ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و داشجو .. عروس و مادر شوهر 45

کارینا با این که خیلی خوشش میومد از این که مادر شوهرش خودشو انداخته بود روش ولی از این بابت که سحر تا لحظاتی دیگه خودشو می رسونه اون جا اضطراب داشت . سحر خسته شده از بس از این سمت به اون سمت رفته بود  . کاسه صبرش لبریز شده بود . فشار عجیبی رو بر خود حس می کرد . اونم مثل کارینا حس می کرد که  با هم یه بازی شطرنجو به راه انداختن . ولی با این تفاوت که با همه استرس اعتماد به نفس هم داشت . حس می کرد که مهره هاش بیشتر و قوی تره ولی برای پیروزی عجله داشت . اما از یه چیزی سر در نمی آورد که چرا استاد کیمیا ناراحتی خودشو از این بابت که کارینا همراهش نیست نشون نمیده . اینو به حساب سیاست کیمیا گذاشته بود که شاید نمی خواست با خیط و بور کردن عروسش .. پسرشو از خودش ناراحت کنه . کامبیز .. پسره دیوونه تو عاشق کی شدی ؟ آدم قحط بود ؟! بالاخره پاورچین پاورچین خودشو رسوند به اون جا ...
 -استاد بیداری ؟
-آره چی بود ..
-میای پیشم ؟ این دختره که اصلا توی باغ نیست و نمی دونه که چی به چیه ..  فکر نکنم بتونه حست کنه  ..
-سحر  یواش تر  بیدار میشه . تو بهتره از خودت حرف بزنی ..
 سحر : آخه من دلم برای شما می سوزه . این حق شما نیست که پس از این همه زحمت برای دخترا و هواشونو داشتن گیر یه دختری بیفتی که خیلی بی حال و مرده باشه و اصلا فر هنگش با فر هنگ ما نخونه . انگار از پشت کوه اومده . اون چه می دونه لز چه لذتی داره ! من تعجب می کنم چطور نرفته جزو بسیجی کماندوهای دانشگاه نشده . اینا خطرناکن استاد . باید ازشون دوری کنی . مثل یک دندون کرم خورده که باید دورشون انداخت ..
 کیمیا به شدت عصبی شده بود . می خواست چند تا حرف درشت بار سحر کنه ولی به خاطر این که در فضای عملی شکست قرار بگیره با سیاستی خاص با هاش بر خورد می کرد ..
کیمیا : می تونم خواهش کنم ادامه ندی .. آخه یه چیزی می خوام بهت بگم تو همین جور داری عجله می کنی و حرف خودت رو می زنی .
سحر: بذار بگم . حقمه . من می خوام حرف بزنم .. درددلمو بگم . تا کی  خودمو خفه کنم ..
-آخه سحر .. ...
کیمیا خیلی نرم مانع حرف زدن سحر می شد ولی می دونست که اون دختر به حرف زدنش ادامه میده . اون می خواست توپو بندازه به زمین سحر که وقتی کارینا خودشو نشون داد از دید اون یعنی کمیا نبینه و کیمیا بهش بگه تقصیر خودته و من از همون اول چند بار بهت گفتم بسه و تو خودت گوش نکردی ..
-استاد این دختر دهاتی ها همیشه هم دهاتی می مونن ..
 -سحر بس کن چرا نمی ذاری من حرفمو بزنم ..
سحر : نه ..نه ... این منم که می تونم بهت حال بدم ..  کاری کنم که همیشه سر حال باشی . قدر تو رو بدونم . تازه کلاس ما بیشتر به هم می خوره تا اون دختر پا پتی که فکر نکنم دو تا جهیز درست و حسابی هم با خودش آورده باشه.  جلو ضررو از هر جا که بگیری استفاده هست . تا دیر نشده  یه بچه به راه ننداخته بهتره کلکشو بکنین ... کارینا خونش به جوش اومده بود . سحر خبث طینتشو نشون داده بود . دیگه نمی شد کاریش کرد . اون به شدت اعصابش به هم ریخته بود . طوری که ماریا و مهوش که در اتاق بغلی داشتن با هم حال می کردند  محو حرفای اون و استادش  شده بودن . کارینا تصمیم گرفت که شروع کنه ... اون رفته بود زیر ملافه .. همه جا تقریبا تاریک بود و فقط نور چراغ فضای بیرون تا حدود خیلی کمی یه گوشه از اتاقو روشن کرده بود .. کارینا  با صدایی که می خواست نشون بده خواب آلوده گفت مامان چی شده .. تو کی خوابت برد ؟
-عزیز دلم تو خوابت برد من بیدار بودم ..
 کارینا : مامان منو ببخش .. لامپو روشن کنیم یا همین جوری حال می کنیم .. این ملافه چیه رو من انداختی .. خیلی گرمم شده ..
کیمیا : عزیزم آخه ترسیدم سر ما بخوری ..
کارینا : مامان تو  که هستی تابستون و زمستون واسم معنایی نداره ..
سحر سر در نمیاورد چی شده ... تا به خودش بیاد لامپو روشن شده دید و کارینای بر هنه ای رو که خودشو انداخته بود رو کیمیا ...
کارینا : وااااااااووووووو  .. این کیه این جاست ؟  سحر تو این جا چیکار می کنی .. تو الان باید با اون دخترا باشی .. من ترسیدم .. هول کردم .. از این به بعد هر وقت می خوای بیای در بزن ...
کیمیا به کارینا گفته بود که این جور شوک دادن به سحر اثرش بیشتره تا بخواد به روش بیاره .. یعنی قبل از این جریان تمام جوانب رو سنجیده بودن .. سحر خشکش زده بود .. زبونش بند اومده بود ... دست و پاش می لرزید .. دوست داشت با دو تا دستاش با پنجه هاش گلوی کارینا رو می گرفت اون قدر فشارش می داد  تا خفه اش کنه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی