ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیدای شی میل 107

بهرام با نفرت در حال ساک زدن بود .. کیرم شده بود عین یه آدامس .. حالا دیگه برام فرقی نمی کرد که چه شکلی  باشه . به هر چی که می خواستم رسیده بودم . فقط مونده بود مرحله آخر رو کم کنی .
 لاله : بهرام خان چه حالی می کنی . خوب شیره دوست ما رو کشیدی . یعنی شوهر منو . لاله شوهر منه دیگه . از این به بعد هر وقت خواستی به لاله کون بدی اولش باید بیای از من اجازه بگیری . تا من مجوز صادر نکنم تو حق نداری کونت رو تحویل کیر شوهر من بدی .. شیدا من به وجود تو افتخار می کنم . تو خیلی قدرتمندی . تو در این یکی دو ساعته سه تا کون مرد رو کردی و هنوزم دلاورانه می خوای بجنگی .. می دونم موفق میشی ... بهرام عین مار مولک داره بهت نگاه می کنه . زبون اونو می فهمم . اون داره بهت میگه شیدا هنوز اون آبی که توی کیرت مونده تموم نشده که دست از سرش بر داری ؟
-بهرام خان  حالا می تونی دهنت رو از رو کیرم بر داری . البته اگه دوست داشته باشی و همچنان بخوای باهاش حال کنی من بهت اجازه میدم که همین جور به میک زدن ادامه بدی ..
 ولی اون که بی اندازه کفری شده بود درجا دهنشو ول کرد ..
-خیلی حال کردی .. یادت باشه  شیدا آب کیرشو واسه هر کس و ناکثی حروم نمی کنه . خیلی هم  دلت بخواد که این جوری کیر منو ساک بزنی و آبمو بخوری ..
می خواستم بیشتر عصبیش کنم . بعضی ها به وقت عصبی شدن قدرتشون زیاد میشه اما این لحظه ایه .. و باید در همون چند ثانیه مراقب بود . و بیشترا قدرتشونو در اثر عصبی بودن از دست میدن .. من حس کردم بهرام از اوناییه که باید قدرت تمرکز رو ازش گرفت و بعد به اون حمله کرد ... اون خیلی شتابزده نشون می داد . من باید تسلط بر خودمو حفظ می کردم . بچه ها یه نیم ساعتی رو تنفس اعلام کردند که آبی بنوشیم و تجدید قوا کنیم . بنفشه هم بساط چای و شیرینی و میوه رو فراهم کرد . من خودمو زیاد سیر نکردم و سعی کردم غذای سنگین نخورم . هر چند بیشتر  اون خوردنی هایی که ردیف شده بود از اونایی بود که آدمو سست و تنبل و خمار می کرد . بهرام عین گاو داشت می خورد و من گذاشتم تا شکمش بیاد جلوتر . .. چند دقیقه ای چشامو گذاشتم رو هم و تصمیم گرفتم که جز به مبارزه به هیچی دیگه فکر نکنم و این جوری با تمام وجودم می خوام واراده می کنم که بتونم حریفمو شکست بدم .. بالاخره من و بهرام رو در روی هم قرار گرفتیم . قرار شد بهمن و لاله و بنفشه داور باشن . بقیه گفتن که چون بیژن زیر کیر من بوده و با توجه به شور و اشتیاقی که داره محاله که بتونه عادلانه داوری کنه ... همه نگاهها به من و بهرام خیره شده بود . ما عین تکواندو کارا در عرصه تکواندو یا هر مسابقه دیگه ای رفته بودیم وسط میدون .. بازم مبارزه ما یک مبارزه خر در چمنی بود . هرچی هم می خواستیم فکر کنیم که چه حرکاتی ممنوعه تنها چیزی که به عقلمون رسید این بود که مثلا لگد زدن من به کیر و فشردن سینه هام توسط اون ممنوعه و البته اونم نباید به کیر من لگد بزنه .. همه محوحرکات من و اون شده بودند . دو تایی مون با یه گارد بسته رودر روی هم قرار گرفته بودیم . نفس ها در سینه ها حبس بود .. دوست داشتم اون حمله رو شروع کنه . همین طورم شد .. اومد به سمت من دستشو خواست بذاره رو گردنم که من با دست مخالف همون بازوشو گرفته اونو به طرف پایین پرتش کردم . با سر خورد زمین و درجا بیهوش شد ... یعنی سر و ته مبارزه ما سی ثانیه طول کشید . بیست و پنج ثانیه رو که داشتیم پا به پای هم راه می رفتیم و دور خودمون می گشتیم و ظرف پنج ثانیه اونو کله پا کردم .. از بس آب به سر و صورت بهرام زده بودند که دیگه خسته شده بودند . ظاهرا نمی خواست به هوش بیاد ... حس کردم که باید یه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه .. یه چشمکی به بقیه زدم و گفتم همون جوری که من بیهوشش کردم .. شکستش دادم خودم بهو شش میارم ..
از چپ و راست پی در پی به صورتش سیلی می زدم ... تا ده دوازده تا رو تحمل کرد و بالاخره صداش در اومد ..
-چه خبرتونه ! شما که منو گاییدین ...
 -بهرام جان  فقط من تو رو گاییدم . دیگه غیر من شمای دیگه ای نداریم .. پاشو .. پاشو هر کی رو گول بزنی من یکی رو نمی تونی . شاید همون اول غش کرده باشی ولی می دونم خیلی وقته بیداری .. اگه تا قیامت هم با من مبارزه کنی باز هم شکست می خوری .
دیگه حسابی بهرام رو دست انداختیم .. اون دیگه جرات عرض اندام پیش منو نداشت .. لاله اومد سراغ من و خودشو انداخت توی بغلم ..
 لاله : بهت افتخار می کنم شیدا ...
بهرام از خونه رفت بیرون و بهمن هم با هاش رفت .. من و بیژن و لاله و بنفشه تنها شدیم .. حالا ما چهار تایی می خواستیم با هم حال کنیم .. کیرم دوباره شل شده بود ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی