ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 92

رو کردم به ستاره و گفتم برای این که یکی رو خوشبخت کنی نیازی نیست که تو حتما خوشبخت باشی . برای خوشبختی آرامش و اعتماد داشتن به هم کفایت می کنه این که راهی رو با هم ادامه بدین . راهی که هر دو شما رو به مقصدی مشترک می رسونه . نیازی نیست که به اون جایی که می خواین برسین حتما با هم پا بذارین . ممکنه یکی در ظاهر زود تر به مقصد برسه و یکی دیگه راه طولانی تری رو داشته باشه ولی مهم اینه که شخصیت انسانها از اصولی پیروی کنه که  جز معنای انسانیت نشه اسم دیگه ای روش گذاشت .
ستاره : حرفای قشنگی می زنی . من دلم پر از درده . برادرم رو از دست دادم . نمی خوام کسی رو که بوی داداشمو میده رو هم از دست بدم .
-منم نگفتم که می خوام بمیرم . گفتم دارم می میرم . یکی که داره می میره  و زجر کش میشه گاه تا به اون حدی جونش به لب میاد که دوست داره زود تر تموم کنه . زود تر برسه به آخر خط . ولی نمی دونم چرا این نمیشه . چرا نمیشه . انگار همه چی وارو شده . من دوست دارم بمیرم . من دوست دارم دیگه در این دنیا نفس نکشم . هر نفسی که می کشم عذابه . نمی دونم ستاره .. ولی صیرم دیگه به سر اومده .  من جای دفترخاطراتمو مو بهت میگم . اونو بدش به زن سپهر که حالا شده زن فر هاد بهش بگو که در حق دوست من چقدر نامردی کرده ...
ستاره : نمی فهمم تو چی میگی .. ولی تو نباید بمیری ..
-مگه من تافته  جدا بافته ام ؟ از اون گذشته های دور دور  هر کی که به دنیا اومده مرده .. فعلا ازاونایی که می دونم زنده اند یکی حضرت عیساست یکی مهدی موعوده و یکی هم خضر .. یعنی منم بشم یکی از اونا ؟
-تو خیلی بدی فر هوش ..
-ولی تو خیلی خوبی ستاره . من اگه جات بودم با بدان نمی پلکیدم . نمی دونم کدوم راه واسه مردن آسون تره . از خدا می خوام یه راه آسون واسم بفرسته . میگن خود کشی گناهه .. یه کاری بکنه که من بمیرم . تا از دست این زندگی خلاص شم . چرا دنیای من به این صورت در اومده ..
 -فرهوش تو خیلی داغونی .. شاید تنها راه نجات تو یه چیز باشه ..
 -چی به فکرت می رسه ستاره ..
 ستاره : شاید بهم بخندی . البته اینی که من میگم شاید حلال مشکلات نباشه . شاید در این جا به دردت نخوره .. اما در کل خیلی به درد می خوره . عشق .. عشق به یک دختر و در کل به جنس مخالف می تونه سازنده و آرام بخش باشه ..
یه نگاهی به ستاره انداختم و با خودم گفتم خدا بگم این زنا رو چیکارشون کنه . خوب می تونن شرایط و موضوع رو به نفع خودشون بگردونن . ولی تقریبا این اطمینانو داشتم که اون در مورد خودش و علاقه احتمالیش به من چیزی نمیگه . می دونستم این کارو نمی کنه . اون خیلی زرنگ تر از این حرفا بود .
-بهم قول دادی ستاره ..
 ستاره : می دونم این طور نمیشه ولی واسه آروم کردنت مجبورم بگم باشه .. در مورد راه حلی که بهت گفتم فکر کن ..
-یه حرفی می زنی که انگاری  عشق مثل نخود و کشمشی می مونه که توی مغازه بقالی دارن . هر وقت هوس کردم می تونم برم از اون جا خرید کنم . عشق باید خودش بیاد نه این که من صداش کنم . یهو دیدی از نگاه یکی خوشم اومد ..یا از اخلاق یکی  دیگه یا از زیبایی یکی دیگه .. خلاصه اینا عواملی هستند که آدمو به سویی گرایش میده که از همون به عشق تعبیر میشه .
ستاره : ممکنه تو این طور بگی منم حرفت رو قبول دارم . حتما زمینه شو که داری میاد . می خواستم سرش داد بکشم و بهش بگم که تمومش کنه . ولی دلم نیومد . یه لحظه خودمو گذاشتم جاش . با همون احساس . با همون درونی که که شاید بهم علاقه مند باشه و اون انتظاری رو که از دوست داشتن داره . باید در مقابل اون صبر می کردم .چقدر همه چی عذاب آوره وقتی که حس کنی بود و نبودت در این دنیای بزرگ یکیه .وقتی که حس کنی هر وقت می خوای بخوابی با همون افکار می خوابی و وقتی که می خوای چشاتو باز کنی با همون غم و غصه هات داری از خواب بیدار میشی . کسی نمی تونه کمکت کنه . چرا باید زندگی تو به این صورت در اومده باشه . ستاره به من می گفت که عشق حلال مشکلاته ... راستش از حرفاش خوشم  میومد . می تونست به من امید و دلگرمی بده . ولی می ترسیدم ادامه اش بدم . دلم می خواست بدونم که ستاره در مورد عشق چه عقیده ای داره . احساس خودشو بیان کنه . شاید اون چیزایی رو که در مورد من حس می زد  بر زبون می آورد . اون وقت ممکن بود که من از نظر عاطفی تحت تاثیر قرار بگیرم . هر چند نمی تونستم عاشقش بشم . آخه عشق که یک قرار داد نیست . ولی شاید اونی که عاشقه و می خواد که طرفشو علاقه مند خودش کنه براش فرقی نمی کنه که از چه راهی این کارو انجام بده .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی