ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استاد عشق 21

سروش فارغ التحصیل شد ..  هر دو شون طوری رفتار می کردند که انگار هیچ اتفاقی بین اونا نیفتاده . تا زمانی که اونا می تونستن در کلاس درس همو ببینن لحظه ها رو به امید فردا می کشتند . هر کدوم انتظار داشت که طرف پا پیش بذاره .. اما نوعی غرور بر اونا حاکم شده بود .هم سروش و هم فرشته هر دو حس می کردند که با کمی مدارا می تونستن رابطه شونو حفظ کنن . فرشته دلش گرفته بود . حالا اون به خاطراتش فکر می کرد ..  به بوسه های گرمی که اون و سروشو به دنیای عشق و رویا ها برده بود .  نه ..  یعنی اون تا این حد نامرده که همه چی رو فراموش کرده ؟ یعنی دوست داشتن اون در همین حدی بوده که  چون انتظار اون بابت سکس بر آورده نشده ولم کرده ؟ نامرد هوسباز ... نه .. من دوستش دارم . اون نمی تونه همچین رفتاری رو با هام داشته باشه . چرا .. آخه چرا ..
 و در سمت دیگه سروش نمی دونست چیکار کنه . حس می کرد که تحقیر شده . دختری که گفته وجودش متعلق به اونه . می گفت اونو از همه دنیا بیشتر دوست داره بدنشو در اختیار اون قرار نداده و این بزرگترین ضربه ای بود که می تونست به اون وارد کنه . حرفاش با عملش یکی نبود .  فرشته کجایی .. دلم واست تنگ شده .. راستش دیگه سکس واسه اون اهمیتی نداشت . این که فرشته دیگه بهش توجهی نداره اونو می سوزوند . اون اواخر قبل از تموم شدن درساش بقیه دانشجویان از این که استاد فرشته و سروش مثل سابق با هم گرم نمی گیرن تعجب کرده بودند . سروش   آخرین درسا رو با عذاب و شکنجه عجیبی می خوند . همش حواسش بود جای دیگه ای . چهره استادشو مجسم می کرد . اونم به یاد بوسه های شیرینی می افتاد که از لبای فرشته بر داشته بود ... اون روزای آخر یه روز بعد از این که زنگ کلاس خورده بود فرشته تنها در کلاس نشسته بود و حوصله بیرون اومدنو نداشت .. سرشو با خوندن روز نامه گرم کرده بود ... سروش هم دم در کلاس ایستاده نای حرکت نداشت .... دوستش رضوان صداش زد ..
رضوان : پسر چته .. انگار عاشقی .. چند روزه توهمی .. یه جوری شدی . این قدر نگران نباش . یا خودش میاد یا نامه اش .
 سروش که می دونست فرشته توی کلاسه با صدای بلند که اون بشنوه گفت برو بابا دلت خوشه . آدم باید مغز خر بخوره که عاشق شه . این دوره  هر کی به هر کی میگه عاشقتم دروغ میگه . طرف خودشو دوست داره . گاه خودشوهم دوست نداره . میگه من در تو خلاصه میشم .. ولی فقط می تونه طرفشو تحقیر کنه .. فرشته به خوبی می شنید که سروش چی داره میگه .. اگه محیط دیگه ای بود شاید پا می شد و پاسخ سروشو می داد .. پاک اعصابش به هم ریخته بود . نه ... نه ... چرا در مورد من همچین فکری می کنه .. اون یه حقه بازه .. حتما قصد داره از من سوء استفاده کنه .. نه ... نه .. من این طور نمی خوام . می خواست از کلاس بیاد بیرون ولی نمی تونست سروشو در یه حالتی ببینه که غم داره از وجودش می باره .. به من میگه دروغگو . میگه عاشقش نیستم . خیلی نامردی .. خیلی بدی .. یعنی اگه من خودمو در اختیارت می ذاشتم همه چی حل بود ؟ برات یک فرشته  می بودم  من می خواستم واست یک فرشته فرشته باشم نه یک فرشته ناپاک . سروش نمی دونست چیکار کنه .  .. و حالا رسیده بودن به جایی که دیگه شرایط زندگی و تحصیلی اونا رو , رو در روی هم قرار نمی داد . فرشته نمی تونست جای خالی سروشو که یکی دیگه به جاش نشسته بود ببینه . .. همش گفته های اونو به یاد می آورد . مخصوصا این حرفای آخرو که به دوستش زده بود که همه چی رو دروغ و حقه بازی می دونست . این که عشق وجود نداره . اگه سروش همه این حرفا رو از ته دلش گفته باشه چی .  ماجرای زندگی یکی از دوستاشو به خاطر آورد که مجبور شده با یکی از دواج کنه که عاشقش نبوده و عاشق کسی بوده که به خاطر لجبازی و غرور بیجا و عدم گذشت یک طرف همه چی به هم خورده و عمری حسرت به جا گذاشته . دوستش احساس خوشبختی نمی کرد . با این که خدا بهش فرزندی هم داده بود .  فرشته هم حس می کرد که تحقیر شده . احساس می کرد که احساساتش به بازی گرفته شده ..
دو سه هفته ای می شد که همو نمی دیدن  . چند روزی رو که کلاسا تعطیل بود تا این که ترم بعد شروع شد .. سروش هم حال و حوصله اینو نداشت که بره سر کار .. با این که اداره در خصوص تحصیل با اون مدارا می کرد و حالا بایستی جبران اون روز ها رو می کرد ولی  یه مدتی رو مرخصی گرفته بود تا به خاطر این جدایی آروم بگیره . ولی هر روز که می گذشت احساس عذاب بیشتری می کرد . اگه اونو از دست بده ..نه .. نه ...حتما اون حالا دیگه دوستم نداره . به این فکر می کنه که من اونو به خاطر هوس می خوام  . در حالی که هدف اصلی من چیز دیگه ای بود . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی