فکر می کنی که دوست داشتن  به اینه پس می خوام که دیگه دوستم نداشته باشی .-همین فرشته ؟ همه چی تموم شد و رفت ؟
 -این تویی که داری به خاطر هوست همه چی رو تموم می کنی .. در حالی که من با تمام وجودم دوستت دارم سروش 
-تو دروغ میگی ..
و اون روز بین اونا فاصله افتاد .. هر دو شون دیوونه وار همو دوست داشتند . اما غرور و لجبازی بینشون فاصله انداخت .. روز های بعد هر دو احساس پشیمونی می کردند . هر دو شون حس کردند که کمی تند رفتند .. ولی هیشکدومشون قدمی پیش نمی ذاشت تا از طرفش معذرت بخواد . بقیه از رفتار سرد سروش و فرشته نسبت به هم  تعجب می کردند .. سروش فارغ التحصیل شد ... اما  با وجود عشقی که به هم داشتند بازم بینشون فاصله بود  ...ادامه دارد ... نویسنده .. ایرانی