ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 121

بهروز :  به من یکی که خیلی خوش گذشت . شب خوبی بود . ولی نمی دونم چرا حس می کنم که این شب , تازه برای من شروع شده و اصلا دوست ندارم که تموم شه . میگم دخترا! چه طوره امشبو تا صبح با هم باشیم و گپ بزنیم .
ماندانا : دیگه چی ؟
 مهیار : این یک پیشنهاد بود ..
ماندانا یه نگاهی به ویدا انداخت و گفت  اگه شوهرامون بفهمن خیلی ناراحت میشن ..  مهیار : مگه شما می خواین کار خلافی انجام بدین . اونا حتما به شما اعتماد داشتن که گذاشتن شما تنها به سفر برین .
 ماندانا : نمی دونم چی بگم .. من خودم توش موندم . ولی در هر حال این کار درست نیست .. نظر تو چیه ویدا ..
ویدا : من که حوصله خونه رفتن ندارم . ولی دوست دارم توی بغل تو بخوابم ..
بهروز : شما بیاین به سوئیت ما و پیش هم بخوابین ..
 ویدا :  نمی خوایم مزاحم شما دو تا شیم .
مهیار : از یه چیزی تعجب می کنم . شما با این که متاهل هستید و شوهر دارین بازم   به همجنس گرایی و همجنس بازی علاقه نشون میدین ؟
  ماندانا : خب لذت اون قابل مقایسه با لذتی نیست که ما از شوهرامون می بریم . اونو دیگه خودمون می دونیم .
بهروز : اگه این طوره و دوست دارین یه تنوعی در زندگیتون داشته باشین می تونین بودن با یه دوست پسر رو تجربه کنین ..
ویدا : ما تا حالا همچین کاری نکردیم .. به هیچوجه شوهرمونو دور نزدیم .. اهل خیانت هم نبودیم و نیستیم .
مهیار : حالا چرا این قدر به شما بر می خوره . کسی که نمیگه شما خیانت کنی .. فقط ما از شما انتظار داریم یه خورده به فکر خودتون باشید . فکر کردین اگه شوهرای شما شرایط شما رو داشتن خیلی راحت وقت تلف کرده به دنبال خوشگذرونی های خودشون نمی رفتن ؟
ویدا : خب دیگه ما در ذاتمون از این چیزا نیست . نمی تونیم اهل خیانت باشیم .
مهیار : خیلی عالیه..  همین شما رو خواستنی و دوست داشتنی تر می کنه .  و خیلی هم خواستنی تر ..
ماندانا : باشه به یه شرط باهاتون میاییم که  پسرای خوبی باشین و کاری به کارمون نداشته باشین .  ما میریم روی تخت خودمون استراحت می کنیم .
 بهروز : همینشم عالیه . احساس   تنهایی نمی کنیم .
ویدا : ببینیم و باور کنیم .
ماندانا : شما که ما رو دیدید در چه وضعیتی بودیم . ما خیلی رک و پوست کنده ایم . اومدیم این جا با هم خوش بگذرونیم . یعنی من و خواهر شوهر گلم که یه تار موشو به یه دنیا هم نمیدم .
مهیار : ما هم می دونیم که شما اومدین خوش بگذرونین و برای خوشگذرونی هم راههای مختلفی هست .
 خلاصه چهار تایی شون  رفتن به سوئیت پسرا ..  
ویدا : میگم خوب می تونیم حال اونا رو بگیریم و دلشونو ببریم .
 ماندانا : و با خودمون هم حال می کنیم .
 چهار تایی شون کلی نشستن و با هم حرف زدن . از گذشته و آینده .. از خاطرات و از بچگی هاشون .. بالاخره زنا  گفتن که خسته ایم و می خوایم که بخوابیم .
 ویدا : می دونی مانی جون چقدر این جوری حال میده که خودمون با هم حال کنیم و اونارو یه ساعتی توی خماری بذاریم ..
ماندانا : منم خیلی حال می کنم . با این که ته دلم واسشون می سوزه ولی می دونم که اگه دستشون به ما برسه به ما رحم نمی کنن .
 از اون طرف دو تا پسرا  هی از این پهلو به اون پهلو کرده خوابشون نمی برد . بهروز : مهیار میگم این کس خل بازی چی بود که در آوردیم . خب از اول به این دو تا خانوما می گفتیم که می خوایم با اونا باشیم دیگه .
ویدا و ماندانا خیلی سریع خودشونو لخت کردند . دیگه حتی شورت و سوتین خودشونو هم همون اول در آوردند ..
ماندانا : میگم خوب شد ویدا جون به عقلت رسید این چند تا موز  کلفت و دراز رو خریدی ... حسابی می تونیم اونا رو حالی به حالی کنیم .
ویدا : از کجا می دونی که اونا میان واسه دید زدن ما ..
 ماندانا : از اون جایی که من بوی کیر رو به خوبی احساس می کنم . اگه بیاد به نزدیکی من به خوبی اونو تشخیص میدم . و می دونم که اونا میان تا ما رو دید بزنن .پس حسابی سنگ تموم می ذاریم . از حالا به بعد باید خیلی آروم باشیم .. ممکنه همین حالا دید زدنشونو شروع کرده باشن .
 بهروز : مهیار من رفتم ببینم چه خبره . می خوام دخترا رو دید بزنم . تو که می دونی من چقدر از تماشای صحنه های لز خوشم میاد .
مهیار : من که خودم بد تر از  تو هستم و وقتی هم که  می بینم دلم می خواد بیفتم روشون ترتیبشونو بدم .. ولی من هر جوری شده امشب می کنمشون .
 بهروز : من که دلم می خواد همین الان برم بیفتم روشون . آخ که چه تن و بدنی دارن . میگن تا حالا جز شوهرمون با هیچ مرد دیگه ای نبودیم  ..
 مهیار : ولی امشب دیگه طلسمشونو می شکنیم ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی