ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 163

ساناز لباشو گذاشته بود رو سینه های داداشش . با نوک انگشتاش خیلی آروم روی تن داداشش می کشید . سینا از این حرکت اون خیلی خوشش میومد و لذت می برد  
-جووووووووووووون ساناز تو انگشتای جادویی داری .
-هنوز کجا شو دیدی ؟ ! ساناز با همه جاش جادو می کنه .
از زبون سینا پرید که رودابه رو چیکارش کردی که برق از کله ساناز پرید .
-ببینم تو با این دختره چیکار داری .؟ اصلا هر وقت که من دلم خواست و تشخیص دادم اونو میارم این جا .
 سینا سکوت کرد . می دونست که نباید از  اون حرف می زده با این حال ساناز دست بر دار نبود ..
 -خواهر جونم حوصله منو داری سر میاری . اگه نمی خوای کاری انجام بدی به من بگو بخوابم
-نه .. باید مشخص شه . من نمی دونم چرا این رودابه همش می خواد کاری کنه که من از تو حرف بزنم . بعد هم میگه خب سینا جای داداشمه .. آدم راجع به داداشش که این جوری حرف نمی زنه .
-ساناز تو خسته ام کردی . اگه قرار بود که من و رودابه با هم بر نامه ای می داشتیم دیگه نیازی نبود به این که این جوری ازش حرف بزنم  . انگاری که من دست و پا چلفتی هستم .
 -باشه سینا من دیگه چیزی نمیگم و تو هم دیگه ازش حرفی نزن .
 ساناز با این که حس می کرد سکس با سینا براش یه تصویری از تکرار رو به دنبال داره اما عاشق همین تکرار بود . اون نمی تونست ببینه که سینا در این تکرار ها شریک دیگه ای براش تراشیده . با این که دوست جون جونی رودابه بود ولی از این که به تازگی می دید که رودابه خیلی از اون حرف می زنه لجش می گرفت . رودابه هم با این که به سینا قول داده بود که سوتی نده ولی چند بار به اون دو نفر مشکوک شده بود از این که با همن  و با هم سکس می کنن . ولی هنوز اون جور که باید نتونسته بود اینو اثبات کنه . اون که نمی تونست کاری کنه که خود شاهد صحنه بودن خواهر و برادر با هم باشه ... و حالا ساناز خیلی راحت خودشو به آغوش سینا سپرده بود .
-داداش مال خودمی . هیشکی نمی تونه تو رو ازم بگیره . هیشکی نمی تونه ..
 سینا چشاشو بسته بود و فقط به همون اندازه  هوشیار بود و حواسشو متمرکز سکس کرده بود که  بتونه کیرشو شق نگه داشته باشه . ساناز به هر کلکی بود با ساک زدن و ور رفتن با کیر داداشش اونو شق نگه داشت و به آرومی رو کیر سینا نشست .. خستگی نا پذیرانه کونشو رو سر کیر سینا حرکت می داد . شاید این واسه برادری که از گوشه و کنار سیر شده بود تعجب داشت که ساناز چطور این قدر حریصانه داره با اون حال می کنه ولی واسه خواهر,  شکار لحظه ها ارزش دیگه ای داشت این که مامان ساراش هر لحظه سر برسه و  شیرینی این لحظه ها شو تبدیل به تلخی کنه . 
-اووووووووویییییی عزیز دلم .. سینا .. داداش .. یه تکونی بخور .. دیگه خواهر کوچولوتو دوست نداری ؟ باشه من واسه تو همون ساناز کوچولو هستم ..  
سینا حس کرد که   ناخواسته هم که شده نباید در حق خواهرش جفا کنه .. دستاشو رو سینه های ساناز قرار داد و یواش یواش با اونا بازی می کرد .. و همین که یه حرکتی به خودش داد کافی بود که ساناز بیش از حد تحریک شه .  دختر احساس کرد  همون تحرک و استارت و انرژی رو که بهش نیاز داشته از طرف سینا رسیده ..
 -اووووووووفففففف سینا .. سینا دوستم داشته باش .. فقط مال توام .. مال تو .. مال من باش ..
 سینا دیگه حس کرد که باید متعلق به زمانی باشه که در اون سیر می کنه .. سعی کرد هر فکر غیر سانازی رو در اون  لحظات از خودش دور کنه و فقط به خواهرش فکر کنه . به خواهری که خالصانه و دیوونه وار عاشق داداشش بود .. و اینو بار ها و بار ها ثابت کرده بود ..
 -آخخخخخخخ سینا ! فدای تو .. ساناز فدای تو . دیگه داره میاد . دیگه داره همه چی تموم میشه .. دوستت دارم . دوستت دارم .دوستت دارم سینا . چقدر حالت چشات قشنگه وقتی که داری لذت می بری . وقتی که نشون میدی از ساناز خودت لذت می بری .  
ساناز خوشش اومده ار گاسم شده بود . ولی سینا می دونست که در حالتی قرار داره که اگه بخواد انزال شه سردرد بدی بهش دست میده .  و با همه اینا اراده کرد که واسه رضایت ساناز آبشو توی کسش خالی کنه .. هر چند این میزان زیاد نبود ولی کاری کرد که ساناز فکر کنه خیلی توی کسش خالی کرده .. خواهر با تمام  عشق و احساسش خودشو به سینا چسبوند .  .. .. سینا دیگه خسته شده بود . حس می کرد که اگه بخواد به همین صورت ادامه بده تا مدت دیگه ای از پا در میاد . احساس می کرد که اون اوایل واسه بازار یابی بیشتر خیلی خودشو پر شور و حال نشون داده و حالا بیشتر زنا طالب اون بودند . دفعه بعد که شیرین احضارش کرد و وقتی بهش گفت که یه ماموریت راه دور واسش داره تا حدودی خوشحال شد ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی