ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 94

سحر : دیدی عرفان این جا همه با هم دوستن . تفاهم وجود داره . کیر تو و کس من و زن من و مادر تو و خواهر من نداره ! این جا دیگه کس و کون همه یکیه با کیر بقیه . می بینی نیمه شب یکی راه افتاد رفت سراغ یکی دیگه و جلو شوهره فرو کرد توی کس زنه . یا این که یه زنی کسش به خارش افتاد و هوس یک کیر خاصی رو کرد هر وقت که دوست داشت راه میفته خودشو میندازه رو کیر  اون مرد و اون جوری که دوست داره حال می کنه . منتها در این کار هیچ اجباری از طرف قضیه هم نیست .
فیروزه کاملا مراقب پسرش بود . با این که وسط دو تا کیر داشت حال می کرد ولی نگران این بود که نکنه عرفان ضعیف شه که این جور داره آب کیرشو از دست میده و این کار باعث به تحلیل رفتن قوای جسمانی اون بشه .  سامان : بابا بابا .. خوب حال می کنی ؟
سیامک : پسر دستت درد نکنه . من دعات می کنم . می دونی که دعای پدر چه تاثیری داره ..
 فیروزه با تعجب به حرفای اون دو نفر گوش می داد . واسه این که هم سامانو خوشحال کرده باشه و هم به سیامک اعتماد به نفس بده و از طرفی خودش هم لذت می برد مدام به سیامک می گفت که عجب کیری داری و داره روز منو می سازه ..
سامان به کون فیروزه دست می کشید .. عرفان هم که کیرش همچنان در دهن سحر قرار داشت چشم از مادرش نمی گرفت . اون  حالا به خوبی می دید که پوست مادرش چه شفاف و باز شده و یه سرخ و سفیدی خاصی پیدا کرده . همه اینا رو ناشی از لذتی می دید که مادرش می برد .  اون حالا به خوبی می دونست که کیر های متنوع باعث این تغییر روحیه و چهره مادرش شده . ولی هنوز اون عادت گذشته غیرتی و متعصب بودن درش وجود داشت  . با این که سهیل مادرشو پیش چشای خودش گاییده بود و حتی دو نفری اونو کرده بودند ولی در اون جا خودشون بودند و خودشون . اما در این جا باید دهها چشم , شاهد و ناظر این قضیه می بودند . یه خورده بدن فیروزه از آب اومده بود بالاتر .. حالا عرفان به خوبی می تونست جفت کیر هارو ببینه که چه جوری وارد سوراخ کون و کس مادرش شده حرکت می کنند . آب بسیار شفاف بود و کاملا می شد کیر رو توی آب دید و باسن بر جسته مادرش تا یه حدی مشخص بود. عرفان با همه غیرتی بودن هاش دوست داشت مادرشو شاد ببینه و اون همیشه دارای آرامش باشه . برای همین تا یه چند دقیقه ای داشت خودشو قانع می کرد که عیبی نداره با حال کردن فیروزه جون تو هم حال کن لذت ببر. از این که مامانت داره ارضا میشه و احساس سبکی و رضایت می کنه . امیر و سپیده هم که از راه دور مراقب امور بودند ..
 امیر : برادر و پدرت این زنه رو حسابی ساندویچش کردند .
 سپیده : چیه نکنه تو هم گلوت پیش اون گیر کرده . تو که چند ساعت پیش اونو در فروشگاه گاییده بودی .
-این جوری که می بینم اون دو تا مرد با اشتها دارن اونو می کنن اشتهای منم باز شده .
-چی بگم نمی دونم . نمی دونم . ولی منو نباید فراموش کنی . امروز تو و فیروزه شدین نقل مجلس .مردا بد جوری رفتن تو نخ فیروزه و کف اون شدن . انگار به زنای دیگه توجهی ندارن .
 امیر : من می تونم یه درسی به این مردا بدم .
سپیده : تو باید حواست باشه که هنوز جا نیفتاده تو رو بیرونت نکنن .
 امیر : چی شده سپیده تا حالا می گفتی که هوای منو داری .
-سپیده : الان هم میگم ولی خب این یک اصل کلی بود که می خواستم بهت بگم به یاد داشته باشی .
امیر و سپیده خودشونو به جمعیت رسوندن .. سیاوش و سهیل و سمیر و سروش و سپهر که محو فیروزه و سامان و سیامک بودند به دیدن امیر و سپیده یکه خورده بودند . سپیده به امیر گفته بود که استرس نداشته باشه خونسردی خودشو حفظ کنه . اون اول می خواست شورت و شلوارشو پاش کنه ولی سپیده بهش اجازه این کارو نداد . بهش گفت امیر تو باید گربه رو همین دم حجله بکشی . و جنگ اول به از صلح آخر .. عرفان که تازه داشت از آرامش و لذت بردن مادرش لذت می برد با تعجب به اون پسر نگاه می کرد .. نمی دونست چی به چیه . سپیده هم در کنار امیر قدم می زد و کیرشو گرفته بود توی دست خودش .
 امیر : سپیده چرا این جوری  می کنی . همه دارن بر و بر نگامون می کنند .
 سپیده : خب بذار بکنن مگه ما گناه کردیم ؟ همون کاری رو که بقیه دارن انجام میدن ما هم داریم می کنبم .. فقط پسر به این کیرت بگو شق ترشه ..آبرومون داره میره ها . از این مردا هم نترس . یه عمره اینا رو می شناسم . خیلی هارت و پورت می کنن ولی در عوض زود هم تسلیم میشن ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

عالییییییییییییییه دمت گرم داداشم

ایرانی گفت...

ممنونم داداش دلفین گل و عزیز ... موفق باشی ... ایرانی