ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 151

نیما : راستشو بگو  نوشین . راستشو بگو .. اونا با هم رابطه داشتن ؟ با هم رابطه دارن ؟ هنوز عاشق همن ؟
 -چی داری میگی نیما . چرا از این افکار بد به خودت راه میدی .؟ چرا بی خود و بی جهت می خوای خودت رو ناراحت کنی . زندگی ارزش اینو نداره که تو بخوای خودت رو به خاطر این مسائل ناراحت کنی . نگاه کن همین حالا چقدر داری عذاب می کشی از این که نلی رو همیشه کنارت نمی بینی ؟ تو اونو دوست داری .. ولی فکر می کنی که دوستش داری . دوست داشتن برای ما بیشتر یک عادت شده تا بخواهیم خود دوست داشتن رو درک کنیم . تو ممکنه الان با یه زن دیگه با یه دختر دیگه احساس خوشبختی بیشتری کنی . بیشتر بتونی اونو درکش کنی . اونو حسش کنی . بتونی با اون زندگی راحتی سر شار از عشق و امید به آینده داشته باشی . ولی یه چیزایی هست که تو رو وادار به موندن می کنه . یک عادت . این که اسم نلی به عنوان یک همسر با تو بوده . همه شما رو زن و شوهر می شناسن . و شاید خودتو در مقابل خودت و نیاز ها و خواسته های خودت احساس غرور می کنی . نمی خوای که خجالت بکشی . نمی خوای که احساس عذاب بکنی . زندگی برای تو و برای همه آدما شده تکرار . تکرار لحظاتی که آدم با این که شیرینی اونو حس کرده بازم به دنبال همون تکرار هاست . عیب ما آدما اینه که از شکست می ترسیم . یعنی اقدام به شروع دیگه رو یک شکست می دونیم . اما هر گز نباید در مقابل شکست تسلیم شیم . شکست اون چیزیه که ما فکر می کنیم وجود داره .. در حالی که این ما هستیم که اونو به وجود میاریم به اون بها میدیم . واسه اون ارزش قائل میشیم و یکی از دلایل ترسیدن ما از شکست همینه .. تو باید شکست رو یک تغییر جهت در اصول زندگیت به حساب بیاری .
 نیما حس کرد که داره قاطی می کنه . دختردایی نوشینش حرفای قشنگی می زد . می دونست که بسیاری از حرفاش منطقیه ولی هنوز این اطمینانو نداشت  که این حرفا در مورد نلی صدق می کنه یا نه . آیا شامل حال زنی میشه که یه روزی با پسر عمه اش دوست بوده و رابطه ای جنسی و عشقی داشتند ؟ نوشین بهش گفته بود که اونا حالا دیگه رابطه ای ندارن ولی اینو هم گفته بودکه درسته نلی  زن وفاداریه .. ولی جلوی دلو که نمیشه گرفت .. احساس قلبی رو که نمیشه کشت . خاطرات آدمی همیشه یه گوشه ای از دل آدمو اشغال می کنن و شاید همون حساس ترین نقطه باشه . نقطه ای که زندگی و سر نوشت آدمو تعیین می کنه . خیلی براش سخت بود که بخواد زندگی خودشو از هم بپا شونه . نمی دونست چیکار کنه . یعنی به خاطر تصور و احتمال نوشین , بیاد و همه چی رو خراب کنه ؟ ولی یه حسی به اون می گفت که بیشتر حرفای  نوشین درسته و اون داره صادقانه با هاش حرف می زنه . اون داره اتفاقات و ما جرا ها رو همون جوری که هست واسش شرح میده . شاید  نوشین حالا دوست داره که از دست ناصر خلاص شه ولی اون می دونست که نوشین عاشق ناصر بوده . دوستش داشته  شاید به خاطر عشقش به ناصر بوده که  برای آخرین بار به در خواست اون برای از دواج پاسخ منفی داده ... آره نوشین ناصرو دوست داشته .. اون به خوبی دختر دایی شو می شناخت با روحیه اش آشنایی داشت . می دونست زنی نیست که اهل خیانت باشه .. می دونست زنی نیست که کاری کنه که واسش پشیمونی به بار بیاره .. اما از دواج یه نوع قمار بوده که این بار گریبان نوشینو گرفته . اون هنوزم نوشینو دوست داشت به حرفاش احترام می ذاشت ولی نمی تونست باور کنه که  یه روزی همسرش نلی با مرد دیگه ای باشه . به همین راحتی .. اما اگه قلبش با اون باشه چی ؟ اگه جسمش در کنارشوهرش باشه و دلش باشه پیش مردی که فلج شده .. اون هر گز نمی تونه احساس خوشبختی و راحتی کنه . همش باید نگران این باشه که چی پیش میاد . اون نمی تونه نلی رو در خونه اش حبس کنه  .. هر کاری کنه اگه زندانیش هم بکنه مرغ دلشو چیکار کنه .. اون نمی تونه از نلی بخواد که عاشق ناصر نباشه . نه .. نههههه .خدایا همه اینا دروغه .. اون چیزایی رو که من شنیدم درست نیست . نیما غرق افکار ش بود . اون کاملا به هم ریخته و آشفته به نظر می رسید .
 نوشین : چته ؟ من که نگفتم همین الان برو و ازش جدا شو . تازه به من ربطی نداره . یه وقتی فکر نکن که من همه اینا رو دارم برای این میگم که از ناصر خلاص شم . حساب من و اون جداست . ناصر سیاست خاص خودشو داره . درسته من قبول نکردم که با تو از دواج کنم ولی سر نوشت تو .. زندگی تو برای من مهمه من نمی خوام تو گرفتار مشکلاتی بشی با گرهی کور که هر کاری کنی نتونی اون گره رو باز کنی . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی