ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 258

کیرشو رو سوراخ کون من حرکتش داده و خیلی آروم  آروم  کیرشو کرد توی کون من ..
 -آخخخخخخخخ نادیا جون .. زنم میشی ؟
-همین جوری که دوست دخترت هستم کافیه . بذار یه آب خوش از گلومون بره پایین . من اومدم این جا که بتونم برای ارسلان  معافی جور کنم .
 -برای صد نفر هم که بخوای جورش می کنم .
-منم هر وقت که تو بخوای در خد مت تو هستم .اووووووووهههههههه . دیگه نمی تونم صبر و قرار داشته باشم .. زود باش .  کونم می خاره ...
-راست گفتی از خارش کون گفتی منم یادم اومد که اگه زود تر نرم به خونه  رهبر اون وقت تن منم باید بخاره . یعنی همین حالا به خارش افتاده ..
-تو که خودت گفتی کون لقشون . چه طور شد که حالا رو در بایستی گیر کردی  
-آخه سر نوشت یک ملت در دستای ماست . ما باید بریم و اون جا کار رو یکسره کنیم . آشوبگران زیاد شدن . نمی دونم باز چه دستایی تو کاره .
خنده ام گرفته بود از این که اینا از بس  دروغ میگن که خودشون هم گاه بیشتر دروغای خودشونو باور می کنن و جز این هم نباید  باشه .
- چقدر نرمه ..نرمه .. نرمه و گرمه ... بکن .. به سلامتی حاج آقا ...
 تصمیم گرفتم که همراه اون راه بیفتم به سمت بیت رهبری . احتمالا در اون جا تصمیمات خاصی گرفته میشه .
 -واااااااااییییییی تو چه جوری داری کون می کنی که من اصلا احساس درد نمی کنم و همش دارم لذت می برم . خیلی خوشم میاد ..
  جفت کپلمو با دو تا دستاش محکم فشار می داد . خوشم میومد . وقتی این کارو می کرد دوست داشتم که تا چند ساعت دیگه هم همین جور کونمو بکنه . جیغ می کشیدم و اونم پشت گردن و شونه هامو می لیسید .. کیرش ولم نمی کرد .. در همون حس و حالتهای کون دادن به این فکر می کردم که  وقتی رفتم بیت رهبری از مذاکرات  سران مملکتی عکس و فیلم تهیه کنم و یک بار دیگه اونا رو رسوا کنم هر چند این اطمینانو داشتم که اونا بازم از این میگن که همه اینا فتوشاپه ولی اونی که باید بدونه می دونه . سالار دیگه نتونست جلوی انزال خودشو بگیره . راستش منم دلم بود پیش این که هر جوری شده زود تر  همراش برم و ببینم که اونا چیکار می کنن . موبایلم که خیلی قوی بود . می تونستم از نظر شکل ظاهر همراه با خودم محوش کنم ولی نباید صدا می داد . سیم کارتشو هم  از ترس در آورده بودم ولی اگه به وقت فیلمبرداری می خواست صدا کنه خیلی ضایع بود .
-اووووووخخخخخخخ سالار خان . نتونستی تحمل کنی ؟ چقدر زود آبتو آوردی . باید تنبیهت کنم و دیر دیر بهت سر بزنم ..
در واقع من سالارو گاییده بودم . خستگی از سر و روش می بارید . وا مونده شده بود . وقتی کیرشو کشید بیرون بی اختیار دراز کشید . خسته بود . 
-میگم جلسه نداری ؟
-ولش دیر تر میرم . حالا هر ملایی زیر یه کون دراز کشیده و داره حال می کنه . از ریز بگیر تا درشت همه شون سر گرم حال کردنن .
 از سالار خان خدا حافظی کرده قول و قرار های دفعه بعدو با هاش گذاشتم . نمی دونستم که آیا دفعه بعدی هم با هاش دارم یا نه .  اون بسته به این بود که شرایط اجتماعی انقلابی کشور به چه صورت باشه و آیا نیاز هست که من بخوام بازم کسب اطلاعات بکنم یا نه . هر چند بدون این که خودمو در اختیار سالار خان قرا بدم بازم می تونستم این دور و برا آفتابی شم . ظاهرا برای رفتن به خونه رهبر یه بنز واسش آوردند . شانس آوردم که  در اون ماشین یک راننده بود و خود سالار خان و یک محافظ . منم پشت ماشین با یه فاصله ای از محافظ  نشستم . ولی عجب ماشین با حالی بود .  شتاب نرمی داشت طوری که آدم فکر می کرد داره پرواز می کنه . داشتم به حرفای سلمان راننده و سالار گوش می دادم .  
سالار : سلمان خان به نظر تو مذاکرات مردان مملکتی شروع شده ؟
 سلمان : فکر نمی کنم . الان خبر دار شدم که معظم له با گروهی از جان بر کفان با گرز های گران خود در حال مبارزه با امریکا هستند .
 زودی جلو دهنمو گرفتم تا بغض خنده ام نترکه .
سالار : پس بگو واسه چی سرعتو کم کردی ؟
سلمان : موردی نداره ..ما هم می تونیم بریم پیش معظم له یه پکی بزنیم . از اون خشخاش های درجه یک افغانستان و سفارش امریکا و کاناداست ..
 سالار : من از افیون خوشم نمیاد . خانمان بر اندازه . قیافه وحشتناکی به آدم میده . باز به کسی نگی ها . حاج آقا هر وقت می کشه صورتش عین کون بوزینه سرخ میشه . خیلی هم گرم میفته . ..
هیچی این کس خل ها ول کن مملکت نبودند . هی از این دست به اون دستش می کردند . می خواستند برای سر نوشت کشورشون تصمیم بگیرند دسته جمعی رفته بودن نشئه شن .. خلاصه منم همراه اونا رفتم به مجلس . چقدر هم شلوغ بود . قسمت عمده ای از حضار رو آخوند های عبوس تشکیل می دادند . اونایی که به نظر می رسید کشتی ها شون غرق باشه . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی