ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک شانس دیگر

بهنوش  عاشق میلاد بود .. سالها بود که با هم دوست بودند .. بالاخره دست تقدیر زمینه رو طوری فراهم کرد که اونا رو به هم برسونه . جشن مفصل .. امید و آرزوهایی که اونا رو به آینده می رسوند ... 
-باورم نمیشه میلاد ..
-منم همین طور بهنوش  ..
 و در سویی دیگه بهنام کسی که عاشق بهنوش بود وبهنوش دوستش نداشت اسیر عذاب تنهایی و رنج های بی پایان خود بود . بهنوش و بهاره و میلاد همکلاسای دانشگاهی هم بودند . بهنوش بهنامو به عنوان یک دوست دوست داشت ولی میلادو به عنوان یک عشق .. بهنام در عروسی اونا شرکت نکرد . همه چی در عرض کمتر ازیک دقیقه اتفاق افتاد .. عروس و داماد از ماشین پیاده شدند .. میلاد یه چیزی رو اون طرف خیابون در ماشین یکی از دوستان جا گذاشته بود رفت تا اونو بیاره و هر گز بر نگشت .  متوجه ماشینی که از روبرو میومد نشد .. بهنوش مات مونده بود. میلاد در جا جان داد و عروسی رو تبدیل به عزایی کرد . بهنوش افسردگی گرفت .. بهنام همراهیش کرد .. یارش بود . کمکش کرد تا به زندگی بر گرده .. دو سال کشید تا بهنوش تونست خودشو پیدا کنه .. زندگی رو باور کنه .. و بعد از سه سال بود که بهنام از بهنوش خواستگاری کرد ..
 -بهنام من با خودم عهد بستم که تا آخر عمرم ازدواج نکنم . نمی تونم فراموشش کنم . و نمیتونم برای همسر بعدی ام زن مناسبی باشم .
ولی بهنام همچنان اصرار می کرد ..
-بهنام من دختر نیستم . می فهمی این یعنی چه ..
 -تو رو با همه اینا قبول دارم . تو که نمی تونی تا آخر عمرت مجرد بمونی .
-شاید موندم . عشق ارزشش بیشتر از ایناست .. زندگی خودت رو به خاطر من خراب نکن .
-من همه اینا رو می پذیرم بهنوش . می دونی چرا ؟ چون تو واسه کسی که از میان ما رفته تا این حد ارزش قائلی چرا من  واسه عشقی که  زنده هست و زندگیمه ارزش قائل نباشم .
-بهنام من نمی تونم زنت باشم . کنارت باشم . نمی تونم .. نمی تونم .نباید بهم دست بزنی . 
-باشه .. من حرفی ندارم .
-پس بچه هم نباید بخوای ..
 -نمی خوام ..
 -خیلی دیوونه ای . نمی دونم چرا قبول می کنم . شاید پشیمون شم . می دونم میلاد منو نمی بخشه .. ولی تو هم در حق من خیلی لطف کردی تنهام نذاشتی .
آن دو ازدواج کردند .. بهنام همون جوری که قول داده بود به بهناز دست نزد . مثل غریبه ها کنار هم می خوابیدند . حتی مرد به زن دست هم نمی زد . بهنام در جواب خونواده اش که  نوه می خواستند می گفت هر وقت که بهنوش آمادگیشو پیدا کنه این کارو می کنن بهنام واسه زنش هر کاری می کرد . اونو به مسافرت می برد .. جنوب و شمال و شرق و غرب .. به کوه و جنگل و دشت و دریا ..
-بهنام چرا این کارارو واسم می کنی . من که واست یه مجسمه هستم ..
 -اگه این کارا رو نکنم که نمی تونم به خودم بگم که یک عاشقم . نمی تونم حس خودمو نشون بدم .
یه روز اونا به جایی رفتند که مرداب و دریا و کوه و جنگل نزدیک  هم بودند .. بهنوش به یاد خاطراتش با میلاد افتاده بود . سرشو گذاشته بود رو شونه های شوهرش . برای اولین بار بود که این کارو می کرد . انگار در عالم خودش نبود .. یه لحظه به خودش اومد و بهنامو از خودش روند .. بهنام که برای لحظاتی دلش خوش شده بود هیچوقت تا به اون حد ناراحت نشده بود ولی به روی خودش نیاورد ..به همسرش چیزی نگفت . اون حتی از احساس عاشقانه اش چیزی نمی گفت . اون زنشو به خاطروجود زنش دوست داشت ..
 -بهنام ناراحت شدی ؟
-به خاطر ناراحتی تو آره ..
-به خاطر خودت چی .
-من این زندگی رو قبول کردم .
بهنام از همسرش فاصله گرفت . انگار از غروب خورشید آتیش می بارید . آسمون خیلی زیبا شده بود .. غبار غم رو آبهای دریا نشسته بود .. بهنام دور از چشای بهنوش به گوشه ای رفته آروم اشک می ریخت .. به خاطر زنی که هنوز نتونسته بود عشق اولشو فراموش کنه ..نتونسته بود زندگی جدیدشو باور کنه . بار ها پیش اومده بود که تن برهنه بهنوشو دیده بود سینه ها و باسنشو .. هیکل لختشو .  تحریک شده بود ولی در اون لحظات ازش دوری می کرد تا اون زن متوجه حالتش نشه .. بهنوش می دونست که بهنام هم عذاب می کشه ولی نمی تونست خودشو در اختیار اون قرار بده .  اون روز متوجه شد که بهنام داره گریه می کنه اعصابش خرد شد .. به سمت تپه ها ی جنگلی روبرو رفت که ارتفاعشون خیلی زیاد بود .. بهنام وقتی بر گشت به جای قبلی اونو ندید .. صداش زد ..
-من این بالام ..
 بهنوش واسه بهنام دست تکون داد .. با این حال دوست داشت تنها باشه .. هنوز اسیر گذشته ها بود . نه مثل اون وقتا . ولی خاطرات رهاش نکرده بودند .. بهنام خودشو به بهنوش رسوند ..
-چرا این قدر خودت رو خسته می کنی عزیزم ..
 -من خیلی بدم بهنام . بهت گفتم که نمی تونم زن خوبی واست باشم . ازم جدا شو .. برو دنبال زندگیت . یکی که بهت برسه ..
 -می دونم که هیچوقت دوستم نداشتی و نمی تونی که داشته باشی .. می دونم که دریچه دلت واسه یکی دیگه بسته شده .. اما نمی تونم تنهات بذارم .
یه لحظه پای بهنوش سر خورد در حال افتادن و بر خورد به زمین بود که بهنام در آغوشش گرفت و سرشومیون دو تا دستاش و سینه اش قرار داد .دو تایی شون به شدت به طرف دامنه غلت می خوردند .. بهنوش درد شدیدی در بدنش احساس می کرد .. دست و پاهاش زخمی شده بودند .. ولی بهنام بی هوش شده بود .. چشاشو باز نمی کرد .. و زن فریاد می کشید .. برای لحظاتی فکر کرد که اون مرده .. دیگه اونو نمی بینه .. یک بار دیگه عزیزی روجلو چشاش  از دست داده ..
-نه بهنام .منو ببخش . من تو رو کشتمت .. هم روحتو هم قلبتو هم جسمتو .. تو به خاطر من این جوری شدی ..منو ببخش ...
بهنام دیگه بهوش نیومد .. رفته بود به کما ...بهنوش حالا فقط به  بهنام فکر می کرد . به این که چقدر اذیتش کرده . به این که اگه اون بره بازم تنها می مونه . به یادش افتاد که بهنام چقدر دوستش داشته .. چطور تحملش کرده ... خدایا منو ببخش . من گناه کردم .. خدایا نمیگم تو عشق اول منو گرفتی . میگم اونو بردی پیش خودت .. بدون این که بهم بگی .. بهم فرصت ندادی که ناله کنم .. دعا کنم . ازت بخوام .. به دست و پات بیفتم . خدایا .. حالا فرصت اینو دارم که واسه این یکی ناله کنم .. ضجه بزنم .. التماس کنم .. خدا مگه تو اینو نمی خوای . ؟ کمکم کن .. اونو ازم نگیرش .. قول میدم دیگه دلشو نشکنم ...
اون شب تا صبح بهنوش زار می زد و خداشو صدا می زد .. و خداصدای بهنوشو شنید .. بهنام چشاشو باز کرد ..بعد از چند روز اونا به خونه بر گشتند .. بهنوش می خواست همه چی واسه شوهرش سور پرایز باشه .. دیگه می خواست از زندان خاطرات تلخش در بیاد . خدا رو به خاطر نعمتهایی که به اون داده شکر کنه . هر چند  هیچوقت نمی تونست  خاطره تلخ از دست دادن عشق اولشو از یاد ببره ولی این حادثه سبب شده بود که بفهمه چقدر بهنامو دوست داره . همون لباس خوابی رو که می خواست در شب زفافش با میلاد تنش کنه به تنش کرد . بهنام تعجب  کرد .. مثل همیشه بی خیال زنش شد .. نگاهشو از رو تن زنش بر داشت که وسوسه نشه .
-بهنام تو جونمو نجات دادی .. زندگیمو نجات دادی . نه فقط این یه بار .. بلکه در این مدت که همسرمی هر روز زنده ام کردی ..من خودمو کشتم و تو زنده ام کردی ..
 پاهای برهنه و لباس خوابی که تا وسط باسن بهنوشو پوشش می داد بهنامو وسوسه اش کرده بود ولی مرتب روشو بر می گردوند ..
-نمی خوای منو ببوسی ؟
 -تو بهم بدهکار نیستی بهنوش ..
 -من خیلی بهت بدهکارم . تا آخر دنیا . اگه هزاران بار جون بگیرم و هزاران بار منو بکشی بازم به تو بد هکارم . منو ببوس بهنام ..
-نمی خوام عذاب بکشی .. تو که عاشقم نیستی ..
-چطور می تونم عاشق بهنامی نباشم که خدا عاشقشه . اون نجاتت داده .. صدای دلمو شنیده .اون تو رو بهم بر گردونده ..
 -نمی خوام عذاب بکشی بهنوش .. همین که صدای نفسهاتو بشنوم از یه دنیا واسم با ارزش تره .. می دونی تو که میگی  خیلی دعا کردی تا خدا منو بهت بر گردونه .. اون لحظه که حس کردم  داری سقوط می کنی از خدا خواستم که بهت آسیبی نرسه .. اون خیلی زود جوابمو داد .. خیلی دوستم داشت .. من ازش خواسته بودم که نجاتت بده حتی به قیمت مرگم . ..
بهنوش دیگه نتونست جلو اشکاشو بگیره و در همون حالت گفت حالا که تو منو نمی بوسی من می بوسمت ..
بهنام دونست که این بهنوش دیگه اون بهنوش نیست .. بهنوش یک بار دیگه خوشبختی رو با تمام وجودش حس می کرد . لبای تشنه بهنام از بوسیدن لبان بهنوش سیراب نمی شد .. موهاشو نوازش می کرد ..  سر و صورت و تمام بدنشو می بوسید . دقایقی بعد هر دو کاملا بی پر وا و برهنه در آغوش هم بودند . بهنام حس می کرد که معجزه ای شده . نمی تونست این خوشی رو باور کنه . لباشو گذاشت رو سینه های بهنوش .. باورش نمی شد که می تونه کس همسرشو ببوسه .. باورش نمی شد که می تونه با اون سکس کنه .. باورش نمی شد که اون چه رو که یه روزی واسه خودش یه رویا می دونست حالا واسش یه حقیقتی شده باشه .
-آخخخخخخخخ بهنام .. نههههههه ..   اووووخخخخخ تمام تنمو سستش کردی .. چرا این قدر خوشم میاد . نمی دونم این چه حسیه .. انگار آروم شدم .. منو ببخش ..
بهنوش پنجه هاشو به هم می فشرد .. اون ار گاسم شده بود . بهنام کیرشو به کس همسرش چسبوند .. دیگه به این فکر نمی کرد که اون دوشیزه نیست . می دونست که دست سر نوشت و رابطه اش با میلاد به این سبک بوده .. یک انسان رو به خاطر یک اشتباه که فرصت جبرانش بوده محکوم نمی کنن .
-چقدر داغه بهنوش ..
 -به خاطر توست . دوستت دارم عزیزم ..
کیر بهنام خیلی آروم به سمت داخل کس بهنوش می رفت . مرد دستاشو دور کمر عشقش حلقه کرده لباشو رو لبای اون قرار داده بود .. حالا در سکوت عاشقانه عشق و هوس بهنام همچنان کیرشو به آرومی در کس تنگ زنش حرکت می داد ..
-بهنام یه لحظه بکشش بیرون ..
-دردت میاد ؟ باشه ..
بهنام کیرشو بیرون کشید .. کاملا خون آلود بود ..
- چی شده .. زخمی شدی؟
-نه عزیزم . من حالا به این صورت هم زنت شدم . من یک دوشیزه بودم .آره این اولین سکس زندگیمه .  نمی دونم چرا بهت گفتم دختر نیستم . شاید می خواستم تو رو امتحانت کنم که چقدر دوستم داری . شاید می خواستم تو رو از خودم فراری بدم . ولی تعجب کردم که تو منو با همه اینا می خواستی .. فکر نمی کردم یه روزی این قدر بهت وابسته شم . وقتی داشتیم پرت می شدیم و سرم رو رو سینه ات  گذاشتی و دستاتو دور سرم قرار دادی تا خودت ضربه بخوری و بهم آسیبی نرسه حس کردم که بد ترین آدم روی زمینم .. وقتی که این کابوسو مجسم کردم که اگه این ضربات تو رو از پا بندازه چی میشه ؟ حس کردم که خیلی پستم . .. بهنام منو ببخش . قسم به اونی که با هاش راز و نیاز کردم تا تو رو بهم بر گردونه این اولین عشقبازی زندگیمه ..
بهنام به وجد اومده بود . و حریصانه بدن  همسرشو غرق بوسه کرده بود . همه جاشو می لیسید .. دو نه دونه انگشتای دستشو می ذاشت توی دهنش .. و بهنوش به این فکر می کرد که چرا مدتها قبل خودشو در اختیار همسرش نذاشته . شاید این یه حکمتی بوده که اونا رو تا این حد به هم نزدیک کنه .
-عزیزم . این قدر به خودت فشار نیار . خودت رو آروم کن سبک کن .. منو یه بار ارضام کردی و می دونم بازم می تونی .. فقط منو ببوس لبامو ببوس بغلم کن .. بازم بهم بگو دوستم داری .. حالا دیگه  واسه همیشه می خوام بشنوم . خدای من .. تو داشتی خودت رو می کشتی که بهم زندگی بدی ..
بهنام لبای بهنوشو بست . یه دستشو دور کمر زنش گذاشت و با دست دیگه اش روی کسشو می مالید .. دوست داشت قبل از خیس کردن یه بار دیگه بهنوشو ارضا کنه .. زن حس کرد که بازم داره به اوج هوس می رسه . بهنام اینو حس کرده بود . کیرشو محکم تر به انتهای کس زنش می زد .. زن به حالت انفجار رسیده بود ..
 -یه خورده صبر کن .. آهااااا خوبه خوبه .. حالا خالی کن .. تشنمه ..بهنام عزیزم ..
 و بهنام با تمام وجود و عشق و هوسش آبشو به کس عشقش ریخت . بعد از ساعتی عشقبازی بهنوش در حالی که سرشو رو سینه بهنام قرار داده بود گفت  یه کاری واسم می کنی ؟
-تو جون بخواه .
- دستاتو حلقه می کنی دور سرم قرار میدی ؟ می خوام حس کنم زندگی رو .. عشق رو .. باور کنم پیشمی .. باورم کنم که این سر تو نبوده که به سنگ خورده .. بلکه سرمن به سنگ خورده تا بیدارشم .. تا باورت کنم ..
 بهنام کاری رو که همسرش گفته بود انجام داد ..بهنوش با سینه های بهنام بازی می کرد .. هر دو شون به دقایقی بعد فکر می کردند که می خواستن به استقبال عشقبازی دیگه ای برن .... پایان ... نویسنده ... ایرانی