ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استاد عشق 19

دیگه از اون به بعد رابطه سروش و فرشته رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود . اونا بیش از حد صمیمی شده بودند . دانشجو های دیگه از این صمیمیت احساس تعجب می کردند . با این حال تصورشو نمی کردند که اونا عاشق هم شده باشند .. سروش به یاد اون روزایی که تازه با هم آشنا شده بودند بازم برای عشقش پیام می داد .. و فرشته هم پاسخشو می داد . زندگی برای اونا شیرین شده حس و حال دیگه ای پیدا کرده بود . فرشته روز به روز به سروش وابسته تر می شد و همین احساسو سروش هم داشت . دوست داشت زود تر به این شکل و وضعیت خاتمه بده و روشی رو در پیش بگیره که این نگرانی رو از فردای رابطه خودشون یا رابطه فردای خودشون نداشته باشه که وضعیت دیدار های اونا به چه شکلی در میاد . اونا دوست نداشتند که بقیه هم در موردشون چه فکری پیدا می کنند . سروش حس می کرد که می تونه رابطه شونو به فراتر از بوسه بکشونه . در موارد زیادی هوس اونو  غرق خودش کرده بود ولی به حرمت فرشته و این که ممکن بود نظر بدی نسبت به اون پیدا کنه سعی کرد رابطه اش با  فرشته رو از یه حد معینی گسترش نده . ولی خیلی دوست داشت که عشقشو بر هنه در آغوش خودش ببینه  . اون دوست داشت که فرشته رو مال خودش بدونه . از نظر سروش وقتی که دو نفر  روحشونو متعلق به هم می دونستن برای اونا فرقی نمی کرد که جسمشون هم در اختیار هم باشه یا نه برای همین اون یه احساس صمیمیت و نزدیکی خاصی با فرشته می کرد که دوست داشت این نزدیکی رو در یک سکس ملایم نشون بده . اون قصد از دواج با فرشته رو داشت . از نظر اون .. فرشته   به عنوان یک همسر براش شناخته می شد . همسری که می تونست رو اون حساب کنه . چند بار خواست با یه حرفایی موضوع رو به همین مسئله بکشونه .   فرشته اون اوایل وقتی این حرفا رو از سروش می شنید اینو به حساب این گذاشته بود که عشقش واسه این که یه حرفی واسه گفتن داشته باشه داره این مسائلو عنوان می کنه ولی رفته رفته با تداوم این حرفا متوجه شد که موضوع خیلی فراتر و پیچیده تر از این حرفاست ... سروش : فرشته جون وقتی که دو نفر با تمام وجود همو دوست دارند و روح و وجود و هستی خودشونو متعلق به هم می دونن دیگه هیچ عاملی نباید بین اونا فاصله بندازه . جسمشون هم متعلق به همه ..
این تقریبا تکرار حرفایی بود که حداقل روزی یک بار سروش اونا رو بر زبون می آورد و فرشته سکوت می کرد . فرشته هم مثل سروش حس کرد که اسیر نیاز های جسمی و جنسی شده ولی به عنوان یک زن نمی خواست خودشو تسلیم کنه . اون با همه اعتمادی که به سروش داشت بازم از فردایی که در اون عشقش از اون روی گردان بشه می ترسید . فردایی که با شکسته شدن تابوها دیگه حمایت و عشق سروشو به همراه خودش نبینه .  اون اهمیتو برای سروش نداشته باشه . فرشته جدایی از سروشو روز مرگ خودش می دونست . دیگه به این اهمیت نمی داد که خونواده ها چی می گن . چهار سال اختلاف سن هم براش مهم نبود . حرفای دیگران موافقت ها و مخالفت ها هم در تصمیم گیری اون تاثیری نداشت . اون چیزی که واسش مهم بود خود سروش بود . خود اون که چه حسی نسبت بهش خواهد داشت . دلش می خواست همیشه برای عشقش تازه و خواستنی بمونه ..
 فرشته : سروش با این حرفات می خوای چی رو بهم بگی ...
 سروش : هیچی می خوام بگم که خیلی دوستت دارم .. منتظرم تا این یه ماهی هم تموم شه . تکلیف درسام مشخص شه .. کار هم که دارم . یه خونه کوچیک هم که دارم . حالا بقیه رو نمی دونم چه فکری می کنن و چه تصمیمی می گیرن ..
 فرشته : بقیه برام در حدی قابل احترام هستند که  مانع خوشبختی من نشن . من عاقل هستم و بالغ .. ولی تازگی ها حس می کنم که تو داری یه تغییراتی می کنی ..
سروش : چه تغییراتی فرشته ! این که میگم تو رو دوست دارم و تمام هستی و وجود من و تو متعلق به همه ؟ این که دیوار فاصله ها بین ما شکسته شده ؟
 فرشته : من حس می کنم تو فکرت داره  به یه جا های خیلی بالا بالایی پر می کشه .. سروش : تو رو داشتن یعنی بلند پروازی کردن . چه ایرادی داره که من با تو این افکار رو داشته باشم . این حسو داشته باشم . از نظر من از دواج فقط یک قرار دادیه که  زبون دیگران رو می بنده به این که باور کنن که من و تو متعلق به همیم در حالی که من و تو این باور رو همین حالاشم در خودمون به وجود آوردیم . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی