ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

منتظرت بودم عزیزم 2 (قسمت آخر )

آرمین : این چه وضعشه .. سر در نمیارم .. من به بابا گفتم که بهت نگه که من دارم میام .. گفتم بهش نگه که یه دو روز مرخصی گرفتم .
الهام دوزاریش افتاد . بهترین کار این بود که در این شرایط یه جوری مسئله رو راس و ریسش کنه تا بعدا یه جهتی به این دروغاش بده ..
 الهام : عزیزم من منتظر شوهر جونم بودم .  حالا خوشت نمیاد ؟ دوست نداری ؟ من دلم براش تنگ شده بود .یعنی برای تو شوهر گلم .  آخه یک زنم . نیاز دارم ..
 آرمین : هنوز هیچی نشده ؟ بذار عرق تنمون خشک شه . چهار کلام حرف بزنیم . نمی دونی توی زندون دلم چقدر گرفته . همش به تو و الهه فکر می کنم . دلم می خواد مدت محکومیت من زود تر تموم شه بیام بیرون پیش شما باشم و از زندگی لذت ببرم .
 الهه : منم برای بر گشت تو ثانیه شماری می کنم . دختر,  بابا می خواد . زن شوهر می خواد . اگه بدونی چقدر غصه می خورم . کارم هر شب اشک و آه و ناله کردنه  ..
 هفته قبل الهام به ملاقات آرمین رفته  بود . ولی مرد هنوز سر در نمی آورد که حالا در خونه این چه طرز استقبال کردنه ؟! الهام دو نگرانی داشت . یکی این که ایمان سرشو بندازه پایین و بیاد داخل خونه که این یکی دست به نقد تر بود و یکی دیگه این که پدر شوهره به شوهرش بگه که در مورد مرخصی دو روزه آرمین چیزی به اون نگفته .. اگه اینو بهش بگه شوهرش مشکوک میشه به این که زنش انتظار چه کسی رو می کشیده ؟ !
 الهام اعصابش به هم ریخته بود .. دستپاچه شده بود . هر کاری می خواست بکنه خونسریشو حفظ کنه نمی تونست . شوهرشو بغل زد و اونو بوسید .. یکی یکی دگمه ها ی پیر هنشو باز کرد .. و اونو لختش کرد . با خودش گفت کاش می تونستم اونو ببرمش به حمام .. ولی اون جوری هم خطر ناک بود .. اون باید هر طوری شده با ایمان تماس می گرفت که نیاد .. ولی چه جوری ؟!
آرمین : بالاخره لختم کردی
 -خب دیگه دو روز موندن همین درد سرا رو هم داره ... منو ببوس ..می خوام با تو باشم ..
 -از چیزی نگرانی ؟
-نه واسه چی ؟ من الان یه دنیا عشق و حال و شادی هستم ..
 الهام به ناگهان چشمش افتاد به دو سه قطره از منی دوست پسرش ایمان که روی ملافه ریخته شده بود . فوری کف دستشو رسوند به اون و پخشش کرد ..
 آرمین : تو که می دونستی من میام واسه چی دختر مونو تحویل خاله اش دادی ..
-چقدر حرف می زنی تو حالا کارت رو بکن .. تموم که شد زنگ می زنم بیارنش ..
 آرمین دونه به دونه انگشتاشو توی کس زنش فرو می کرد ... زن کاملا حشری شده بود .. ترس سبب شده بود که به دوست پسرش و خلاف فکر نکنه . اون نمی تونست و نمی خواست زندگی خودشو از دست بده . آرمین پشت بدن و شونه های همسرشو غرق بوسه کرد.
-زود باش .. زود باش .. آرمین من هوس دارم .
از اون طرف ایمان متوجه شده بود که شوهر معشوقه اش اومده خونه .. چون در همون لحظه درب آپار تمانشو  باز کرده بود و اونو دیده بود که داره  با کلید درو باز می کنه و وارد خونه شون میشه .
-عزیزم کون تپل تر شدی . انگار من که  نیستم آب زیر پوستت رفته ...
الهام خوشش میومد از این که آرمین داره باهاش سکس می کنه ولی  به این فکر می کرد که   دوست پسرش ایمان داره  با اون سکس می کنه ... غیبت ایمان طولانی شد و یه حسی  به الهام می گفت که ایمان متوجه شذه که شوهرش بر گشته . آرمین حریصانه زنشو می کرد .  اون اصلا خوشش نمیومد در فضای زندان یه جایی پیدا شه که با زنش  سکس کنه ..
 آرمین : اووووووهههههه عزیزم تو چرا این قدر حریصی .. تو که اول نمی خواستی ..
الهام : زن شیطونه .. وقتی که تحریک کنه کاریش نمیشه کرد .. باید بخوریش ..
ایمان کس زنشو شیرین تر و خواستنی تر از هر وقت دیگه ای حس می کرد ... خیسی های کس یه حالت کره ای و روغنی ایجاد کرده بودند .
ایمان : عزیزم .. عزیزم ..
-نه ..نگو بی تحمل شدی . می خوای آبتو خالی کن بعد دوباره بکن .. ببین شونه های لختمو ..کون لختمو .. کس نازمو .. تن پوست پیازمو ... اینا همه برای کیه ؟ برای شوهر خوشگلمه دیگه ..
در همین لحظه آرمین یه چیزی دید که  آرزوی اونو کرد که در همون لحظه زمین دهن باز کنه اونو ببلعه . یه چیزی از سوراخ کون زنش ریخت بیرون . از اون جایی که با پنجه هاش دو طرف کون همسرشو باز کرده بود یه قسمت از آب کیر ایمان که ته کون الهام مونده بود به سمت عقب بر گشت . این اشتباهه ..نه .. نهههههه .. من که توی کون زنم فرو نکردم و تازه آبم ریخته باشم . این مال کیه .. نهههههه .. نههههههه .. دوست داشت خودشو به دیوار بکوبونه .. بکشه ..نابود کنه ... هر چه می خواست به خودش بقبولونه که این منی نیست ولی نمی تونست . دختر کوچولوش ,  سیصد چهار صد میلیونی رو که به دست زنش سپرده بود ..اینا چی میشه .. من دارو ندارمو بدم به دست این زن و اون وقت اون این جور منو دور بزنه ؟!
 -عزیزم اگه دوست داری آبتو خالی کن توی کسم دیگه ...
آرمین دوست داشت با دستای خودش گردن زنشو تا اون جایی فشار بده که خفه اش کنه . من بیام و هر کاری واسش انجام بدم بهش اعتماد کنم و اون جوابمو این جوری بده ؟! این زن واسش شده بود یه انگل .. ولی چطور می تونست بقیه زندانو تحمل کنه ..
 -آرمین چت شده .... می خوای انزال شی آبتو بریز توی کسم . بعدا ادامه بده ارضام کن ..
آرمین به زحمت جلو اشکاشو گرفت .. شاید این نفرین اونایی باشه که مالشونو خوردم ... ولی باید به زنم درس بدم .. فعلا به روش نیارم .
 یک بار دیگه دستاشو گذاشت روی کون زنش و اونا رو به دو سمت بازش کرد . سعی داشت نگاهش به سوراخ کون زنش نیفته .. کیرشو چند بار وارد کس الهام  کرد و بیرون کشید تا ببینه چیزی اون جا می بینه یا نه . سر انجام خودشو مجبور کرد به این فکر کنه که داره یه جنده رو می کنه و این زن کثیفو قبلا نمی شناخته . هر چند اون مادر بچه شه .مجبور بود فبلم بازی کنه تا زنش مشکوک نشه ..
-جااااااااان عشقم آبم داره میاد ..
 الهام سر مست از این لحظات .. سر مست از پول مفتی که بهش رسیده و دوست پسری که داشت ... کونشو دور کیر شوهرش می گردوند  تا این که آرمین پس از چند حرکت کیر درون کس و اونم از پشت آبشو ریخت اون داخل . از جاش پا شد و یه نگاهی به سوراخ سنبه های خونه انداخت . با این که به صلاحش بود که به روی زنش نیاره  الهام : عزیزم چی شده فکرت ناراحته ..
آرمین : هیچی .. من الان داخل زندان با یه عده ای آشنا شدم که با چهار صد میلیون پولم می تونم در ظرف کمتر از دو ماه دو میلیارد کاسبی کنم .
 -خلاف یا غیر خلاف ؟
-تو کاریت نباشه عزیزم دنیا رو به پات می ریزم ..
-پس من پولو میدم بهت هر کاری که می تونی انجام بده .
 آرمین : یه مقدارشو هم نگه داشته باش تا اموراتت بگذره .. ولی دو میلیارد پول تا دو ماه دیگه میاد به سمتت کجا می خوای حفظش کنی .. ببین چقدر دوستت دارم هر کاری واست انجام میدم ..
الهام : عزیزم نمیای یه دوش بگیریم ؟
 -تو برو من خیلی خسته ام . شاید اومدم .. تو برو ....
 الهام رفت تا دوش بگیره .. قبلش هم یه تلفن هم واسه دوست پسرش زد و گفت تا شنبه رو نمی تونه در اختیارش باشه ..
 آرمین به سمت پنجره رفت .. بازش کرد .. به غروب غم انگیز خورشید نگاه می کرد ..از این غروبا زیاد در زندان دیده بود .. فکر می کرد که اگه غروب غمو در کنار عشق و شریک زندگیش ببینه تمام لحظه های تلخ در زندان بودنو می تونه فراموش کنه ولی حالا دوست داشت که با همه دل گرفتگی هاش زود تر بر گرده به زندان .. صورتشو میون دستاش گرفته بود . خورشید هنوز نرفته بود ولی دنیای اون به شبی تیره و تار تبدیل شده بود .. هق هق گریه امونش نمی داد .. دیگه پول و سر مایه واسش ارزشی نداشت .. فقط دوست نداشت که زنش بیش از این به ریشش بخنده ... پایان ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

ناشناس گفت...

مرسی ایرانی عزیز بابت زحمات بی دریغت
امیدوارم این داستان های با قسمت های کوتاه و تک قسمتی تعدادشون بیشتر بشه. و توجه بیشتری به این مهم داشته باشی.
ممنون

ایرانی گفت...

با درود به تو همراه نازنین و گرامی . اتفاقا من خودمم دوست دارم داستانهای تک قسمتی بیشتر بنویسم ..و این داستانهای سریالی کمتر اجازه این کارو به من میده فرصت منو محدود می کنه . اگه چند تا رو تموم کنم و جاش داستان دنباله دار دیگه ای نذارم می تونم توجه بیشتری به داستانهای تک قسمتی داشته باشم . چون من داستانهامو می نویسم و در جا منتشر می کنم . موفق باشی ... ایرانی