ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادر شوهر 46

کارینا حریصانه و با تمام وجود خودشو رو تن کیمیا حرکت می داد ...
-اووووههه ماااااااماااااااان حواست  به من باشه . نمی خوام چیزی حواست رو پرت کنه . خوشت میاد کیمیا جون من ؟ استاد نازم ..
 کیمیا : اوووووووخخخخخخخ .. بغلتون .. بغلتون .. همین جوری خوبه .. قالبشو بنداز رو قالب من ... دو تا لبه هاشو رو هم قرار بده .. خودت رو بکش روش . از پایین به بالا حرکت بده .. چقدر خوب این کارو می کنی . هیشکی مث تو نمی تونه کس چرخونی و کس غلتونی کنه ...
اون طرف که مهوش و ماریا کنجکاو شده بودند خودشونو به پشت در باز اتاق اونا رسوندن . از کناره های در شاهد بودن که سحر چه جوری قفل کرده یه گوشه ای وایساده مات و مبهوت داره اونا رو نگاه می کنه  . نمی تونست چیزی بگه . ماریا  دست مادر شوهرشو به سمت خود کشید و دو سه متری از اون نقطه دور شدند تا یه چیزی بهش بگه
-مامان فکر می کنی سحر حالش خوبه ؟ انگار در این عالم نیست . نکنه سنکوب کرده باشه .
 مهوش :  دخترم چی داری میگی . اون اگه می خواست سنکوب کنه الان تکون نمی خورد و میفتاد رو زمین . اون شوکه شده . در یه حالت ایستایی . چی بگم باورش نمیشه . اون واسه خودش خیالبافی هایی کرده بود که با شکست روبرو شد . فکرشو نمی کرد که کارینا هم خط خودش شده باشه . خوشم اومد . تازه اون هنوز یه دختره . مثل ما که نمی تونه حال کنه .  سحر به خوبی می دونه که شکست خورده . ولی در همین مدت  کوتاهی که با هاش آشنا شدم مطمئن باش اون سعیشو می کنه به هر نحوی که شده زهرشو بریزه . از این آدما باید دوری کرد تا  بهمون ضرر نرسه یا یه جوری آدم شن که من فکر نکنم آدمای حسود به این سادگی ها آدم بشو باشن . ... بیا بریم صحنه رو نگاه کنیم حال کنیم ..
ماریا : یه وقتی متوجه ما نشن و ناراحت شن..
مهوش : واسه چی ؟! کار خلاف که نیست . اونا هم می تونن ما رو ببینن که داریم با هم لز می کنیم . تازه ما که با کیمیا و کارینا جون مشکلی نداریم و سحر هم همین طور .. ولی اون الان در شرایطیه که نمی تونه شکست رو تحمل کنه .. مخصوصا اگه بفهمه ما اونو در این شرایط دبدیمش .. .. بیا حالا نگاه کنیم و حالشو ببریم ..
مهوش و ماریا از کنار در  بدون توجه به سحر که یه گوشه اتاق ایستاده بود و پا هاش شل شده به صحنه لز کارینا و کیمیا نگاه می کرد ند ... کارینا پاهای کیمیا رو به دو سمت بازش کرد و لباشو انداخت رو کس  اون .. زبونشو تا می تونست از حلقومش در آورد و اونو مثل یک شمشیر تیز وارد کس مادر شوهرش کرد .. کیمیا با موهای سر عروسش بازی می کرد ..
-آخخخخخخخخخ عزیزم .. عشق من . عروس خوشگل من .. هیشکی تو دنیا به اندازه تو نمی تونه به من حال بده . سحر چون چرا وایسادی اون جوری نگامون می کنی . فدات شم . کارینا جون می دونی سحر جون چشه ؟ الان بهت میگم اون نگران من و حال و احوال منه .  همش از این هراس داره که نکنه به من خوش نگذره .. اوووووففففففف فدات شم کارینا جون . اون حالا داره می بینه که من چقدر دارم ازت لذت می برم .. بخور کسمو .. بخور .. فدای تو دختر خوشگلم بشم .  
کارینا احساس آرامش می کرد . با این که دختر بی رحمی نبود ولی از بس بی رحمی های روز گار و گستاخی های سحر رو دیده بود خوشش میومد که اونو بیشتر و بیشتر بسوزونه . جیگرشو آتیش بده .. سحر هنوز خودشو نگرفته بود .. نمی تونست هضم کنه که چی شده . کارینا دستشو گذاشته بود رو سینه های کیمیا ..
کیمیا : عالیه عزیزم .. خیلی خوبه .. همین جوری خوبه ..
سحر خیلی زود وا داده بود . عین آدمایی که  دچار افسردگی بوده به نقطه ای خیره میشن سحر هم همچه حالتی داشت و از پنجره بیرونو نگاه می کرد . کارینا و کیمیا سعی می کردند بدون اعتنا به سحر به کارشون ادامه بدن .. . سحر به اون دو نفر نگاه می کرد وبه این فکر می کرد که یعنی تا حالا اونو سر کار گذاشته بودن ؟ یعنی این آخرین امید اونم باد هوا شده ؟ نقشه اش نقش بر آب شده ؟ نه .. اون کسی نیست که شکست رو قبول کنه . کارینا شروع کرد به بوسیدن کیمیا از پیشونی به طرف نوک پاشو .. این کارو به آرومی و با هوس انجام می داد .  کیمیا چشاشو بسته بود ..
کیمیا : آههههههه عزیزم .. منو می بخشی .. اگه تکون نمی خورم واسه اینه که حس ندارم . نمی تونم .. خوب که ردیف شدم ردیفت می کنم ..
کارینا : فدای تو مامان خوشگلم بشم . تو که سر حال باشی انگاری من سر حالم .. .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی