ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 97

می خواستم فکر کنم تمام اون چیزایی رو که دیدم اشتباه بوده . اون ستاره  نبوده . من اون دختر رو دوست داشتم . براش احترام قائل بودم . حساب اونو از بقیه جدا می دونستم . با این که می دونستم علت این که این کارا رو می کنه چیه ولی شاید از اون جایی  که انتظار این حرکاتو نداشتم خیلی ناراحت بودم . اون می گفت که فقط برای من داره این کارو می کنه ..
 ستاره : نه امکان نداره تو کس دیگه ای رو دوست داشته باشی .
-مگه تو خودت بار ها و بار ها بهم نگفتی اینو ؟ اینو ازم نپرسیدی ؟ منتها طوری عاطفی بر زبون نیاوردی که حس کنم برای تو اهمیت داره .
ستاره : من ازت پرسیدم . ولی انتظار داشتم که از زبونت بشنوم که نه همچین چیزی نیست .  بازم حداقل اینو بشنوم که تو کسی رو دوست نداری تا این امید برام باشه که یه روزی تو برای من بشی و من خودمو خوشبخت ترین آدم دنیا احساس کنم . آدمی که بتونم بهش تکیه کنم . عشقی که از وجودش لذت ببرم روش حساب کنم . من اون روز رو می دیدم . می تونستم به خودم امید وار باشم . این بود اون زندگی که من دوست داشتم و اونو در رویاهام می دیدم . حالا تو  حتی می خوای رویاهای منو هم خراب کنی و بگی که همچین چیزی نیست ؟ نه من نمی ذارم خرابش کنی . می خوای دوستم نداشته باش من همه اینارو قبول می کنم . ولی بهم دروغ نگو برای فرار از من دروغ نگو که کس دیگه ای رو دوست داری .   من مدتهاست با توام .. نگو که کسی رو دوست داشتی و داری . هیچی ازت ندیدم . نگو کسی قالت گذاشته . چون اون جوری که من می دونم تو همه رو قال می ذاری .
 -و تو با همه اینا دوستم داری .
 ستاره : نمی دونم چرا .. نمی دونم .  اصلا نمیشه عشقو شناخت . نمیشه هیچ منطقی براش تصور کرد . اون وقتا که با وجود چند سال کوچیک تر از تو و داداش بودم  شما رو با هم می دیدم خب یه احترام خاصی برای هر دو تون قائل بودم ولی این تصور رو نداشتم که یه روزی ازت خوشم بیاد . یه روزی حس کردم که دیگه اون دختر سابق نیستم . حس من به دنیا و به خودم عوض شد . من یه دختر بالغ شدم .  راستش از اون روزا سالها می گذره .. بیشتر از پونزده سال و شایدم شونزده سال .. حس می کردم که دوست دارم بیشتر ببینمت و دلم می خواد همیشه با داداشم باشی .. گاه می رفتم یه گوشه ای پنهون می شدم و می دیدمت .. در خیالم خودمو کنار تو می دیدم . ولی به عشق پاکم قسم هیچوقت به این صورتی که امروز منو می بینی این تصور رو نداشتم که در کنار تو باشم . خودمو با یه حس عاشقونه در کنار تو می دیدم . با یه حسی که ازش بوی زندگی بیاد . بوی همون عشق .. خیلی سخته زندگی کردن به امید کسی که ندونی در مورد تو چه عکس العملی نشون میده . نمی تونستم چیزی بگم .. هم از خودم خجالت می کشیدم هم از خونواده و داداشم و مهم تر از همه از تو . از این که منو یه دختر کوچیک بدونی در حالی که چند سال ازت کوچیک تر بودم .  وقتی می دیدم با دخترای دیگه دوستی و یکی دو بار هم بدون این که بخوام حرفای بابا مامانمو در مورد تو شنیدم که با دخترای زیادی هستی دوست داشتم سرمو می زدم به دیوار تا عقده هام خالی شه .. می دونی اون وقت دیگه چی واسم مهم بود ؟ این مهم بود که تو با اونا کار خاصی نکنی . با اونا همبستر نشی . به همینش قانع بودم . دوست داشتم دیگه به اون فکر نکنم . اون قدر بی خیال بودی  که چند بار که من دیدمت با یکی دیگه هستی تو اصلا متوجهم نشدی .. نمی دونم چرا دوست نداشتم تو همیشه با یکی باشی . شاید به این دلیل بود که دوست نداشتم احساس وابستگی کنی  . شاید منتظر بودم که یه روزی هم به من توجه کنی و متوجه شی که ستاره کوچولو یه دختر بزرگ شده . اون وقتی که تازه به سن بلوغ رسیده بودم شاید تو یه چیزی حدود پونزده سال داشتی نمی دونم ولی طوری با هام رفتار می کردی که انگاری با یه بچه طرفی .. من این عشقو سالهای سال توی سینه ام حبس کردم  . و حالا هم نمی دونم چی شد که تونستم حرفای دلمو بزنم . یه جایی خونده بودم که اگه آدم می خواد به اون چیزی که می خواد برسه باید شجاع باشه . نباید خجالت بکشه . باید حرفشو بزنه .. -آره ستاره تو هم باید حرفتو می زدی . حستو می گفتی ولی نه این که به این صورت خودت رو بر هنه کنی .. ستاره : فکر می کنی من دختر بدی هستم ؟ من حس کردم شاید این جوری صدای منو بهتر بشنوی . بیشتر منو قبول کنی ..
 -به نظرت همونی شد که تو می خواستی ؟
ستاره : می دونم که دوستم نداری .. ولی حس می کنم که سبک شدم ..
-حالا که سبک شدی هنوز می خوای که با من باشی ؟
ستاره : آدم همیشه تسلیم کسی هست که با تمام وجود دوستش داره . اگه غیر این باشه مطمئن باش که دوستش نداره و من با تمام وجودم بیشتر از خودم دوستت دارم ..
ستاره وقتی این حرفو  زد تمام وجودم پر از درد و تاثر شد . به این فکر می کردم که هنوزم که هنوزه همون احساسو نسبت به ستاره دارم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی