ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 91

به شدت عصبی شده دبودم . می دونستم که این حالت برای من خوب نیست . اعصاب منو داغون کرده بود .
-ستاره مگه تو چیکارم داری ؟ مگه من چه نسبتی با تو دارم که بخوام از دست تو خلاص شم ..  
ستاره : هیچ ... هیچ نسبتی با من نداری .. تو با سپهر هم هیچ نسبتی نداشتی . تو اصلا با خودت قهری .. معلوم نیست که چی می خوای و چیکار داری می کنی . خودت هم نمی دونی که داری چیکار می کنی . همه آدمای دور و بر خودت رو داری از خودت می رنجونی به این اهمیت نمیدی که کی واسه تو دل می سوزونه .
-جون من راست میگی ؟
ستاره : بس کن .. دیگه نمی خواد مسخره ام کنی .
 -من هر گز نخواستم کسی رو مسخره کنم . اینو توی گوشت فرو کن .
-من اصلا نمی فهمم از وقتی که این دوستان با دوست دختراشون اومدن به خونه تو مهمونی .. تو چت شده . از این رو به اون رو شدی ..
 نمی خواستم زیاد باهاش بپیچم .
-ستاره ... دست از سرم بر دار . اگه یه دختر خوب مثل خودت سراغ داری  بهم معرفی کن . می خوام زن بگیرم شاید اون بتونه یه جوری کمکم کنه ..
خودم تعجب کرده بودم چطور در میون این همه ناراحتی هام تونستم این شوخی رو با هاش بکنم و کمی سر به سرش بذارم .
ستاره : به من چه مربوطه .. به خواهرت بگو .. به مادرت بگو که برات یه کاری بکنن . اصلا مگه من چه کس تو هستم . مگه تو خودت اینو به من نگفتی ؟ حالا که زن می خوای من آشنای تو شدم ؟ اصلا می دونی داری چی میگی ؟ با این روحیه و اعصابی که داری کسی که بهت زن نمیده . می فهمی .
 -خیلی ممنونم به خاطر این روحیه ای که به من میدی و داری امید وارم می کنی از این که می تونم به عنوان یک آدم سالم رو پا های خودم وایسم ..
 مشتامو گره کرده و با رنج و خشم به فروزان بار دار فکر می کردم . به این که چرا مرد دیگه ای باید جای منو گرفته باشه .تمام ماجراهای زندگیم در این روز ها رو در دفتر خاطراتم می نوشتم . چون حس می کردم دارم آخرین روز های زندگیمو سپری می کنم . می خواستم که بعد از مرگم فروزان تمام اون چه را که این روزا واسم اتفاق افتاده بخونه و بدونه . برام مهم بود که واسه لحظاتی هم که شده به حال من دل بسوزونه . دل خوشی من شده بود بچه های یتیمی که گاه می رفتم و با هاشون بازی می کردم . براشون هدیه می خریدم . یه عده از اونا بزرگ شده بودند .  هزینه تحصیلشونو به عهده می گرفتم . تا الان هر کاری که می کردم  همش از پولی بود که سپهر در اختیار من گذاشته بود .. ولی درست خورده بودیم به روز هایی که  قیمت ملک و زمین به طرز سر سام آوری در حال بالا رفتن بود.. و من و ستاره و فروزان بی اندازه سود کردیم . فروزان که خودش نبود اما فرزان برادرش همه کاره اش بود .. تصمیم گرفتم قسمتی از در آمد های خودمو هم به این بچه ها اختصاص بدم .  هنوز از دواج نکرده خیلی هاشون به من می گفتن بابا ...هم خوشم میومد و هم ناراحت بودم از این که اگه یه روزی میون اونا نباشم چی میشه ...  می خواستم موضوع رو با خواهرم در میون بذارم .. هم پول سپهر رو در اختیارش بذارم و هم این که خودم هم یه چیزی روش بذارم و بهش وصیت کنم که اگه اتفاقی برام افتاد تو راهمو ادامه بده ولی گفتم شاید این جوری نگران شه ... جریانو به ستاره گفتم .
 -ستاره ! من نمی دونم چرا همش فکر می کنم یه اتفاقی برای من میفته . داداشت منو مامور یه کاری کرده .. خودمم بر اون پولی که اون در اختیارم گذاشته اضافه کردم . سود اونو هم در راهی که اون گفته خرج می کنم . ولی اگه من بمیرم ...یه حس عجیبی دارم . احساس ضعف می کنم . بدنم سست شده . من یه دفتر خاطرات هم دارم .. اونو می تونی بخونیش .. البته یه خواهشی هم ازت دارم .. از این که فروزان  به سپهر و روحش احترام نذاشته و خیلی زود ازدواج کرده خیلی ناراحت شدم . می تونی دفترو به اونم برسونی .. البته اگه خودت بعد ازمرگم اون دفتر رو بخونی متوجه میشی من چی دارم میگم و این  روزا چه عذابی از دوری سپهر می کشم .. بهم قول بده هر طوری شده دفترمو به دست فروزان می رسونی ...
 ستاره : تو چت شده ؟ یه مدتی اعصابت آروم تر شده بود ..
-ستاره دستتو می بوسم . به پات میفتم . تو فقط بهم قول بده هر طوری شده اونو بهش می رسونی . بگو فرهوش  می خواسته که تو حتما اونو بخونی ..
ستاره : نمی فهمم . اگه اون زن داداشم نبود فکر می کردم حتما عشقت بوده .. ببینم ازمنم توی دفترت نوشتی ؟
 -آره به عنوان یه دختر خوب و مهربون .. کسی که میشه روش حساب کرد . دختری بهترین که ساخته شده برای مردی بهترین .. لیاقت می خواد داشتن تو ستاره .. این که یکی با تو زیر یه سقف زندگی کنه یعنی خوشبختی رو واسه خودش تضمین کرده ..
ستاره : فکر می کنی کسی که خودش خوشبخت نیست و خوشبختی ازش دوره بتونه یکی دیگه رو خوشبخت کنه ؟ ! .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی