ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک پیک نیک نیک

از نگاه هیز مردا بدم میومد .. سعی می کردم بیشتر وقتا خودمو پوشیده نگه داشته باشم . ولی هر کاری می کردم نمی تونستم بر جستگی کونمو پنهون کنم . و درشتی سینه ها م هم همیشه مشخص بود .. هر لباسی که تنم می کردم بازم تا یه حدی نشون می داد . شوهرم لاغر بود ولی من خیلی تپل و  ناز بودم .. هنوز سی سالم نشده بود ..  یه دختر ده ساله داشتم . همیشه هم سرم تو لاک خودم بود و از مردای هیز دوری می کردم . اما از وقتی که فریده دوست دوران کودکی و تحصیلمو دیده بودم همه چی به هم خورد . حوصله رفت و آمد  کردن با اونو  نداشتم . ولی اون وشوهرش  ازمون دعوت کردن که بریم اون جا ..  وقتی که شوهرشو دیدم تعجب کردم  که فریده چطور با ا ین تیپ معمولی خودش تونسته اونو تور کنه .. احسان هم مثل مردای دیگه بود . در همون نگاه اول متوجه شدم  من دیگه اون آدم سابق نیستم . انگار می خوام که جلب توجه کنم . آره الناز دیگه اون الناز سابق نبود . دیگه دست و دلش به کار نمی رفت . شاید به فریده حسادت می کردم . شاید حس می کردم که خیلی خواستنی هستم که احسان خوش تیپ و خوش ترکیب با نگاه خریدارانه اش داره منو می خوره .. و منم از اونا دعوت کردم .. این نگاهها ادامه داشت .. اما نه اون جرات داشت  قدمی جلو بذاره نه من .. تا این که یه روز که مهمونی خونه ما بود به یه بهونه ای اومد آشپز خونه .. می خواست از یه مسیری رد شه که برای ثانیه هایی خودشو بهم چسبوند .. صورتشو به صورتم نزدیک کرد .. صدای نفسهای اونو حس می کردم . اون یک جا دو گر بود . می تونست احساس منو درک کنه .  با این حال اون باید خیلی وقت پیشا این کارو می کرد .. ولی تا مدتها بازم همون حالت و شرایط بین ما بر قرار بود . دیگه خواب و خوراک نداشتم . دلم می خواست واسه حداقل یه بارم که شده پیشش بخوابم . دوستی خودمو با فریده گرم تر کردم .. تونستم بفهمم که اون در روابط جنسی بیشتر از چی خوشش میاد .. دیگه به  به این کار نداشتم که شوهرم از چی خوشش میاد . دیگه موهای کسمو نگرفتم . چون فریده می گفت که احسان از کس مودار خوشش میاد ولی اون خلاف خواسته شوهرش  همیشه موهاشو می گیره .. و من در فانتزی خودم حس می کردم که احسان از موهای انبوه کسم لذت می بره . تا این که  یه روزی چند تا خونواده شدیم و رفتیم  به پیک نیک .. یه جای خوش آب و هوا و نیمه جنگلی در اطراف شهر که یه چمن و رود خانه و زمین بازی واسه بچه ها داشت . دوست داشتم شلوغ تر باشه تا شاید به یه بهانه ای بتونم خودمو به احسان برسونم و بازم اونو وسوسه کنم . شوهرم محسن تعجب می کرد که چرا من تا حدود زیادی تغییر روحیه دادم . راستش خیلی دوست داشتم از بقیه زنا فاصله بگیرم . حوصله دخترمو نداشتم . مردا سر گرم عرق خوری بودن .. یه نگاهی به احسان انداخته و تو چشاش زوم کردم .. برای دقایقی بعد,  خوب که اطرافو نگاه کردم و دیدم که کسی  متوجه من نیست یه راهی رو انتخاب کرده به سمت تپه های اطراف رفتم . جایی که زیاد طرفدار نداشت . چون از رود خونه و زمین صاف فاصله می گرفت .. فقط در حاشیه چند تا درخت بود و دور نمای قشنگی که همراه با نسیم ملایم به شدت وسوسه ام می کرد . اصلا به این فکر نمی کردم که شوهر دارم . احساس یه زن مجرد رو داشتم . نمی دونم این چه حسی بود که  در همون نگاه اول تغییرم داد . دلم خوش نبود که اون میاد .. رفتم یه گوشه ای که یه حالت غار  مانند داشت نشستم . پاهامو باز کرده دامنمو زدم بالا  شورتمو کشیدم پایین و دستمو گذاشتم روی کسم . نمی دونستم این آب و هوا هوس منو زیاد کرده یا فانتزی های سکسی یا هر دوی اون .. انگشتمو مرتب فرو می کردم توی کس و بیرون می کشیدم .. من و احسان دیگه خیلی لفتش داده بودیم ..  یعنی هر دو مون دیگه زیاده از حد دست و پا چلفتی نشون می دادیم . اما اون یه بار پیشرفت کرده بود . جای تعجب داشت لعنتی چرا ادامه نداد .. سرمو بالا گرفتم یه لحظه روبروم احسانو دیدم که به کس لخت من که انگشتمو توش کرده بودم زل زده بود .. دستپاچه شدم نمی دونستم چیکار کنم کمی خجالت کشیدم و سختم بود . نمی خواستم تصور بدی در مورد من داشته باشه . فرصت برای تصمیم گیری کم بود .. دیگه مثل اونایی که خیلی اهل حالن و تا یه مردی می بینن ناز می کنن و خودشونو می کشن کنار عمل نکردم همون جا نشستم ولی  انگشتمو از کسم کشیدم بیرون . با این که یازده سال از از دواجم می گذشت ولی کسم هنوز یه تازگی خاصی داشت . چاقولو نبود .. حتی داخلش هم خیلی تنگ بود ... احسان یه نگاهی به پشت سرش و اون دور دستها انداخت .. اومد سمت من .. یه لحظه ترسیدم . آخه میگن مردا که حشری میشن خیلی وحشی میشن ولی من که مقاومتی نکرده بودم . اونم واسه این که از قافله عقب نمونه کیرشو در آورد .. زبونم بند اومده بود . با این که هنوز کیرش به فرم اصلیش نرسیده بود ولی خیلی تپلی و جوندار به نظر می رسید ...
 احسان : ادامه بده .. خیلی خوشم اومده بود ..
نمی دونستم چی بگم . دلم می خواست یه حرفی بزنم . اولش یه خورده خجالت کشیدم ولی بعد که دیدم اونم از مرز خودش گذشته دیگه خیالم نبود . اومد جلو تر . دستشو گذاشت دور گردنم .. طوری که کیرش یه دهنم نزدیک شد . به یاد این حرف فریده افتادم که می گفت به زور کیر شوهرو ساک می زنه .. کیرشو به دهنم مالوند . و منم دیگه عقده گشایی کردم . دیگه ترس و خجالتو گذاشتم کنار .. دهنمو باز کردم .. گفتم هر چه باداباد یک بارم که شده برای دل خودمم کار کنم . کیر احسان توی دهنم بزرگ و بزرگ تر شد .
-آیییییییییی الناز ..الناز .. الناز . .
 راستش من تا حالا واسه شوهرم چند بارساک زده بودم اما منی اونو نخورده بودم .. ولی احسان همچین انقلابی توی دهنم کرد که حس کردم تمام دهنم از آب کیر اون پر شده دستشو گذاشت پشت سرم و محکم به سمت دهنش فشار داد و چاره ای نداشتم جز این که تمام آبشو بخورم .. اومد پشت من و منو به پشت  تپه ای کشوند که از اون جا بشه به محیط روبرو تسلط داشت  و اگه کسی به سمت ما میومد و همون اول متوجه می شدیم پنج دقیقه فرصت داشتیم خودمونو جمع کنیم . خیلی حواسش جفت بود یه چشش به روبرو بود و یه چشش به کون من که از وسط بازش کرد و نوک زبونشو اول رو سوراخ کونم کشید و بعد رفت به سمت کس .. .. ظاهرا زیاد فرصت نداشتیم که بخواهیم  حاشیه کارو زیاد کنیم ولی  واسه کیر سازی و کس گشایی زمان خوبی بود .. در درون زمزمه می کردم الناز تو خیلی ناز داری که تونستی توجه احسانو به خودت جلب کنی .. حس کن که یه دختر مجردی .. نه شوهر داری نه دختر ... در همین اندیشه ها بودم که یه دور منو بر گردوند  و روبروی خودش قرار داد .. 
-اووووووففففففف عجب کسی داری .. چه پشمی داره .. چه مویی داره ..
دیگه کنترلشو از دست داده بود . موهای کسمو گذاشته بود توی دهنش و طوری اونا رو می مکید که آدم فکر می کرد یه بچه ای داره در اوج لذت آب نباتشو میک می زنه .. راست می گفت فریده که اون عاشق کس مو داره ... چه هیجانی ... با این که دوست داشتم مدتها در اون حالت بمونم ولی ازش خواستم که زود تر با کیرش مشغول شه .. بازم منو بر گردوند و دوباره حالت قمبلی گرفتم .. دوطرف شکاف کسم رو داغ شده حس کردم و کیر همین جور با حرکتی رو به جلو وجودمو به آتیش می کشید .. با همه درازی خودش تا ته کسم رفت .. چه قشنگ تلنبه می زد .. کیرشو از پشت بدنم کرده بود توی کسم .
-آخخخخخخخ احسان احسان بکوبون .. می خوام این دشت و زمین بلرزه .. همه حس کنن که زلزله اومده ..
-اون وقت رو سر ما خراب شن ؟
دستشو گذاشته بود رو سینه هام و  با سرعت و شدت کیرشو به کسم می کوبوند . خیلی خوشم میومد از تماس بدنش با قسمت بالای کونم . یه حالی می داد که اصلا نمی دونستم چه جوری وصفش کنم .
 -احسان یه جوری بزن که شکمت محکم بخوره به کونم ..
 بر جستگی کونم طوری بود که فاصه اش تا  قسمت بالای پام بیشتر از این فاصله در بیشتر زنا بود .. راحت بگم یه کون قمبلی و تپل با یه قوس هوس انگیز وباد کرده  با شعاع زیاد داشتم . احسان دو تا دستاشو رو دو طرف کونم حلقه کرد  ..
-واااااااایییییی الناز .. چه نازه ..
-تو به این گنده میگی ناز ؟! چقدر همه جا سر سبز و قشنگه .. کاش می تونستیم کاملا لخت شیم ..  
-اونشم میشیم . گر صبر کنی زغوره حلوا سازی . البته داخل خونه . الان دیگه همه این طلسم ها و تا بو ها شکسته شد .
دو تایی مون شل شده بودیم . بدون توجه به لو رفتن و خاکی شدن رو زمین می غلتیدیم . منو غرق بوسه کرد . به خودم اومدم و دیدم از رو برو کیرشو کرده توی کسم . یه دستشو  گذاشته رو زمین .. و یه دستشو هم گذاشته رو دهنم که جیغ نکشم .. حس کردم که دارم ار ضا میشم  .. چمنهای دو طرف دستمو می کندم و به این طرف و اون طرف پرت می کردم . چشامو که بستم و ساکت شدم حس کردم  ریزش با سرعت  منی احسانو توی کس خودم .. امون نداد تا حس بگیرم . فوری منو بر گردوند و قسمتی از آب کیرشو فرو کرد توی کونم تا خیس بخوره و نرم شه  -آخخخخخخخخ احسان چقدر تیز و کلفته تو که تازه انزال شدی ... نوش جونت ..
با این که کونم خیس خورده بود ولی بازم یه فشار آورد تا تونست قسمتی از کیرشو بکنه توی کونم ... حالا دیگه رفته بودم توی خماری .. سرشو هم گذاشته بود رو سینه ام و نوکشو میک می زد . احساس درد می کردم ولی خیلی کیف داشت که هیشکی نمی دونست که من دارم با احسان حال می کنم ... چقدر حریص و هوسباز بود این مرد و منم دست کمی از اون نداشتم .. همه جامو خیلی نرم میک می زد و بهم می گفت طوری میک می زنه که لک نکنه و در این کار تجربه کافی داره .. ظاهرا از اونایی بود که تا حالا با زنای زیادی حال کرده بود . .. نسیم ملایمی که تن داغمو خنک می کرد هوسمو خیلی زیاد تر کرده بود .. بوی چمن و درختا و هوای آبی و شفاف ..همه و همه طوری منو به اوج لذت رسوند که یک بار دیگه ار گاسم شدم  و این بار ریزش آب کسمو به خوبی حس می کردم . احسان : آخخخخخخخ .. الناز .. الناز .. فدایی این کونم ...
اینو که گفت چند تا ضربه درد آور و محکم به کونم زد که وقتی آبشو توی کون خالی کرد حس می کردم که بد جوری به این آب نیاز دارم .. با این حال واسه این که یه وقتی اثری از آب کیر احسان توی کونم نمونه و پیش شوهرم آبروم بره دستمو می کردم توی کس و کونم و منی رو بیرون کشیده با لذت می خوردم .. اول احسان بر گشت .. و بعد من , منطقه و تپه ها رو طوری دور زدم که از جهت مخالف بر گشت احسان خودمو به جمعیت رسوندم . زیاد هم نپرسیدن کجا بودی و کجا نبودی .. به چهره شوهرم هم نگاه نمی کردم که نکنه یه وقتی متوجه تغییر رنگ و حالتم بشه ... تا آخر پیک نیک هر حرفی که می زدم هر نگاهی که به جمعیت می کردم دلم بود به این که امروز یه راه تازه ای در زندگیم باز شده که زندگی راکد منو تبدیل به یک زندگی متنوع می کنه .... شاید احسان دوست دخترا و زنای دیگه ای هم داشت ولی من حس می کردم همین یک معشوق واسم کافیه . ... پایان .. نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

آمتی گفت...

از داستانهای تک قسمتی یا داستانها با قسمتهای کم ممنونم

ایرانی گفت...

با درود به امتی نازنین .. ممنونم از این که داستانهای این مجموعه رو پیگیری می کنی .. اگه فرصت کنم و از تعداد داستانهای دنباله دار کم شه سعی می کنم تک قسمتی بیشتر بنویسم . با احترام : ایرانی