ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 61

و دو عاشق یک بار دیگه غرق لذت بی انتهای بوسه ها یی شدند که نمی دونستن مقصدش کجاست . اما به اون نیاز داشتن . نیاز داشتن که این حسو بازم حسش کنن . نیاز داشتند که در هر لحظه از زندگی وقتی که بیدارن وقتی که در کنار همن به هم بگن و به هم نشون بدن که دیوانه وار عاشق همن .. و حالا یواش یواش داشت اون لحطاتی می رسید که اونا باید از هم دور می شدند . هر دو شون به یاد می آوردند اون لحظاتی رو که بین اونا فاصله ها بود اما ته دلشون این فاصله رو حس نمی کردند . اونا  مایه های  آرامشو از بودن در کنار هم می جستند و به اون هم رسیده بودند . می خواستند که برای همیشه در کنار هم باشن و اینو دیگران هم به خوبی بدونن . هییچ کس و هیچ چیز مانع بودن اونا با هم نشه . ولی شاید این  خیلی سخت می نمود .  نمی خواست عذاب بکشه . نمی خواست حس کنه که  یک بار دیگه به رویا رسیده رویایی که این بار تحقق اون خیلی سخته . شاید اون تا چند وقت پیش توقع زیادی از زندگی و از سعید نداشت . شاید یکم لبخند یک بوسه و یا یک هماغوشی ساده در ظاهر می تونست نهایت اون چیزی باشه که این روابط می تونست در بر دارنده اون باشه . اما سارا یک زن بد نیود . یک زنی نبود که بخواد عشق اون با سعید  نقطه کور زندگیش باشه  . هر چند اون تمام این رسوایی ها رو به جون می خرید ولی با خودش می گفت تا زمانی که یک آدم می تونه از راه منطق و اصولی زندگی کنه چرا باید به بیراهه بره . اون حالا عاشقه .. اون می خواد زندگی کنه . باید درکش کرد .. باید اونو فهمید . اون نمی خواست بهش بگن یک زن بد و یک زن بد کاره . اون نمی خواست یک گناهکار باشه .. این شش روز خیلی زود گذشت . حالا اون  داشت از خودش  بدش میومد . سارا و سعید تا ساعتها سر گرم  تمیز کردن یا باز نگری  وسایلی بودند که در اون جا قرار داشت . هر چیزی که نشون می داد  سعید یا مرد غریبه ای در اون جا بوده . که البته چیز زیادی نبود . ولی وسواس وادارش کرده بود که در این مورد دقت زیادی به خرج بده که یه وقتی لطمات جبران نا پذیری وارد نیاد .  از خودش بدش میومد . اون حالا باید شوهر و پسرشو فریب می داد . درسته که به هر کدوم می تونست علاقه خاصی داشته باشه .. به یکی از روی عادت و این که مدیونش بود و  به دیگری از روی غریزه . ولی پیش وجدان خود شرمنده بود . این که زنی فریبکاره که فقط وقتشو گذاشته واسه این که چه جوری  اطرافیانشو فریب بده . دیگه دو تایی شون خسته شده بودند از بس همه جا رو گشته وارسی کرده بودند .
 سارا : حالا بهتره کمی استراحت کنیم . خسته شدم از بس فکر کردم به این که فر دا چی میشه و چی نمیشه . از این که من بدون تو چیکار کنم . ..
افکار آشفته بازم به سراغ سارا اومده بود .. این که شاید دخترا بخوان سعیدو از چنگش در بیارن و پسر هم با این فکر که زن کنار شوهرش می خوابه عذاب می کشید . از این که سارای اون  خواسته یا نا خواسته زیاد هم براش فرقی نمی کرد خودشو در اختیار سامان قرار بده و خوشش بیاد . سارا متوجه این حالت سعید شده بود . فهمیده بود که اون چقدر ناراحته ..
سارا : چیه عزیزم  .. این قدر غم و غصه دار نشون میدی . دیگه نمی خوای منو ببوسی ؟ نمی خوای بغلم کنی ؟ فقط همین یه هفته ای مال تو بودم ؟ همین یه هفته ای رو  بهم گفتی که دوستم داری ؟ همین یه هفته ای رو برات اهمیت داشتم ؟
سعید : سارا این حرفا چیه می زنی . تو که خودت می دونی من تو رو از همه دنیا بیشتر دوست دارم . بدون تو نفس کشیدن بر من حرامه . راستش یه جوری شدم . یه حس عجیبی دارم .
-نمی خوای با من از احساست بگی ؟ بازم دارم برات یه غریبه میشم ؟
-من هیچوقت تو رو یه غریبه ندونستم . حتی اون وقتایی هم که فقط یک لبخند و یک کلام بین ما بود بازم تو رو یه غریبه نمی دونستم . حس می کردم که یه عاملی هست که ما رو به هم پیوند می دونه . عاملی که می تونه ما رو در کنار هم نگه داشته باشه .
سارا : پس چته ؟!
سعید : حس می کنم که با بر گشت سهیل و سامان دیگه  اون جوری که باید و شاید بهم فکر نمی کنی . ممکنه حالا بگی این طور نیست  ..
سارا روشو بر گردوند . و در حالی که به دمر روی تخت دراز کشیده بود صورتشو روی تشک قرار داده بنای گریستنو گذاشت ..
سارا : چرا .. چرا من باید زندگیم به این صورت در بیاد که با این همه عذاب و شکنجه , تو هم این عقیده رو در مورد من داشته باشی .. مگه تو  هنوز سارا رو نشناختی ؟ نکنه داری از خودت میگی که نسبت به من سر د میشی ؟ سعید : مثل این که تو هنوز سعید خودت رو نشناختی .
سعید دستشو گذاشت رو صورت سارا و سرشو به سمت خودش بر گردوند ..
-میشه حالا لبخند بزنی . می دونی که وقتی اشک می ریزی یه جوری مظلومانه گریه می کنی که جیگرم آتیش می گیره ..
-پس تو هم این جوری آزارم نده ..
سعید : دیگه دوست نداری ببوسمت ؟ دیگه دوست نداری بغلت بزنم و بهت بگم که دوستت دارم ؟ ... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی